Showing posts with label اجتماعی. Show all posts
Showing posts with label اجتماعی. Show all posts

Thursday, October 30, 2008






این سان روایت است
بیرون همیشه برف
بیرون همیشه شدت سرمای جان گزا
اما درون کلبه آرام دوستی، گویا قیامت است
با آنکه شاخه های دست نسیم سرد
دزدانه میخزند
از درز پنجره‌ها و شکاف ها
پت پت کنان زبان محبت ولی مدام
در حال سوختن است و گفت روایت است
از بهر گفتگو، این کلبه راست هزار در به روی دوست
تنها نشسته پنجره، بهر شکایت است
من در کنار پنجره‌اش ایستاده ام
تا بنگرم ز زاویه نفس خویشتن
جولان حرص و طمع و آز خویش را
با آنکه دیده‌ام چمن و باغ و آب را
یا که شنیده‌ام فسانه زاغ و عقاب را

Friday, October 10, 2008

مقاله: دیوار همسایه

عجیب است گاهی که خاطرات زمان بچگی که بایستی سالیان قبل در مخفی گه ضمیر مانده و مرده باشند، چگونه پس از گذر زمانی طولانی، در رابطه با یکی از عمیق ترین و حساس ترین مقوله های امروزی ذهن، سر از بستر بیرون می آورند و به یک باره با معنائی بس گسترده تر از آنچه بودند خود را مطرح می سازند.
پنج یا شش ساله بودم. محله ما که زمین اش بوسیله یکی از اعیان تقسیم بندی شده و بفروش رفته بود، قطعه زمینی مانده بود نساخته که شهرداری آن روز برایش پروانه ساختمان صادرنمی کرد. دلیلش هم این بود که با ساخته شدن این زمین، کوچه بن بست می شد. صاحبان این قطعه زمین، که مثل بقیه افراد محل، از روستائیان کارگر شهری شده بودند و بدنبال درست کردن سقفی بالای سر خانواده و بچه ها برایشان بن بست شدن کوچه مطرح نبود. حتما هر چه را که داشتند و نداشتند داده بودند دست آقا یا خانم اعیان صاحب زمین و حالا منتظر خانه دار شدن در شهر تهران بودند. از آنجا که کشمکش آنان با شهرداری به جائی نرسید تصمیم گرفتند به ساختن خانه بدون پروانه ساختمان. با ورود فامیل های بنا و اوساکار در یک چشم بهمزدن دیوارهای خانه را بالا بردند که ماموران شهرداری سر رسیدند و دیوارها را خراب کردند. به یاد دارم که تا مدتهای مدید، آنان شب ها دیوار را بالا میبردند و فردای آن شب ماموران تخریب شهرداری آنرا خراب می کردند. صحنه های گریه و زاری زنها و بچه ها، روی دست و پای ماموران شهرداری افتادن، التماس و استدعا کردن آنان همه همسایه ها را به همدردی کشانده بود و من کودک پنج و شش ساله مات و مبهوت از این تلاش پی گیر در گوشه ئی از کوچه ایستاده بودم و به این صحنه می نگریستم. داستان دلخراش ساختن شبانه و تخریب روزانه ذهن پیر و جوان محله ما را به خود مشغول کرده بود. بدقت نمی دانم چه مدتی از این ماجرا گذشت که بالاخره شهرداری کوتاه آمد و این خانواده روستائی همسایه مهربان محله ما شدند و بعبارتی جنس شهرستانی بودن محله ما تکمیل و جور شد.
امشب، نشسته ام با شمای دوست در زیر نور مهتاب زیبای شهر سن دیگو و فکر می کنم پس از گذر سالیان بسیار به آن تلاش پی گیر همسایه مهربان شهرستانی ام و به خود می گویم:
از ابتدای خلقت انسان، ساختن یک بنای انسانی که در آن نیکی ، همدلی، احترام، تحمل، تساوی، عدالت و مهربانی مصالح و ملات آن باشند در سرلوحه اخلاقی جامعه انسانی بوده است. تعداد معدودی از خود گذشتند و با تلاش شبانه روزی خود دیوارهای این ساختمان را بالا بردند. فردا، تعداد دیگری آمدند و آن ساخته ها را با حرص و کینه و ولع ویران کردند. پس فردا با ورود عده معدود دیگری دیوارهای مخروب شده تعمیر شدند و باز گروه تیم مخرب آمدند و آنرا به شکل اول باز گرداندند. این بازی تلخ، قرنها است که تکرار سرسام آور خود را می گذرانند و هنوز هر دو نیرو در کار خود مشغولند. با این تفاوت که گروه سازنده همچنان به نیروی عشق معتقدند و از دیگران نیز میخواهند فقط به اتکای این نیرو در کنار به پایان رساندن این ساختمان مساعدت نمایند ولی گروه مخرب در گذر قرون با بکارگیری تکنیکهای برتر، مدیریت بهتر پشتوانه مادی بیشتر از فقر فکری مردمان سوء استفاده می کنند تا این بنا روی پایانی بخود نبیند. این تلاش خستگی ناپذیر است. وظیفه انسانی ماست که به این بنا بیندیشیم و در طول سالهای کوتاه زندگی خود با همت، عشق، اعتقاد بتوانیم آجری به این بنا بیفزائیم و مسیری بوجود آوریم که مثل همسایه مهربان شهرستانی ما بنای ساختمان را به پایان برسانیم و اعتقاد داشته باشیم که:
در ته دشت مکانی است که از دلشدگان است هنوز
در و دیوار خیالی اش پر از صورت جان است هنوز
آسمان اش همه آبی و گل اش با بلبل
تا بهنگام سحر رقص کنان است هنوز
جویبارش زمی و دلبر و ساقی در جوش
گذرش بی غم و لب خنده کنان است هنوز این بنا را با بی تفاوتی نمی توان ساخت ولی میتوان به تخریب آن کمک کرد راز موفقیت در ساختمان چنین بنائی فاصله گرفتن چند لحظه در روز از مسیر تند و شلوغ و درهم سرعتی است که میرود تا انسان را از درون تهی سازد. کمی کمتر خواستن، اندیشیدن، خواندن، معنائی بهتر از این برای حیات خویش یافتن، آگاه شدن و آنرا به فرزندان خویش آموختن وظائف ساده ئی نیست و با حرف نمی توان به آن رسید. باید به این ساختمان اعتقاد پیدا کرد و کوششی بحد یک آجر بود والا مسلما فرزندان ما در دوره ئی بمراتب اسفبارتر زندگی خواهند کرد. تا نظر شما چه باشد؟

مقاله: زمستان

زمستان است و هوا همانطور که طبیعت قولش را داده است سرد. نشسته ام در اطاق گرم خویش و گاهگاهی دزدانه از قاب پنجره به ماه می نگرم و نور مهتاب را بدون آنکه جرات لمس اش را از بیرون داشته باشم نگاه می کنم. مهم نیست که چقدر شور و شوق و امید در دلهای ما جاری است. راستش را بخواهید گاه من و شما آدمهای بزرگ نیز مثل بچه ئی که شب زودتر میخوابد تا بابا نوئل هدیه مورد علاقه اش را زودتر بیاورد و به وی تحویل دهد، خودمان را به راحتی گول می زنیم و شور و شوق و امید را به زور در روح و روان خود می نشانیم، بارور می کنیم و زنده نگه میداریم. هیچ اشکالی هم ندارد ولی گاه در یک شب مهتابی سرد زمستانی می توانیم به مسائلی بیندیشیم که همگون و هم جنس با حال و هوای طبیعت باشند. همانطور که از لطافت هوای بهاری و دیدن شور و شوق رشد در درختان و گلها و علفها به وجد می آئیم و هوای عشق در سرمان میریزد و به آن دوست دیرینه فکر می کنیم و یادش را گرامی میداریم و جایش را پهلوی خود خالی می بینیم در هوای سرد زمستانی هم می توانیم به سردی های رابطه، به بی عدالتی، به ظلم، به زنجیر بیندیشیم. در ادبیات ما نیز زمستان، زمان دلجسبی نبوده است. تلخی ها، جدائی ها، غصه ها، فشار، ظلم، بی عدالتی، سنگدلی، بی مهری، درهم ریختگی به نوعی با واژه زمستان همگون و هم وزن شده اند. در حال و هوای شعر هم که نگاه کنیم در همین فصل است که عمق و مفهوم بعضی از اشعار را نمایان تر و قابل حس تر می بینیم. گرامی شاعر ایران، مهدی اخوان ثالث گرچه شعر زمستان خود را در برسی و توضیح شرایط آن روز جامعه ایران سروده است ولی خواندنش در فصل زمستان عمق معنائی شعر را بزتر و عریان تر می نماید. جائی که می گوید:
هوا دلگیر
درها بسته
سرها در گریبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر
دلها بسته و غمگین
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
این شعر ذهن خواننده را با گذر و اشاره ئی به مختصات زمستان آماده می سازد تا تصویری هولناک و پراهمیت را مطرح نماید. امید شاعر که از قضا کلمه "امید" را هم برای تخلص شاعرانه خود انتخاب کرده است، این است که بتواند با مطرح ساختن این تصویر هولناک چاره ئی بجوید و ذهن ما را نیز برای یافتن این چاره به کار گیرد.
انسان همگون و همسان با طبیعت است. گرچه از قوانین محکم آن نیز راه گریزی ندارد ولی با تغییر حال و هوای طبیعت نیز می تواند با نگرش های گوناگون همواره به دنبال مدینه فاضله خویش باشد. به دنبال حقیقتی که در آن آرامش یابد و صلح و سلامت را به خود و انسهانهای دیگر عرضه دارد.
اکنون که شما را در حال و هوای سرما و سردی زمستان آورده ام جای دارد که ذهن شما را مشوش رها نسازم و با خود به کوچه و بازار سرد، به نقطه های تاریک، به زوایای حقیقی ولی خاموش نگاه داشته شده آدمیان ببرم و بگویم شاید وقت آن رسیده باشد که گاهی در خلوت خود زیر نور مهتاب زمستانی بنشینیم، حتی اگر گوشه اطاق گرم خود نیز باشیم، کاغد و قملی بدست بگیریم و با گدری در زوایای تاریک وجود خویش لیستی تهیه کنیم از مجموعه اعمال و رفتاری که از ما سر زده است و رنجش و بی مهری دیگران را برانگیخته است. این لیست را در دادگاه کوچکی که خد قاضی آن خواهیم بود ارائه کنیم و به این نکته بیندیشیم که: آیا مجموعه این اعمال، ما را امروز در جایگاه برتر انسانی، مردمی، فرهنگی و اجتماعی قرار داده است یا این اعمال پایه و شالوده تنگ خلقی، تنهائی، احساس عدم اعتماد، عصبانیت، کینه، عدم رضایت نهانی ما از زندگی گشته است؟
جواب این سئوال درجه 2صداقت ما را با خویش بیان خواهد داشت. آنگاه بنشینیم و خود را به چند خط شعر از سهراب سپهری میهمان کنیم که می گوید:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آن
از زمستان گفتیم، حیف است یادآوری نکنیم که آسمان ادب فارسی دو گوهر گرانبهای خود را در زمستان از دست داد. سیاوش کسرائی و فروغ فرخزاد. مسلما مشتاقان و وفاداران ادب فارسی در شهرهای مختلف جهان به یاد این دو عزیز خواهند نشست و جلستات شعر خوانی خواهند داشت. از دوست ادیبی شنیدم که پس از بزرگداشت مولوی در سال 2007 بوسیله سازمان جهانی یونسکو زمزمه هایئی در مورد شناساندن فروغ فرخزاد به جهانیان شنیده می شود که افتخار دیگری برای ایرانیان خواهد بود. فروغ در اثر زندگی پرتلاطم خود در فرصت کوتاهی که داشت چهان پر باری از شعر را از خود بیادگار گذاشت که بخوبی نمایانگر رشد شخصیت وی میباشد. فروغ موفق شد به زودی از مرز "جنسیت" بگذرد و به مسائل انسانی بنگرد و جهانی را مورد اعتراض قرار دهد که در آن حقوق انسان مورد تجاوز قرار می گیرد. سیاوش کسرائی نیز گرچه درخاک نغریب به خواب فرو رفت با آثار جاودانه بسیار خود برای انسانها حداقل آرش را در جوانی و مهره سرخ را در سالهای سالخوردگی به یادگار گذاشت. یاد هر دو عزیز گرامی باد.
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید بهم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
" از شعر فتح باغ مجموعه تولدی دیگر"

مقاله: ‌ای داد بی‌ داد

جمعه شب است. هزارو یک مشغله دارم. بعضی از آنها بسیار جدی اند که باید فکر عاجلی برایشان کرد. زیاد حوصله ندارم. بدنبال راهی میگردم که چند دقیقه ئی به هیچ چیز نیندیشم. تلویزیون بهانه خوبی است چون اکثریت قریب به اتفاق برنامه ها را بدون خرج کردن هیچ اندیشه ئی میتوان تماشا کرد. آن را روشن می کنم. دارند دختر شایسته برای آمریکا انتخاب می کنند. از این بهتر نمی شود. برنامه ئی است که بدون هیچ انرژی فکری میتوان آن را دنبال کرد. پنجاه و یک زیبا روی جوان از ایالت های مخلتف کشور برای کسب مقام شایسته ترین به مبارزه ئی سخت مشغولند. برای کسب این عنوان باید مشقات زیادی را تحمل کنند مثلا راه رفتن با کفش های پاشنه بلند، جولان دادن با لباس های بلند شب و انجام حرکات رقص آلود با پوشیدن لباس های شنا. همه این مشقات را باید در برابر چشم سه هزار نفر تماشاچی سالن زیبای
Kodak Theatre
چند قاضی بسیار سخت گیر و میلیونها تماشاچی صفحه های تلویزیون اجرا کنند. آدم دلش کباب می شود. با خود فکر میکنم به دختران جوان زیبائی که الان دارند یا با سطل از چاه ها آب می کشند یا در طویله ها شیر میدوشند یا در نقاط بسیار محروم جهان به درمان زخمها و دردهای انسانهای دیگر مشغولند یا سرگرم پرستاری از مادر و پدر فرسوده خود و سرپرستی از خواهران و برادران ریز و درشت خویشند یا در کتابخانه ها و خانه ها در راه اعتلاء انسانی خویش به مطالعه مشغولند.
بگذریم، قرار بود برنامه را تماشا کنم و به هیچ چیز نیندیشم. شباهت یکی از این زیبا رویان با یکی از عزیزانم در شهر سن دیگو مرا به ادامه تماشا ترغیب می کند و ناخواسته مرا نیز به سرنوشت وی علاقمند میسازد.
بالاخره 10 نفر و سپس 5 نفر انتخاب میشوند و 46 نفر به جمع شکست خوردگان در این مسابقه حیاتی (!) می پیوندند. حالا باید از این 5 نفر سئوالاتی بشود تا به یک نفر از آنان این تاج پیروزی تعلق گیرد. خوشبخانه فرد مورد علاقه من نیز در بین این 5 نفر است و من هم دارم بالا و پائین می پرم و آرزو می کنم که وی این تاج را برای ما به ارمغان بیاورد. سئوالات یک به یک مطرح میشوند و هر کاندید به یک سئوال پاسخ می گوید. از فرد مورد علاقه من مهمترین و مشکل ترین سئوال مطرح میشود. سئوال اینست: اگر تمام قدرت های جهان را در اختیار داشته باشید چه چیزی را در جهان انسانی ممنوع اعلام می کنید؟ فکرم با این سئوال به پرواز در می آید. به مسائل معضل بشری می اندیشم. لیستی از آنان را مرور می کنم. آلودگی محیط زیست، بالا رفتن درجه حرارت جو، استفاده از سلاحهای اتمی، گرسنگی و فقر، بهداشت جهانی، عدالت اجتماعی، قتل عام های انسانی و ... به راستی سئوال مهمی است که هر کدام از تیترهای فوق را میتواند بعنوان جواب مطرح سازد. دلم شروع میکند به شور زدن، بقیه سئوالات خیلی شخصی بودند. یک مرتبه سئوالی با این عظمت مطرح میشود و آنهم از فرد مورد علاقه من، جواب وی کدامیک از مسائل مهم روز است. وی لبخندی می زند و جواب میدهد که اگر تمام قدرت های جهان را در اختیار داشتم استفاده از تلفن های دستی را در حال رانندگی ممنوع می ساختم.
خشکم می زند، صدای هورا و دست زدنهای مردم میخکوبم می کند. آیا جهان انسانی برای رسیدن به بهروزی و خوشبختی راه زیادی را باید بپیماید؟ دیگر علاقه ئی به دیدن ادامه برنامه در خود نمی بینم. تلویزیون را خاموش می کنم. کنار پنجره می روم. به نور مهتاب خیره میشوم. به یاد فروغ فرخزاد می افتم که می گوید:
به ایوان میروم
دستم را به پوست شیشه ئی شب می کشم
دیگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
دگیر کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
و یا در جای دیگر که میگوید:
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
برمیگردم. چند لحظه در سکوت می نشینم. فکر این سئوال و جواب آرامم نمی گذارد. به خود می اندیشم. به جهان انسانی که امروز کوچک تر و فشرده تر شده است و به انسانهائی که با قلب های مهربان می توانند به سادگی اسیر شوند و محدود به جهانی فانتزی و غیر واقعی. حتما در نقطه دیگری در دنیا روز دارد آرام از راه میرسد. دختر خانم زیبای روستائی شیرها را دوشیده است و آنها را در ظرف های مخصوص برای ارسال به شهر آماده کرده است. دختر دیگری با مهر و محبت دارد روی زخمهای مریضی ناشناس مرهم میگذارد. زنی به سوزش ضربه های شلاقی که چند ساعت قبل خورده است می اندیشد. دختر خانمی سر از کتاب بر میدارد و به مهتاب که از شیشه کتابخانه نمایان است نگاه میکند و به فردای روشنی که وی بعنوان یک مادر به جهان ارزانی خواهد داشت می اندیشد. مردی در ایستگاه اتوبوس منتظر است تا بسته نانی را که مزد امروز کار و کوشش اش هست زودتر به خانه برساند. مرد دیگری در پمپ بنزین مات شده است به قیمت گزافی که دارد برای پرکردن ماشین اش می پردازد. گروه کوچکی از غصه خطر آب شدن یخ های قطب خوابشان نمی برد. زنی در زیر نور مهتاب بهاری، نگران فردای فرزندان خویش است. پدری با مشقت بسیار فرزندانش را از سیمهای خاردار یک مرز عبور میدهد تا نان روزمره خود را در مرز و بوم دیگری فراهم آورند و ......
آه که چقدر مشغله دارم. بعضی از آنان بسیار جدی اند و باید برایشان فکر عاجلی بنمایم. در سکوت شب میخکوب شده ام. دارم تمام انرژیم را متمرکز می کنم که به مشغله های خود برگردم که صدای دست زدن ها و هیاهوی عظیم سالن
Kodak
را در ذهن می شنوم که سالن را به نقطه انفجار نزدیک کرده اند. دختر خانم جوان زیبائی اشک شوق می ریزد و تاج ملکه زیبائی را با افتخار بر سر می نهد و مرا و تمام نشستگان زیر نور مهتاب را با این سئوال تنها می گذارد که:
اگر صاحب تمام قدرت های جهان بودید چه چیزی را روی کره زمین ممنوع اعلام می کردید؟

مقاله: حرف‌های خودمانی

روزگار غريبی است . در اين عصر سرعت، گاه معضلات سياسی و اجتماعی، همراه با گذراندن روزگار از نظر اقتصادی، فرصتی برای پرداختن به مسائل عميق و بنيادين به انسان نميدهند . بدون اينکه خود بخواهيم روزها و هفته ها را سپری ميکنيم و نا گاه به خود می آئيم که سالهاست بدون جهت عدم آرامشی را در وجود خود ساکن کرده ايم که در کشف دليل آن حيران و سرگردان ميشويم . زندگی به روال يکنواخت خود ادامه ميدهد و ما به دليل نپرداختن به خويشتن خويش، مجبوريم که داشته ها و دانسته های گذشته خود را که به اجبار محيط تربيت، روش ما گرديده اند، برای حل و فسق مسايل و مشکلات به کمک بگيريم . بديهی است که هر بار هم به نتايجی تقريبا يکسان دست می یابیم که امروز ما را ميگذرانند ولی همچنان در لحظه های تنهائی و سکوت و لحظه های نادر با خويشتن احساس عدم رضايت از خويش، با خشم و افسرده گی به سراغ ما مي آیند . اين روند يکنواخت و خسته کنده زمانی متوقف ميشود که زير نور مهتاب لطيفی بنشينيم و به اين ريشه يابی عميق و گاه دردناک همت گماريم .هوشنگ ابتهاج که غزليات خود را با تخلص سايه می سرايد غزلی زيبا دارد که با اين جملات آغاز ميشوند عشق شادی استعشق آزادی است عشق آغاز آدميزادی استو گنجينه گرانقدر ادبيات ايران پر است از اين مفهوم متعالی، به بيانات گوناگون، که همگی بر اهميت کلمه عشق اذعان داشته اند و آن را نه تنها سنگ زير بنای انسانی، بلکه مقصد حرکت و تعالی غايت انسانی به حساب آورده اند . به باور متفکرين فرهنگ انسانی، وجود عشق در نهان آدمی بازتابی جز شادی و آرامش درون ندارد . از اين گفته ميتوان چنين نتيجه گرفت که عدم آرامش نهان که با خود خشم، غم، افسرده گی و ياس را بدنبال می آورند دليل بارزی بر عدم شناخت عشق در نهان آدمی است . مسلما چنين جمله ئی را ميتوان براحتی نوشت و يا خواند ولی اذعان به آن کاری است بسيار مشکل . نميتوان به آسانی کمبود عشق را باور داشت و چه بسا که گاه سر درگمی ها و سرگشتگی ها و باور های بدون مطالعه وسطحی به راحتی نام عشق ميگيرند و ما را به گمراهه ميکشند تا جا یی که خود نيز باورمان ميشود که مجموعه اعمال ما زائيده عشق است و تنها ياس ما از آنجا ناشی ميشود که ديگران را يارای درک ما نيست .در اينجا ميتوان اين پرسش را مطرح نمود که متهم ساختن ديگران به عدم درک ما و باور عظمت ما آيا يک مکانيزم دفاعی نيست که برای فرار از قبول وجود عدم آرامش و عدم شناخت عشق ناشی شده است؟ فلاسفه ئی که واژه گرآنقدر "جهان بينی" را در فرهنگ انسانی مطرح ساخته اند معتقدند که جهان بينی دريچه ئی است که انسان از آن دريچه به جهان بيرون از خود مينگرد . اين دريچه را مجموعه باورها دانسته ها و گرفته های انسان شکل و فرم مي بخشند و از اين دريچه است که انسان اعمال خود وديگران را مورد ارزيابی قرار ميدهد . از تماس تلفنی با يک دوست گرفته تا نوع رابطه با يک حرکت اجتماعی و يا سياسی از انتخاب نوع غذا تا عکس العمل در مورد هنر.از آنجا که تمام انسانها در مورد هر مسئله ی ميتوانند نظری داشته باشند، نمی توان باور داشت که انسانی در روی کره زمين زندگی کند و به نوعی صاحب فرمی از جهان بينی نباشد . ما هر روز و هرساعت اين جهان بينی را با خود به کوچه وبازار ميبريم و بر اساس آن اعمالی را مفيد و اعمال ديگری را مضر تشخيص ميدهيم . فلسفه ئی را قبول ميکنيم و از قبول فلسفه ديگری امتناع ميورزيم . گروه و طرز فکری را حمايت ميکنيم و از حمايت گروه يا طرز فکر ديگری روی برميگردانيم . از اعمال خود دلشاد يا متاثر ميشويم . مشکل در اين است که داشتن جهان بينی به خودی خود معضلات را حل نکرده است و نخواهد کرد . مشکل عميق تر از اينهاست.

مشکل، در کم رنگی و يا پر رنگ بودن يک جهان بينی نيست، بلکه مشکل، رابطه ئی است که بين اجزائ تشکيل



دهنده يک جهان بينی برقرار است . از آنجائیکه ما هر يک از اجزائ تشکيل دهنده اين جهان بينی را به دليلی و تحت شرائطی در درون خود جای داده ايم و گاه فاصله زمانی بسياری بين يک جزئ با جزئ ديگر تشکيل دهنده جهان بينی ما وجود دارد . اين اجزا، يا حاصل محيط تربيت ما بوده اند که بوسيله مشاهده رفتار انسانهای گرامی و غیر گرامی زندگی ما، در درون ما جای گرفته اند ويا خود، در اثر مطالعه و تحقيق، به آنها رسيده ايم . آنچه که بنظر ميرسد اينست که اگر بين اجزائ تشکیل دهنده اين جهان بينی، همگونی، تعادل و سازگاری برقرار باشد، انسان به گونه ائی به عشق و در نتيجه به سلامت و آرامش روانی رسيده است . در اين صورت، کليه رفتار و گفتار آدمی چه در خفا و چه آشکارا، از توازن و تعادل همگونی برخوردار است . در صورت وجود نا همگونی و عدم تعادل بين اجزائ مختلف تشکيل دهنده جهان بينی، از انسان اعمال و رفتار متضاد و عکس العمل های بسيار عجيب و غير مترقبه و واکنش های ناهمگون سر خواهد زد . اين عدم توازن وتعادل را که متخصصين روان انسانی "روان پريشی" ميگويند، ميتواند انسانی را به تعريف و تمجيد از عظمت يک فلسفه وادارد ولی اعمال روزمره وی خلاف گفتار وی باشد . يا فلسفه ئی را در کليت آن مردود بشمارد ولی بخش هائی از آن را در درون خود پنهان نگاه دارد که در مرحله ئی از زندگی بصورت عملی غير مترقبه بروز نمايد . سياستی را مورد تقبيه قرار دهد ولی در پيشبرد آن سياست از يارا و توان خود استفاده کند . انجام عملی را مردود بشمارد ولی در خفا خود به آن عمل مبادرت ورزد.در يک جهان بينی ناهمگون و در يک روان پريشان به سختی ميتوان جائی برای عشق يافت و عدم عشق در درون انسانی، نتيجه ئی جز افسرده گی و دلمرده گی به همراه ندارد. شايد زمان آن رسيده است که در خلوت زير نور مهتاب، با شهامت، به اجزائ تشکيل دهنده جهان بينی خود باز گرديم و جزئی را که با ديگر اجزائ، همگون و همجنس نيست باز شناسی کنيم و اگر وجود اين اجزا، از قدمتی برخوردارند که در تصحيح و تعمير آنها به کمک متخصص روان انسانی نيازمنديم از گرفتن اين کمک دريغ نورزيم که کوشش برای رسيدن به آرامش وشناخت نهائی عشق را به خود مديونيم . مسلما در نتيجه اين کوشش، نه تنها خود به آرامش روان دست می يابيم بلکهانسانهای پيرامون خويش را نيز به اين ميوه خوش طعم و شيرين ميهمان ميکنيم که واقعا:

عشق شادی است عشق آزادی است عشق آغاز آدميزادی است

مقاله: آب در هاون

در همسایگی خانه ما، مردی زندگی می کند که دچار یک بیماری لاعلاج است. من سالهاست که شاهد روزانه بیماری وی می باشم و غصه میخورم که کاری از دستم بر نمی آید که برای رفع مشکل وی انجام دهم. اکنون پس از گذر سالها، بیماری او، هم مرا به خنده می اندازد و هم به فکر. امشب در زیر نور مهتاب میخواهم با نقل این داستان یا شما را به خنده بیندازم یا به فکر. شاید هم هر دو. بیماری وی در زبان فارسی "وسواس" نام دارد. او تحمل دیدن برگ خشک در حیاط جلو خانه را ندارد. هر روز قبل از رفتن به سرکار و هر عصر بمحض ورود به خانه یک بادبزن بزرگ برقی دست می گیرد و تمام برگهای خشک را از حیاط خود می راند. سالهای قبل، این عمل را حدود ساعت 11 شب انجام میداد و همه را از آرامش شبانه محروم می ساخت. این عمل مرا مجبور نمود که به وی گوشزد بنمایم و چون همسایه محجوب و خوبی بود و هست، پیشنهاد بنده را هم به خوشی پذیرفت و ساعت عمل را به حدود غروب تغییر داد. شما ممکن است فکر کنید که چه عیبی دارد، آدم تمیزی است و علاقمند به نظافت و پاگیزگی. بنده هم جواب خواهم داد که این کار میتواست هیچ عیبی نداشته باشد و خیلی هم علامت نظافت و پاکیزه گی باشد. منتهی یک اشکال بزرگ در این کار هست که این عمل را از مرز پاکیزه گی به دنیای بیماری عبور می دهد. مشکل در این است که ایشان برگهای خشک را فقط از حیاط خانه خود می راند و در خیابان تنها می گذارد.
مسلم است که با وزش کوچک ترین باد یا عبور یک ماشین از خیابان، دوباره برگها سر جای اول خود بر میگردند. بهمین دلیل وی باید عصرها هم همین کار را انجام دهد. اگر وی برگها را جمع می کرد حداقل تا یک هفته خیالش راحت می شد. اینست که میشود آن را بیماری لاعلاج شمرد. آنچه مرا به خنده می اندازد دیدن برگهای خشک است که هر روزه از حیاط ایشان به خیابان و از خیابان به حیاط ایشان نقل مکان می کنند. آنچه مرا به فکر می اندازد اینست که آیا ما هم به نوعی همین عمل را در سطح جامعه فرهنگی خود انجام میدهیم یا خیر؟ آیا برای خودمان حیاط کوچکی نساخته ایم که آنرا با وسواس نگهداری و محافظت می نمائیم و نام انجمن و گروه و هیئت و کانون و دفتر و بنیاد و موسسه را بر آن اطلاق می کنیم و با وقف کوشش های شبانه روزی خود فقط برگهای خشک را از حیاط خود بطرف حیاط دیگران می رانیم. گروهی معضل بزرگ جامعه را در نداشتن مرکزی برای ایرانیان می دانند، گروهی دیگر با مشکل باز نگه داشتن یک خانه کوچک در روزهای یکشنبه روبرو هستند. جمعی تنها راه حل مسائل دنیا را با نوشتن و پیچیدن نسخه
"خاک بر سر این و به به از آن"
میدانند و هیئتی هم راه نجات را در اشاعه لایه های لطیف هنرمی پندارند. آیا ارتباطی بین این ها لازم است؟ یا هر کس باید به تنهائی به فکر راندن برگهای خشک از جلوی خانه خود باشد؟
ما که درگیر با مسائل فرهنگی جامعه هستیم، آیا کوشش فراوان بکار می بریم تا برگهای خشک را از خیابان جمع کنیم یا فقط به فکر حیاط خانه خود هستیم؟ آیا فرهنگ شخصی خود را با فرهنگ جامعه اشتباه نگرفته ایم. به عناصر مهم تشکیل دهنده فرهنگ جامعه آشنا هستیم و به آنها احترام میگذاریم؟ آیا گاه به گاه از مردم نظر خواهی می نمائیم؟ به نظرات جمع احترام میگذاریم؟ یا خود را شخصا ولی فقیه شهر می دانیم؟ مصاحبه ئی میخواندم که با نویسنده ارجمند ایران آقای محمود دولت آبادی صورت گرفته بود. هر چند که موضوع کلی مصاحبه جائی در مجله پیک ندارد ولی مطالب بیان شده در مصاحبه را میتوان بعنوان نقل قول آورد و مورد تفکر قرار داد. ایشان معتقدند که همه روشنفکران و دلسوزان جامعه باید یک جائی، دست کم در یک قهوه خانه ئی کنار هم بنیشنند و با یکدیگر تبادل نظر و اندیشه نمایند. این عمل بطور یقین در خارج از کشور عملی خواهد بود. ایشان به نوعی منظورشان اینست که فقط در صورت تماس، حمایت و تبادل نظر است که گروههای مختلف فرهنگی شهر مجبور نخواهند بود که هر یک به تنهائی بادبزن برقی را بدست بگیرند و حیاط خود را تمیز نمایند. باید برای رسیدن به چنین هدفی بقول آقای دولت ابادی
"به جای کیش شخصیت، کیش مجموعه ئی که آن شخصیت را بوجود آورده است صاحب ابتکار عمل شود".
در غیر اینصورت
"احساس دلمرده گی میان اهل نظر بروز می کند و در جامعه ئی که اهل نظرش دلمرده شوند انتظار شکوفائی به صفر می رسد".
کم کم من دارم معتقد می شوم که زندگی ما در خارج از کشور علاوه بر تمام ناملایمات و مشکلاتی که بهمراه داشته است، موقعیت بسیار مناسبی برای تفکر و اندیشه بوده است. تفکر در مورد مسائلی که جامعه ایران اجازه آن را به این ساده گی نمی داده است. زندگی در خارج از کشور، دست یابی به کلیه کتب و مدارک متفاوت تاریخی، اجتماعی و سیاسی را بسیار سهل و آسان نموده است. شاید ما فرصت استفاده از این موقعیت را به خود نداده ایم.
تجربه نشان داده است که جمع قلیلی از ایرانیان حاضرند با اعطای وقت، انرژی و حتی سرمایه خود به روند تجمع در حول و حوش مسائل انسانی کمک نمایند.بقول یکی از عزیزانم که چه درست میگفت:
" در این شهر پنجاه یا شصت نفری هستند که در همه فعالیت ها شرکت می کنند. شعر و موسیقی را دوست دارند، در سمینارها و جلسات سخنرانی همین گروه همیشه در صحنه حاضرند، فیلم ها و نمایش ها و کنسرت ها را حمایت می کنند، برای حمایت از این جمعیت ها از بار کشیدن و خرید بلیط و ابراز نظر مضایقه ندارند."
ارگانهای فرهنگی اگر در مسیر درست خود حرکت نمایند بایستی برای اینکه این گروه 60- 50 نفری به جمع بزرگتر و صدای قوی تر و هویت دیدنی تر و اثر بیشتر در جامعه خارج از کشور تبدیل شوند به فکر چاره باشند. اگر تا امروز پس از گذر تقریبا سی سال هنوز این همگونی و اتحاد و همکاری انجام نشده است باید مساله "فرهنگ" را به زیر ذره بین قوی تری گذاشت و حتی راه بران جامعه فرهنگی را با دقت بیشتری مورد مطالعه قرار داد. اشکال بطور قطع یا در هدف است یا در وسیله. اگر در "هدف" اشکال داریم که باید پیدا کنیم که این اشکال در وجود شخص ما است یا جامعه ما تعریف متفاوتی از "هدف" دارد و ما تعریف متفاوت تری از آن را دنبال می کنیم؟ آیا هدف جامعه نگهداری از ارزش های فرهنگی است یا حل شدن در فرهنگ جدیدی که به "فرهنگ انسانی" میتواند خطاب شود، فرهنگی که بسیار فراتر از فرهنگ ایرانی است؟ و اگر در هدف مشابه ایم و در وسیله اشکال داریم که کار بسیار سهل تر خواهد بود. کمی دقت نظر می خواهد و تغییرات جزئی که وسیله را تغییر دهیم. گاه در بحث ها می شنویم که یهودیان برای نگهداری از ارزش های خود این چنین کردند و اعراب آن چنان نمودند، اروپائیان به این ترتیب پیشرفت کردند و آمریکائیان به آن ترتیب گوی سبقت را ربودند. آقای دولت آبادی در این رابطه جمله زیبائی دارد که می گوید:
"به شما توصیه می کنم که خودمان را با آنها مقایسه نکینم. ما فقط با خودمان قابل مقایسه هستیم و روشنفکری خودمان را باید بشناسیم. روشنفکری ما از دل روحانیت بیرون آمده است، همانطور که روشنفکری اروپا هم از دل روحانیت بیرون آمده، منتهی با یک تقدم سیصد ساله"
و در پایان نتیجه می گیرد که
"روشنفکران را باید به واقع بینی دعوت کرد. ما بدنبال آرمان شهر نیستیم، دوره دوره ی برنده شدن در عرصه دمکراسی شد و هست".
امیدوارم که خلوت زیر نور مهتاب ما را از یک طرف به خود و از طرف دیگر به یکدیگر نزدیک تر نماید. این بحث را در مثالهای گوناگون میتوان ادامه داد. حتما هم گوینده آن من نباید باشم، شما هم اگر در این زمینه مطلبی دارید بفرسیتد. این صفحه، صفحه خلوص نیت است و حرفهای خالصانه. باید بتوانیم حداقل سهم خود را از آزادی در یک صفحه تجربه کنیم. ما همیشه می توانیم مثل همسایه محجوب ما فقط حیاط خانه خود را تمیز کنیم و یک بار هم نپرسیم که مسئول تمیز کردن خیابان کیست؟ دوستی داشتم که در سالهای دانشکده در مسابقه داستان نویسی شرکت کرده بود و مقام اول را نیز بدست آورده بود. عنوان دردناک داستان وی را هیچگاه فراموش نمی کنم "کوهها با هم اند و تنهایند، همچو ما با همان تنهایان". در این آخر شب، اجازه بدهید جمله ئی را بنویسم و شب بخیر بگویم. بنظر من، ایده باز کردن محیط بحث و تبادل نظر در امور فرهنگی ایده بدی نیست. این "باز شدن فضا" را باید ترغیب کرد بشرط آنکه به شکستن شیشه های دوستی و آتش زدن روابط و پائین کشیدن کرکره ها نیانجامد که عاقبت خوبی نخواهد داشت
.

مقاله: آتش با دود

آتش با دود


در اولین ساعات بعد از ظهر یکشنبه بود که بوی دود را جدی گرفتیم و چهره غم زده و دود آلود خورشید را باور کردیم. به آرامی چهره خشن طبیعت را که تا روز گذشته صلح آمیز می نمود مشاهده نمودیم و همچو پرنده ئی که خلوتگاه قفس اش را در مواقع خطر بی صبرانه می جوید، در خلوت خانه هایمان چمباتمه زدیم و به صفحه تلویزیونها چشم دوختیم.
خبر، بسیار جدی بود. طبیعت چشم ها را برهم نهاده بود و بی هیچگونه تبعیضی بالهای سوزان خود را بر سر کوه ها و دشت ها، پناهگاهها و لانه های حیوانات و آشیانه ها و خانه های انسانها به پرواز درآورده بود. در چنین حرکتی همه، یکسان بودند، چه صغیر و چه کبیر، چه متمول و چه فقیر، چه جوان و چه پیر. نفس آتش گین طبیعت با خود عدالتی را آورده بود که ما آدمیان گرچه در آمال و آرزوهای خود آنرا شعارگونه بازگو می کنیم ولی در آنجام آن قرنها است که به حسرت نشسته ایم. عدالتی سهمگین که بر کلیه ابناء طبیعت به یکسان جاری شده بود.
تلویزیونها، برنامه های عادی خود را قطع نمودند و بدون وقفه خبر زخم های تازه ئی را که زبان آتشین طبیعت به لانه ها و کاشانه ها میزد بازگو می کردند. تلفن ها به صدا در آمدند و صدای نگران دوستان و آشنایان بارش محبتی را در گوش ما نشاندند. بارشی پر بار و آرام بخش که نغمه های مهر و محبت را در جان ما روان می ساختند. همه نگران یکدیگر شده بودیم. آنان که خانه هایشان در محلهای امن تری قرار داشت خانه و آشیانه خود را با محبت بیکدیگر ارزانی میداشتند. شهر یک پارچه محبت شده بود و هرکس صادقانه آغوش اش را برای پذیرائی از دوستان و فامیل و آشنایان عرضه میداشت.
غروب یکشنبه فرا رسید و ماسعی نمودیم که با بسته نگه داشتن پنجره های خانه خود خشم طبیعت را طفره برویم و با داشتن گوشه چشمی به اخبار جاری، موقعیت مکانی و زمانی خود را ارزیابی نمائیم. ادامه تلفن های محبت آمیز دوستان را به فال نیک می گرفتیم و از آن برای درون نیمه آشفته خویش ارامشی دست و پا می کردیم.
نیمه های شب بود که از فریاد هولناک طبیعت که مجنون وار در گوش خیابانها و کوچه ها و محله ها می نشست از خواب خوش پریدیم و از ترس گرفتار شدن در پنجه خشم طبیعت در خود فرو رفتیم. باد هولناکی می وزید و انسان قرن بیست و یکم را با همه درایت، هوش و تکنولوژی خود مغلوب کرده بود. وزش باد امکان استفاده از هیچ وسیله ئی را برای مقابله با آتش برای انسان نگذاشته بود. همگان متحیر شده بودیم و چاره ئی جز صبر نداشتیم.
دوشنبه صبح فرا رسید و چشم از خواب سبک خود باز نمودیم. قبل از هر چیز تلویزیونها را روشن نمودیم و دریافتیم که خشم طبیعت همچنان دست به ویران سازی شهر برداشته است. خبر را دیگر نمی توانستیم که جدی نگیریم. دستور تخلیه منازل صادر شده بود و محله به محله مجبور به ترک خانه و آشیانه شدیم. در تحیر و سرگردانی، اضطراب و نگرانی با این سئوال دست به گریبان شده بودیم که در چنین برهه ئی از زندگی، تمام داشته های مالی و زمینی خود را بر اساس تقدم رقم بزیم و تصمیم بگیریم که چه را بگذاریم و چه را با خود همراه ببریم. با کمی تفکر و دست پاچگی بر این اندیشه شدیم که از میان داشته هایمان فقط عزیزانمان،سلامتی مان و اوراق هویت مان برداشتنی است و آنچه غیراز اینهاست همه گذاشتنی است و گذشتنی. بناچار اوراق هویت خویش را در جیب ها گذاشتیم وبرای سلامتی خود و عزیزانمان محله و خانه خود را ترک نمودیم و بدون هیچ وقفه ئی به سیل جمعیت نگران همسایه ها پیوستیم. در بیرون، صورتها همه رنگ باخته و نگاه ها متفکر شده بودند. همگان با نظم و ترتیب حیرت آوری در ماشین ها نشسته بودند و از تنها مسیر ممکن شهرشان را تخلیه می کردند. روایت این نظم و آرامش بخصوص برای ما که از فرهنگی متفاوت آمده ایم بسیار اعجاب انگیز بود. عده ئی آنرا در نتیجه پرورش در فرهنگی برتر میدانستند، عده ئی دلیل اصلی را در داشن بیمه های هنگفت می دانستند و بعضی آنرا دلیل اعتماد بیش از حدی که مردم این سرزمین به دولت خود دارند بر میشمردند. اعتماد به دولت تجربه ئی است که ما تازه گی با آن آشنا میشویم و چه حیف که نه در سرزمین آبا و اجدادیمان. نظم فوق العاده بود، کسی از دیگری سبقت نمی گرفت، کسی در شانه جاده ها رانندگی نمی کرد. بوق نمی زد. فکر نجات تنها خود و خانواده نبود. هدف، رسیدن به شاهراه اصلی در کمال آرامش شده بود. با عجله خود را به خانه دوست خود رساندیم و زندگی مهاجرت در مهاجرت خود را آغاز نمودیم. در این فکر بودیم که واقعا در دنیای انسانی فقط می توان روی محبت و دوستی سرمایه گذاری کرد و بس. چه جالب بود که در همه جا صحبت از مهر و محبت بود و گله ها و گله مندیها به ناگهان فراموش شده بودند. چه دنیای کوتاه و خوشی شده بود. تازیانه طبیعت بالاخره انسانها را به راه آورده بود و رام کرده بود.
در حالیکه جمعیعت شهر در استادیوم بزرگ شهر جمع شده بودند، ما ایرانیان به یمن دوستی ها و رفاقت های چندین و چند ساله خود در خانه های دوستان دیگر، دم را غنیمت می شمردیم. سیل کمک مردم به جمعیت استادیوم آغاز شد تا جائی که در لابلای اخبار سوختن و آتش گرفتن مکررا تلویزیونها از شهروندان درخواست می کردند که از آوردن کمک های خود به استادیوم شهر خودداری کنند. حجم کمک های شهر وندان بسیار افزون تر از حد نیاز و مصرف شده بود! روح انسانی زنده و در حرکت بود و قهر طبیعت را با بارش مهر خود خنثی می نمود.
مدارس، اداره ها و موسسات، فروشگاهها و مغازه ها مجبور به تعطیل شده بودند. آنچه بود دود بود و سیاهی و خانه هائی که یکی پس از دیگری می سوخت و خاکستر می شد. شهر را سکوت مرگباری گرفته بود و در لباس سیاه دود غرق نموده بود. همگان در مقابل نیروی لایزال طبیعت به گونه ئی سر تعظیم فرود آورده بودیم.
سه روز با نگرانی گذشت. مستی طبیعت کم کم از اوج خود فرو نشست، عربده طبیعت خاموش شد، باد از حرکت ایستاد، تکنولوژی به کمک انسانها شتافت و مهار آتش آغاز شد. روز چهارم بود که طبیعت کاملا آرام گرفت، جهت باد عوض شد و در عرض ساعتی سیاهی ها و دودها ناپدید گشت و چهره شاد و بشاش آسمان دوباره پدیدار گردید، آتش خاموش و پاگیزه گی آغاز شد. محله ها یکی پس از دیگری به روی ساکنان خود باز شدند و آنان را که هنوز خانه ئی داشتند دوباره در خود جای دادند. سیل کمک های دولتی و شرکت های بیمه روان گشت و بی خانمانها را تسلی بخشید. زندگی کم کم چهره عادی خود را به نمایش گذاشت و آدمیان به روزگار عادی خود بازگشتند. چند روزی گذشت، صورتها بحالت قبلی خود در آمدند، رانندگی ها سریع شد، سبقت از یکدیگر آغاز گردید و صدای تک و توک بوق زبان نارضایتی ها را وانمود کرد گله ها و گلایه ها دوباره روی میزهای خاطرهرا پوشاند. آیا به همین زودی مهر و محبت چند روز گذشته فراموش شد؟ آیا باید منتظر خشم و قهر دیگری بود تا روح مهربانی را در جان یکدیگر بدمیم؟ آیا فقط باید در آتش خشم طبیعت مهربان بود؟ نمی توان از این وقایع درس گرفت و مهربانی و محبت را همیشه با خود داشت؟ به دیگران هدیه کرد؟ و از صفای آن زندگی خود و دیگران را رونق بخشید؟ ایا به این نکته نرسیده ایم که زندگی هدیه ئی است که هر لحظه می تواند از ما گرفته شود؟ چرا نمی توان همیشه مهربان بود؟ دوست داشت، ساده بود. بقول سپهری "چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت"

در اولین ساعات بعد از ظهر یکشنبه بود که بوی دود را جدی گرفتیم و چهره غم زده و دود آلود خورشید را باور کردیم. به آرامی چهره خشن طبیعت را که تا روز گذشته صلح آمیز می نمود مشاهده نمودیم و همچو پرنده ئی که خلوتگاه قفس اش را در مواقع خطر بی صبرانه می جوید، در خلوت خانه هایمان چمباتمه زدیم و به صفحه تلویزیونها چشم دوختیم.
خبر، بسیار جدی بود. طبیعت چشم ها را برهم نهاده بود و بی هیچگونه تبعیضی بالهای سوزان خود را بر سر کوه ها و دشت ها، پناهگاهها و لانه های حیوانات و آشیانه ها و خانه های انسانها به پرواز درآورده بود. در چنین حرکتی همه، یکسان بودند، چه صغیر و چه کبیر، چه متمول و چه فقیر، چه جوان و چه پیر. نفس آتش گین طبیعت با خود عدالتی را آورده بود که ما آدمیان گرچه در آمال و آرزوهای خود آنرا شعارگونه بازگو می کنیم ولی در آنجام آن قرنها است که به حسرت نشسته ایم. عدالتی سهمگین که بر کلیه ابناء طبیعت به یکسان جاری شده بود.
تلویزیونها، برنامه های عادی خود را قطع نمودند و بدون وقفه خبر زخم های تازه ئی را که زبان آتشین طبیعت به لانه ها و کاشانه ها میزد بازگو می کردند. تلفن ها به صدا در آمدند و صدای نگران دوستان و آشنایان بارش محبتی را در گوش ما نشاندند. بارشی پر بار و آرام بخش که نغمه های مهر و محبت را در جان ما روان می ساختند. همه نگران یکدیگر شده بودیم. آنان که خانه هایشان در محلهای امن تری قرار داشت خانه و آشیانه خود را با محبت بیکدیگر ارزانی میداشتند. شهر یک پارچه محبت شده بود و هرکس صادقانه آغوش اش را برای پذیرائی از دوستان و فامیل و آشنایان عرضه میداشت.
غروب یکشنبه فرا رسید و ماسعی نمودیم که با بسته نگه داشتن پنجره های خانه خود خشم طبیعت را طفره برویم و با داشتن گوشه چشمی به اخبار جاری، موقعیت مکانی و زمانی خود را ارزیابی نمائیم. ادامه تلفن های محبت آمیز دوستان را به فال نیک می گرفتیم و از آن برای درون نیمه آشفته خویش ارامشی دست و پا می کردیم.
نیمه های شب بود که از فریاد هولناک طبیعت که مجنون وار در گوش خیابانها و کوچه ها و محله ها می نشست از خواب خوش پریدیم و از ترس گرفتار شدن در پنجه خشم طبیعت در خود فرو رفتیم. باد هولناکی می وزید و انسان قرن بیست و یکم را با همه درایت، هوش و تکنولوژی خود مغلوب کرده بود. وزش باد امکان استفاده از هیچ وسیله ئی را برای مقابله با آتش برای انسان نگذاشته بود. همگان متحیر شده بودیم و چاره ئی جز صبر نداشتیم.
دوشنبه صبح فرا رسید و چشم از خواب سبک خود باز نمودیم. قبل از هر چیز تلویزیونها را روشن نمودیم و دریافتیم که خشم طبیعت همچنان دست به ویران سازی شهر برداشته است. خبر را دیگر نمی توانستیم که جدی نگیریم. دستور تخلیه منازل صادر شده بود و محله به محله مجبور به ترک خانه و آشیانه شدیم. در تحیر و سرگردانی، اضطراب و نگرانی با این سئوال دست به گریبان شده بودیم که در چنین برهه ئی از زندگی، تمام داشته های مالی و زمینی خود را بر اساس تقدم رقم بزیم و تصمیم بگیریم که چه را بگذاریم و چه را با خود همراه ببریم. با کمی تفکر و دست پاچگی بر این اندیشه شدیم که از میان داشته هایمان فقط عزیزانمان،سلامتی مان و اوراق هویت مان برداشتنی است و آنچه غیراز اینهاست همه گذاشتنی است و گذشتنی. بناچار اوراق هویت خویش را در جیب ها گذاشتیم وبرای سلامتی خود و عزیزانمان محله و خانه خود را ترک نمودیم و بدون هیچ وقفه ئی به سیل جمعیت نگران همسایه ها پیوستیم. در بیرون، صورتها همه رنگ باخته و نگاه ها متفکر شده بودند. همگان با نظم و ترتیب حیرت آوری در ماشین ها نشسته بودند و از تنها مسیر ممکن شهرشان را تخلیه می کردند. روایت این نظم و آرامش بخصوص برای ما که از فرهنگی متفاوت آمده ایم بسیار اعجاب انگیز بود. عده ئی آنرا در نتیجه پرورش در فرهنگی برتر میدانستند، عده ئی دلیل اصلی را در داشن بیمه های هنگفت می دانستند و بعضی آنرا دلیل اعتماد بیش از حدی که مردم این سرزمین به دولت خود دارند بر میشمردند. اعتماد به دولت تجربه ئی است که ما تازه گی با آن آشنا میشویم و چه حیف که نه در سرزمین آبا و اجدادیمان. نظم فوق العاده بود، کسی از دیگری سبقت نمی گرفت، کسی در شانه جاده ها رانندگی نمی کرد. بوق نمی زد. فکر نجات تنها خود و خانواده نبود. هدف، رسیدن به شاهراه اصلی در کمال آرامش شده بود. با عجله خود را به خانه دوست خود رساندیم و زندگی مهاجرت در مهاجرت خود را آغاز نمودیم. در این فکر بودیم که واقعا در دنیای انسانی فقط می توان روی محبت و دوستی سرمایه گذاری کرد و بس. چه جالب بود که در همه جا صحبت از مهر و محبت بود و گله ها و گله مندیها به ناگهان فراموش شده بودند. چه دنیای کوتاه و خوشی شده بود. تازیانه طبیعت بالاخره انسانها را به راه آورده بود و رام کرده بود.
در حالیکه جمعیعت شهر در استادیوم بزرگ شهر جمع شده بودند، ما ایرانیان به یمن دوستی ها و رفاقت های چندین و چند ساله خود در خانه های دوستان دیگر، دم را غنیمت می شمردیم. سیل کمک مردم به جمعیت استادیوم آغاز شد تا جائی که در لابلای اخبار سوختن و آتش گرفتن مکررا تلویزیونها از شهروندان درخواست می کردند که از آوردن کمک های خود به استادیوم شهر خودداری کنند. حجم کمک های شهر وندان بسیار افزون تر از حد نیاز و مصرف شده بود! روح انسانی زنده و در حرکت بود و قهر طبیعت را با بارش مهر خود خنثی می نمود.
مدارس، اداره ها و موسسات، فروشگاهها و مغازه ها مجبور به تعطیل شده بودند. آنچه بود دود بود و سیاهی و خانه هائی که یکی پس از دیگری می سوخت و خاکستر می شد. شهر را سکوت مرگباری گرفته بود و در لباس سیاه دود غرق نموده بود. همگان در مقابل نیروی لایزال طبیعت به گونه ئی سر تعظیم فرود آورده بودیم.
سه روز با نگرانی گذشت. مستی طبیعت کم کم از اوج خود فرو نشست، عربده طبیعت خاموش شد، باد از حرکت ایستاد، تکنولوژی به کمک انسانها شتافت و مهار آتش آغاز شد. روز چهارم بود که طبیعت کاملا آرام گرفت، جهت باد عوض شد و در عرض ساعتی سیاهی ها و دودها ناپدید گشت و چهره شاد و بشاش آسمان دوباره پدیدار گردید، آتش خاموش و پاگیزه گی آغاز شد. محله ها یکی پس از دیگری به روی ساکنان خود باز شدند و آنان را که هنوز خانه ئی داشتند دوباره در خود جای دادند. سیل کمک های دولتی و شرکت های بیمه روان گشت و بی خانمانها را تسلی بخشید. زندگی کم کم چهره عادی خود را به نمایش گذاشت و آدمیان به روزگار عادی خود بازگشتند. چند روزی گذشت، صورتها بحالت قبلی خود در آمدند، رانندگی ها سریع شد، سبقت از یکدیگر آغاز گردید و صدای تک و توک بوق زبان نارضایتی ها را وانمود کرد گله ها و گلایه ها دوباره روی میزهای خاطرهرا پوشاند. آیا به همین زودی مهر و محبت چند روز گذشته فراموش شد؟ آیا باید منتظر خشم و قهر دیگری بود تا روح مهربانی را در جان یکدیگر بدمیم؟ آیا فقط باید در آتش خشم طبیعت مهربان بود؟ نمی توان از این وقایع درس گرفت و مهربانی و محبت را همیشه با خود داشت؟ به دیگران هدیه کرد؟ و از صفای آن زندگی خود و دیگران را رونق بخشید؟ ایا به این نکته نرسیده ایم که زندگی هدیه ئی است که هر لحظه می تواند از ما گرفته شود؟ چرا نمی توان همیشه مهربان بود؟ دوست داشت، ساده بود. بقول سپهری "چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت
"

مقاله: انسان ، اشرف مخلوقات؟

انسان، اشرف مخلوقات؟
از زمانی که چشم باز نموده و توان درک آن را پیدا کرده ایم که جزیی از جهان انسانی می باشیم، شنیده ایم که انسان به خود عنوان
"اشرف مخلوقات" را اعطا نموده است.
از آنجا که زیبایی این عنوان، رخوت و مستی سرشاری را در ما پدیدار می نماید، به آن لبیک گفته ایم و نه تنها در تفکر، بلکه در کلام خویش نیز این عنوان را جای داده ایم. امشب میخواهم با همدلی و صداقت از خود بپرسیم که: آیا ما به راستی اشرف مخلوقاتیم؟ و چرا؟
با نگرشی حتی سطحی به جانداران کره زمین، اعم از گیاهان و یا جانوران میتوان دریافت که اگر انسان عنوان "اشرف مخلوقات" را به خود اختصاص داده است از آن روست که خود را با سلاح تکلم، تفکر، خلاقیت و در نهایت دستیابی به خرد و ابراز اندیشه خویش در مقوله "هنر" از دیگر جانداران کره زمین متمایز میسازد. میتوان این جمله را به این گونه تعبیر نمود که انسان تصور می نماید که علاوه بر قدرت های نهفته در طبیعت دیگر جاندران، به سلاح های فوق الذکر نیز مزین است. دقیقا همین تزیین به سلاح های گوناگون است که وی را یک سر و گردن از دیگر جانداران بالاتر و برتر نگه میدارد و طبعا لایق عنوان "اشرف مخلوقات".
در تجزیه و تحلیل این تصور، بیایید به خود منصفانه حق دهیم که نگاهی دوباره و جستجوگر به روابط طبیعی حاکم بر دنیای گیاهان و جانوران بیندازیم که ببینیم آیا میتوانیم سراغ پدیده یی برتر، عظیم تر و متکامل تر را در نهاد انسانی بگیریم تا در نتیجه وی را شایسته عنوان مورد نظرش بیابیم؟
بگذارید با هم سری به دنیای گیاهان بزنیم:
گیاهان همانند انسانها دارای ظواهر، فرم ها و ترکیبات گوناگونند. آنان در جامعه گیاهی خود، دوش به دوش هم زندگی مینمایند و هیچ گیاهی شاخه هایش را از سر غیظ و غرض به سوی گل زیبای گیاه مجاورش نمی کشاند تا دیگران را از امکان و فرصت دیدار زیبایی گلها محروم سازد.
گیاهان به نسبت موجودیت هرمونی به نام "اکسین" رد وجودشان به رشد ادامه می دهند و هیچگاه گیاه کنار خویش را که احتمالا از هورمون کمتری برخوردار است و در نتیجه رشد کمتری می نماید، مورد استهزای و تمسخر قرار نمی دهند. آنان هرگزت حسرت گیاه دیگری را که از قامت برتری برخوردار است نمی خورند. رشد گیاهان تابع قانون طبیعت در غلظت "اکسین" است و شرایطی که این غلظت را کنترل می نماید و بس.
در دنیای نیرو دهنده خاک که تغذیه گیاهان را میسر میسازد نیز نظم و قانون خاص طبیعی حکمفرما میباشد. اگر گیاهی برای رشد نهایی خویش به ده واحد ازت محتاج است و گیاه مجاورش این احتیاج را در پنج واحد ازت ممکن می سازد، در صورت وفور حتی هزاران واحد ازت در خاک، گیاه اول فقط ده واحد ازت را بر اساس قانون طبیعی "اسمز" جذب می نماید و گیاه دوم بر اساس همان قاعده به جذب فقط پنج واحد ازت بسنده می نماید.
حرس و آز برای جذب تمام ازت های موجود خاک در گیاه دیده نمی شود. اگر کیاهی بیش از حد خویش به جذب ازت بپردازد، قانون دیگری از طبیعت، گیاه را مجبور به دفع ازت مازاد می نماید تا رشد گیاه را با "مسمومیت ازتی" متوقف ننماید. باید توجه داشت که در شرایط محدودیت میزان ازت در خاک است که گیاه اول در صورت داشتن ریشه های بیشتر و قوی تر، بدون توجه به نیاز گیاه دوم، ازت مورد نیاز خود را جذب می نماید هر چند اگر این عمل گیاه دوم را نابود نماید. به عبارت دیگر، در صورت کمبود ازت در خاک است که گیاه قوی، باعث از بین رفتن گیاه ضعیف می شود بدون آنکه خود بخواهد. تغذیه گیاهان از خاک نیز تابع دو قانون علمی و طبیعی است. یکی میزان جذب را و دیگری میزان دفع را کنترل می نمایند. برایند و نتیجه این دو قانون است که بر اعمال ریشه های گیاهان نظارت و رشد گیاه را کنترل می نمایند.
این نظم و قوانین طبیعت است که گونه گونی دنیای گیاهان را به ارمغان می آورد و آنان را دوش به دوش یکدیگر در مسالمت و همزیستی به دور از حرص، آز، کینه، تقلب، نفرت، حسادت، تمسخر، بدگویی به لذت رشد میهمان می نماید تا آنچه را که در نهاد طبیعت خویش دارند، چه در عطر دل انگیز گلهایشان، چه رنگ های اعجاب آور برگ هایشان و چه مزه های بهشتی میوه هایشان به طبیعت ارزانی دارند.
دنیای حیوانات نیز مستثنی از قوانین و نظم طبیعت نیستند.
در صورت فراوانی علوفه، هر گاو فقط به اندازه محدود خویش ارتزاق می نماید و هیچگاه مزاحم گاو دیگر نمیشود. از گاو بغل دستی به صاحبش بدگویی نمیکند. به وی تهمت نمیزند و هیچگاه چوب لای چرخ های گاو دیگر نمیگذارد.
هیچ حیوانی همنوع خویش را نمی درد، تکه تکه نمیکند و گرسنگی و احتیاج به تغذیه را بهانه از بین بردن حیوان هم نوع خود نمیداند. با احترام به نظم و قوانین حاکم بر طبیعت زندگی میکند و در نتیجه ما را با گونه گونی دنیای خود روبرو میسازد تا گاوها و گوسفندها و خوک ها و مرغ ها و ماهی ها با پای خویش به سلاخ خانه انسان بروند. اسب ها و الاغ ها تا آخرین دم حیات خود، انسان را در کشیدن بارهایش یاری دهند و سگ ها و گربه ها و پرندگان مونس زندگی انسان گردند.
حال به دنیای انسان بنگریم و لختی در این مقوله تفکر کنیم اگر چه انسان بدون شک جزیی از این هستی قانون مند است، ولی ایا انسان به اندازه دیگر جانداران قوانین هستی را محترم می شمارد؟
آیا انسان با دارا بودن قدرت های تفکر، تخیل و خلاقیت قادر است حاصلی والاتر از دیگر جانداران به جان هستی ارزانی نماید؟
ادبیات عرفانی جهان انسانی بر این نکته تاکید کرده اند که انسان به وسیله استفاده از قدرت های تفکر، تجسم و خلاقیت خویش است که میتواند قادر به درک پدیده یی به بزرگی جهان هستی به نام "عشق" باشد. عشقی که در نهاد و مرکز هستی جای گرفته است. انسان در جامه هنری خویش است که با آمیزش قدرت های خود به دریافت و سپس به گویش عشق در قالب آثار گوناگون هنری می پردازد. و تنها از این روست که انسان می تواند به خود لوحه "اشرف مخلوقات" را اعطا نماید. صد البته که این مرتبت خاص بزرگان است و بس و ما هم با حلوا حلوا گفتن نمیتوانیم دهان خود را شیرین نماییم. زیرا که واقعیات جهان انسان امروز کمتر چنین معنایی را القای مینماید.
فروغ فرخ زاد به انسانی مینگرد که با رخوت شهوت ناکی ناظر مراسم اعدام می گردد تا شاهد بیرون پریدن چشم های انسان اعدام شده باشد و همین انسان در ساعتی دیگر در میدانی دیگر ایستاده است و "خیره مانده است به ریزش مداوم فواره های آب". فروغ این چنین نتیجه میگیرد که شاید هنوز هم در درون همان انسان "یک چیز نیم زنده مغشوش بر جای مانده" است که کوشش می نماید تا "ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها"
برای درک بهتر، کافی است که ازت موجود در یک خاک حاصلخیز را به شهرت، ثروت، و قدرت تشبیه نماییم و به جای گیاهان متنوع و گونه گون، انسان ها را جایگزین نماییم. آیا حرص و آز انسانی اجازه میدهد که حاصلی والاتر از آنچه جامعه گیاهی به طبیعت ارمغان میدارد، ارزانی کنیم؟
آیا مشاهده دردها و الام انسان ها در قالب انواع افسردگی ها، سرخوردگی ها، تنهایی ها که ناشی از حرص و آز و زخم زبانها و حسادت ها و تهمت ها و کینه ها و حسرت های انسان است نمی تواند دلیل بارزی بر این نکته باشد که انسان ها با عدم استفاده از قدرت های خویش از درک معنای عشق عاجز مانده اند و به نقض قوانین طبیعت روی گمارده اند. نتیجه چیزی نیست مگر ایجاد یک جامعه دردناک برای خود و دیگر انسان ها. آیا چاره دیگری هم مانده است؟
قدرت های افزون انسان از گیاهان و جانوران در صورتی میتوانند انسان را به مرتبت "اشرف مخلوقات" سوق دهند که انسان به عنوان جزئی از طبیعت با تکیه بر قدرت درک و فهم معنای لایزال "عشق"، نه تنها بر قوانین حاکم بر طبیعت به دیده احترام بنگرد، بلکه در مواردی که این قوانین میتوانند گیاهی را از لذت جذب واحدهای ازت محروم نمایند، با کمتر خواستن خویش و با نگاه عاشقانه به انسان های دیگر، امکان رشد همنوع خویش را نیز میسر سازد.
انسان برای نجات نوع خویش، شاید فقط یک راه دیگر را باید تجربه نماید و آن اینست که با استفاده از قدرت تفکر و تخیل و خلاقیت خویش عاشقانه دست در دست عشق بگذارد و به طبیعت بیاموزد که بسی برتر و والاتر می اندیشد. هنر خردمندانه و عاشقانه را در کوچه سار زمان فریاد کند و با نیروی "مهر" از سر نا رسایی ها بپرد. نباید شک کرد که رقص و پایکوبی نهایی انسان در حجله گاه خوشبختی خویش، رقصی است عاشقانه که دست در دستان است و دوش بر دوش ها و چشم در چشمان. بدین گونه است که شاید بتوانیم آن حماسه زیبا را بیافرینیم و انسان را به راستی در خور لوحه "اشرف مخلوقات" سازیم. تا آن زمان برسد، بیائید با هم غرق در رویای این پندار بمانیم:

همچنان که تیر آرش با نثار جان
رفت و رفت و رفت تا کند این مشگل ایرانیان آسان
کاش رقص شعله روشن
بسوزاند مرزها را بین تو، بین من
آن زمان از هر کران این جهان این خاک پهناور
طنین باور این نغمه پابرجاست ,اری آری زندگی زیباست
.

شعر: توسن امید

۲۰۰۴اگوست
تااينکه بگذريم از اين پرده های شب
برتوسن امید
تا دشت بينهايت و سر سبز دوستی
من از کنار پرده نمناک ديده ام
دل داده ام طنين قدمهای دوست را
ای بی نهايت / سرشار / ای غزل
من سالهاست که گلدان صبر خويش را
از آب ديده گان دلم آب داده ام
تا خوشه های دانش دست ترا در آب
با رشد بينهايت گل آشنا کنم
شايد که در تلاطم اين قرن پر طپش
در گير و دار خستگی و مانده گی و جنگ
نوباوگان من و دردانه های تو
در صبح سبز تری زندگی کنند
اکنون که آمدی
جانا خوش آمدی
توسن به شيهه صدا ميزند ترا
گلدان در انتظار
بگذار خوشه را
بگذار و بگذريم از اين پرده های شب
اگوست ۲۰۰۴