Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

Thursday, October 30, 2008






این سان روایت است
بیرون همیشه برف
بیرون همیشه شدت سرمای جان گزا
اما درون کلبه آرام دوستی، گویا قیامت است
با آنکه شاخه های دست نسیم سرد
دزدانه میخزند
از درز پنجره‌ها و شکاف ها
پت پت کنان زبان محبت ولی مدام
در حال سوختن است و گفت روایت است
از بهر گفتگو، این کلبه راست هزار در به روی دوست
تنها نشسته پنجره، بهر شکایت است
من در کنار پنجره‌اش ایستاده ام
تا بنگرم ز زاویه نفس خویشتن
جولان حرص و طمع و آز خویش را
با آنکه دیده‌ام چمن و باغ و آب را
یا که شنیده‌ام فسانه زاغ و عقاب را

Wednesday, October 29, 2008

شعر: دیگر تمام شد

دیگر تمام شد
دیشب کنار دوست، قاب دلم شکست
قفل زبان گسست
: گفتم به سیل اشک، با وی چو می نشست

دیگر تمام شد
دیگر تمام نقش‌های جوانی بر آب شد
دیگر نمی توان همچون گذشته ها
چون سال‌های دور
چون روز‌های پیش
بر سبز دشت خاطر خود دفتری گشود
بر آن به دل خوشی، با خط خوش نوشت
سرمای دی گذشت، فصل بهار شد

دیگر تمام شد
دیگر تمام نقش‌های جوانی بر آب شد


شب بود و قرص ماه
تنهایی کبود
سر در میان دست، لختی چو من گریست
:وانگاه لب گشود
کین ناله‌ها چراست؟
این اشک‌ها ز چیست؟
:با گریه گفتمش
این ناله‌ها چراست؟
فریاد خشم فرو خفته سالهاست
این اشک‌ها ز چیست؟
دریای زخم خورده ز توفان زندگیست
وقتی‌که شب دمیده و خورشید مرده است
‌ وقتی‌ که غم نشسته و شادی پریده است
وقتی‌ که از صفا، در متن حرف ها، نام و نشانه نیست
امید در کجاست؟
درمان درد چیست؟
در عمق اشک ها، لختی ز شب گذشت
در زمهریر شب، آواز مرغ حق ، ناگاه در نشست
تا نیزه‌های هور
در مردم سیاهی چشم عبوس شب
با ناز در رسید
دست نسیم صبح، از کاسه شفق
بر گیسوان شب رنگ حنا کشید

با حالتی که لازمه مهر دوست بود
افراشت قد خوش
دستی ز مهر بر شانه‌ام بسود
:آنگه به خنده گفت
!لختی نگاه کن
!دیدی که شب گذشت
!پر‌های تیره شب، تار و مار شد
هرگز دگر مگو، دیگر تمام شد
بر خیز
تا خنده‌های صبح به لب‌های تیرگی
است
تا که نسیم مهر به دنبال چیره گی است
!
هرگز دگر مگودیگر تمام نقش‌های جوانی بر آب شد
بر خیز!
بر خیز! که وقت تلاش شد

Sunday, October 12, 2008

شعر: از عشق ترم کردی

از عشق ، ترم کردی
ديوانه به خود بودم، ديوانه ترم کردی
سرمستی و شورت را، در جان و تنم کردی
اکنون من و تو با هم، بنشسته به پیش هم
در وادی بیش و کم، از خود خبرم کردی
با چشم و نگاه خود، من مايه هستی را، بر بام تو ميديدم
با رايحه عشقت، از بام خودت رانديم، در بند تنم کردی
گويند که تو جانی، من خاک و خراباتی
من مامن دل گشتم، در آن تو گذر کردی
اکنون تو درون من، گه با من و گه در من
بنگر که نظرها را، چون درنگهم کردی
زين است که از اين پس، بر بام و در هر کس
از ابر تو ميبارم، کز عشق ترم کردی
می ۲۰۰۴

شعر: عشق از راه رسید

خبرش ، خوش بدميد
خنده اش ، عطر اقاقی ها را
دردل خسته من
چون که به فرياد کشيد
ديده اش،هرم تن دريا را
بر لب تشنه من،
چون که ببخشيد نويد
بی گمان دانستم،
جستجو پايان يافت
عشق از راه رسيد
روزها، مرده به پشت چمن خاطره ها
قد برافراشت و يک بار دگر رونق يافت
لحظه ها،خسته به پيچ و خم دنيای عبوس
خنده شد يکسره و در دل و جان وسعت يافت
حالت اش، باران شد
مهربانی باريد
سينه فرياد کشيد:
جستجو پايان يافت
جان ز جايش بپريد
عشق از راه رسيد
نوامبر ۹۶

شعر: طلوع

گل چو به سبزه آرميد
حالت خنده ترا در دل من ترانه کرد
نور شفق چو بردميد
خرمن گيسوی ترا بر سر شانه / شانه کرد
نيزه تيز دست توچون که به چشم راز دار شب نشست
رنگ حنای روز رادر تن کاسه صبور کوه ها روانه کرد
نغمه بلبلان دميد
رنگ ستارگان پريد
چشم تو باز شد ز خواب و دل بيقرار من نشانه کرد
بارش رنگ و نور ها
پرده شب دريد و باز
نور حيات و زندگی
لاله داغدار راقبله شاعرانه کرد
شوق دوباره ديدنت
در تن خيس سبزه ها
گردش و چرخش آفريد
نور سفيد خنده ات
هر دل عاشقانه رامست می شبانه کرد

تا تو برآئی و نسيم
باز به مهر و دوستی
دست به زلف شب کشد
ديده بی قرار من
بهر دوباره ديدنت
پرده شب بهانه کرد
اکتبر۹۸

‌شعر: تجربه نیستی


شعر ذیل تجربه رویارویی چند دقیقه ایی با مرگ است که در سال ۹۷ دست داد و روند تفکرم را برای همیشه تغییر داد



در
سراشيبی عمر
نخ نارنجی نور
بر سراپای وجودم
خلائی بافته بود
برق انديشه به پهنای وجود
دست در گردن هر خاطره ئی
چرخشی يافته بود
در سکوتی رنگين
بی نشان از غم و درد سنگين
مغز ميخواست که از خاطره ها باز شود
جان در انديشه که از بند تن آزاد شود
دست ها مشت شده در سينه
سرعتی بی رقم و پيشينه
شعر ناب سهرابگشت همدستانم :
« به سراغ من اگر می آ ييد پشت هيچستانم »
غزل حافظ دوران سر زد:
« عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد »
آه / بايد که از اين مرحله آزاد شوم
رمز اين آزادی ؟
" الف " و " ميم "و "ی " و " دال " که همراز شود
مشت سنگ است که بايد به دمی باز شود
" الف " و " ميم " و " ی " و " دال " به شد لفظ
" اميد "
"عشق " تا نام "اميد " آمد از راه رسيد
دست با کوشش بسيار به پهلو لغزيد
جان بلافاصله بر تن خنديد
چشم ها باز شد و چهره خورشيد بديد
آفتاب و رخ مهرش به نظر بوسيدم
باد را بار دگر در تن گلها ديدم
سست و بی حال دو چشمم بستم
با خودم از سر جان يکسره پيمان بستم :
تا دگر بار که با خلوت نارنجی نورباز ديدار کنم
لذت " زندگی " ، اين هديه پر ارزش جان را برتن
در سراپای وجود همه فرياد کنم
با قلم ، با شعر ، يا با آهنگ
بانگ بردارم و بی پرده بگويم :که ای شمای دلتنگ !
صبح با خنده خورشيد چو گل باز شويد !
و بتابيد به تاريکی شب چون شبرنگ !
گره از سبزی سبز رخ خود باز کنيد !
و بخنديد به دشت و چمن و سايه و سنگ !
زندگی نيست به جز بوسه ئی از معبد عشق
توشه راه گران ، هيچ نباشد جز عشق
زندگی نيست بجز لحظه باهم بودن
لذت از تازه گل هستی ودر سايه جان آسودن
می ۹۷عمر دوباره

Saturday, October 11, 2008

شعر: هر بهاری که ميرسد از راه

هر بهاری که ميرسد از راه
خبرش را نشاط باد سحر
با ترنم
به عشوه
از سر ذوق
ميرساند به گوش شاخه تر
شاخه با پلک های خواب آلود
می تکاند تن غبار آلود
از سر شوق ميشود لرزان
ميزند بوسه بر لب باران
خواب در چشم شاخه تر گردد
شوق رويش به باغ برگردد
هربهاری که ميرسد از راه
دشت رخت شکوفه ميپوشد
چشمه از شوق ميشود لبريز
اشک در چشم چشمه ميجوشد
تا بگيرد شکوفه را در بر
سر به ديوار صخره ميکوبد
در رگ زلف پر طراوت جوی
ميدود عاشقانه / ميروبد
ميسرايد / ترانه ميگويد
در بهاری که ميرسد از راه
سبز و هشيار و زنده و آگاه
با کلامی به روشنی چون آب
با نگاهی به جلوه مهتاب
با درونی چو دشت سر زنده
با صدائی چو چشمه جوشنده
دست در دست هم دهيم به مهر
همچنان باد و شاخه و باران
ريشه خويش را به ياد آريم
تا که بوده است بوده در دوران
سر کنيم اين سروده را از جان
جاودان باد خاک ما ايران
مارس ۲۰۰۴

Friday, October 10, 2008

شعر: شاپرک

در سوگ عزيزم فخری کلباسی
لب اين چشمه نور
زير اين آبی آرام بلند
گاهگاهی به دليلی که نميدانم چيست
نفس شاپرکی
عطر پر بارترين بارقه عاطفه را
در تن خسته دلان می ريزد
در چنين حال و هوائی که پر از تابش مهر است و اميد
گل رنجور دل آدميان
جلوه ها ميکند و نشو و نما ميگيرد
جمع از هستی مات قفس تنهائيش
سر برون ميزند و يکسره جان ميگيرد
آه اما افسوس
دردم تلخ ترين لحظه روز
يا دل تارترين ساعت يک نيمشبان مرموز
شاپرک / قاصد مهر
از چمن سبز زمين
تا بلندای بلند افق ناباور
بال و پر ميگيرد
و تو گوئی که جهان ميميرد
دل من از اين پس
درگذرگاه غريب دوران
هر کجا شاهدی از عاطفه را لمس کند
از تو / ای نيک ترين شاپرک زندگيم
باز نشان ميگيرد
اکتبر ۲۰۰۰

شعر: توسن امید

۲۰۰۴اگوست
تااينکه بگذريم از اين پرده های شب
برتوسن امید
تا دشت بينهايت و سر سبز دوستی
من از کنار پرده نمناک ديده ام
دل داده ام طنين قدمهای دوست را
ای بی نهايت / سرشار / ای غزل
من سالهاست که گلدان صبر خويش را
از آب ديده گان دلم آب داده ام
تا خوشه های دانش دست ترا در آب
با رشد بينهايت گل آشنا کنم
شايد که در تلاطم اين قرن پر طپش
در گير و دار خستگی و مانده گی و جنگ
نوباوگان من و دردانه های تو
در صبح سبز تری زندگی کنند
اکنون که آمدی
جانا خوش آمدی
توسن به شيهه صدا ميزند ترا
گلدان در انتظار
بگذار خوشه را
بگذار و بگذريم از اين پرده های شب
اگوست ۲۰۰۴