Showing posts with label مقاله. Show all posts
Showing posts with label مقاله. Show all posts

Saturday, October 11, 2008

طنز: چرا از خوابیدن میترسم


شما که باور نمی کنید. شاید هم حق دارید، چون از بس دروغ شنیده اید.
ولی بقول آن خدا بیامرز، تا قبر ها...ها...ها...ها. پریشب نیمه‌های شب بود که با ترس و وحشت از خواب پریدم و تا همین لحظه حتی از فکر خوابیدن هم وحشت می‌کنم.
داستان از اینقرار بود که در عالم خواب رفته بودم سر میدانگاهی برای خودم گردش می‌کردم که ناگهان جناب مولانا را دیدم که " یک دست جام باده و یک دست زلف یار " رقص کنان دارد می آید. از یک طرف بسیار خوش حال شدم که بالاخره بنده هم فرصت پیدا کردم که با ایشان ملاقات کنم و چند کلام درد دلی‌ خدمتشان عرض نمایم ولی از بخت بد ، یار ایشان که پیدا بود زیاد اهل چرخ زدن نیست در حالی که گیسوانش دست ایشان قفل شده بود و دنبال حضرت تلو تلو میخورد بنده را به خنده انداخت. آقا چشمتان روز بد نبیند که ناگهان ایشان از گردش ایستادند و جام را تا انتها سر کشیدند و بسوی بنده براق شدند. سکوت همه جا را گرفته بود. کسی‌ جیک نمیزد. ایشان با قدم‌های محکم به طرف من آمدند. بنده ساده دل اول خوشحال شدم که آن فرصت طلایی دارد دست میدهد و خود را آماده کردم برای کرنش و عرض ارادت ولی جناب مولانا تا به من رسیدند یک چک محکم به صورت بنده نواختند. حالا ببینید من چقدر شانس داشتم که در فرهنگ غنی و ناب ایرانی بزرگ شده‌ام و از اوان کودکی تا زمان خروج از کشور خوشبختانه بار‌ها و بار‌ها از پدر، برادر، بقال و قصاب و دوچرخه ساز محل، معلم و ناظم و فراش مدرسه، راننده تاکسی‌ و شوفر و شاگرد شوفر، دخترهای مدرسه و بالاخره عوامل ساواک چک خورده بوده و عادت داشتم و الا بایستی شوکه می‌‌شدم. شکر خدا خودم را نباختم و فقط با گفتن یک "آخ" و جمله معروف "چرا میزنی؟" منتظر بقیه داستان ماندم. ایشان که بلا نسبت دهانشان بوی بد مشروب میداد در جواب پرسش بنده فرمودند:
"ایرانی هستی‌... نه؟"
اول فکر کردم ایشان چون علم غیب دارند توانستند ملیت بنده را به این زودی تشخیص دهند ولی امروز که داشتم با خودم کلنجار میرفتم پی‌ بردم که باید از "آخ گفتن" بنده فهمیده باشند. مات و مبهوت جواب دادم:
" بله ایرانی هستم....چطور مگه؟"
البته نا گفته نماند که بنده سال‌ها کشتی کچ و بکس و کاراته را در تلویزیون "فاکس نیوز" نگاه کرده‌ام و زدن یک پیر مرد شصت و چند ساله برایم آب خوردن است ولی از آنجا که سر سفره پدر و مادرم بزرگ شده‌ام و آموخته‌ام که باید احترام بزرگتر را حفظ کرد، واکنش نشان ندادم ولی با خودم فکر کردم که بهتر است به ایشان یک درس هم بدهم. به همین خاطر گفتم:
" جناب استاد! بنده میدانم که شما بچه بودید که ایران را ترک فرمودید ولی ما ایرانیان در خارج از کشور دیگر به هم چک نمیزنیم و اگر از دست همدیگر ناراحت بشویم و خدا نکرده به یکدیگر حسادت بکنیم فقط طرف را "بایکوت" می‌کنیم، پشت سرش هم یک کمی حرف میزنیم و فوقش یک تهمت هم می‌زنیم تا تنبیه شود. همین !. حالا میشود بفرمایید چرا حضرت عالی‌ در خارج از کشور، آنهم در خواب، یک هموطن را تنبیه فرمودید؟"
ایشان یک "نگاه عاقل اندر سفیه" نثار بنده کردند ، آه بلندی کشیدند و فرمودند:
" رنج نوشتن تمام مثنوی یک طرف، رنج من از شما ایرانیان یک طرف. تعجب می‌کنم در مملکتی که خیام زندگی‌ کرده است شماها چگونه حساب سالها را هم نمیتوانید داشته باشید. تا حدود سی‌ سال قبل کتاب ما را با انبر ورمیداشتند تا اینکه حاجی جلال و مشدی شهرام یک گل صد برگ برای ششصدمین سال تولد ما درست کردند ما هم از این دنیا گفتیم دست مریزاد و داستان تمام شد.آقا سی‌ سال بعد یک دفعه دیدیم که هر چی‌ دکتر و جراح و متخصص روح و روان و زنان و زبان و دندان و پستان از قم و کاشان و تهران و کرمان و صنعان و مهندسین راه و چاه و کاه و آه و ماه بود دارند هشتصدمین سال تولد ما را جشن میگیرند. آقا ... چی‌ شد؟ ...در عرض سی‌ سال ما دویست سال رفت روی شاخمون؟. خانم هم پایش را کرده است تو یک کفش که من ششصد و سی‌ سال با تو زندگی‌ کردم حالا فهمیدم تو هشتصد سالت هست. من هم شوهر هشتصد ساله نمیخواهم. لطفا به این هموطن‌ها بگودست از سر سن و سال ما بردارند و به جایش هر وقت به یاد ما افتادند دیوان شمس را بخوانند و در خلوت خود آن را سر مشق زندگی‌ قرار دهند. ما تولد نخواستیم."
من هم که دیدم حرف حساب میفرمایند زبانم لال بشود گفتم:
"استاد حالا میفهمم که حق داشتید بنده را به نمایندگی ایرانیان کتک بزنید. اگر من جای شما بودم طرف را میکشتم"
یک مرتبه استاد به فکر فرو رفت و دوید طرف دکان قصابی و چند ثانیه بعد با یک ساطور از مغازه بیرون آمد و به طرف من دوید که وحشت زده از خواب پریدم.
حالا شما بفرمایید حق دارم از خوابیدن وحشت داشته باشم یا نه؟

طنز: مرده شور وارداتی

مرده شور وارداتی


بعله. مدت ها بطور مرتب برای مجله پیک مطلب میفرستادم تا آن واقعه اسف بار اتفاق افتاد و تصمیم گرفتم که مدتی این کار را کنار بگذارم.
ما ایرانیان، متاسفانه، فکر می کنیم هر کس برای یک مجله فرهنگی مطلب بفرستد و سردبیر و هیئت تحریریه با چاپ آن موافقت نمایند، آن شخص باید در همه امور آگاه و وارد باشد. این بماند که ما ایرانیان در زمان تولد هر یک با دو مدرک به دنیا می آئیم. یکی مدرک دکترا در امور سیاسی و یکی هم مدرک دکترا در مسائل پزشکی. حالا وقتی برای پیک بنویسیم، دیگر علاوه برداشتن مدارک فوق باید جواب تمام سئوالات دنیا را هم بدانیم. این معروفیت بنده که از نوشتن در مجله پیک شروع شده بود به مرحله ئی بسیار اسف بار رسید که شرح اش را عرض می نمایم:

در یک روز گرم تابستانی دوستی تلفنی با من تماس گرفت. پس از چاق سلامتی مرا مطلع ساخت که برادر یک دوست مشترک ما در گذشته است. بنده بسیار متاسف شدم و ضمن تشکر از وی، قول دادم که حتما امروز به دوست مشترکمان تلفن بزنم و تسلیت عرض بنمایم. دوست تلفن کننده که موقعیت را مناسب دیده بود آن منظور نهائی خود را- که عموما با اصطلاح "در ضمن" آغاز می شود – بیان داشت. اگر توجه کرده باشید، خصوصیت زیبای ما وارثان ملک کیان اینست که عموما مذاکره و مکالمه را با مطالبی که خیلی برایمان اهمیت ندارند آغاز می کنیم، کله همدیگر را میبریم و دست آخر چند لحظه قبل از خداحافظی یک "در ضمن" می گوئیم و شروع می کنیم به بیان مطلب یا سئوالی که بخاطر آن تلفن کرده ایم.
ببخشید که کمی پرت شدم، این دوست تلفن کننده بمحضی که اصطلاح "در ضمن" را بکار برد، رنگ از رخسار من پرید چون میدانستم مساله ئی مهمتر از مرگ برادر دوستمان مورد بحث خواهد بود. وی ادامه داد که:
- به کمک تو هم در این زمینه احتیاج هست
بنده از روی ساده گی فکر کردم: "عزرائیل" که همه کارها را به تنهائی انجام داده، بنده هم که تبحر خاصی در این گونه زمینه ها ندارم، چه کمکی میتوانم انجام دهم؟
سئوال از دهان بنده در نیامده بود که وی تک خال آخر را رو کرد:
- خانواده و افراد فامیل دوست از دست رفته خیلی علاقمند هستند که ایشان را با رعایت مسائل مذهبی به خاک بسپارند و خیلی کوشش می کنند که یک مرده شور "ایرانی" پیدا کنند.
با عجله و ترس وسط حرفش پریدم که: امیدوارم بنده را برای این کار در نظر نگرفته باشید. من فقط گاهی برای پیک می نویسم. بهتر است بروید دنبال آنها که همیشه می نویسند و صفحه ئی برای خود دارند و از بنده هم قلچماق ترند.
این دوست با آرامش ادامه داد که: نخیر، فقط میخواستم ببینم که شما "یک مرده شور ایرانی" می شناسید یا نه؟
بنده که بسیار از این سئوال بی ربط عصبانی شده بودم، چیزی نمانده بود که بگویم: مرده شورت ببرند که فکر میکنی من باید مرده شور ایرانی بشناسم ولی حیفم آمد و فقط گوشی را با یک "خیر" قطع کردم. پس از قطع تلفن به فکر فرو رفتم که اگر نوشتن در مجله پیک آخر و عاقبتش اینست، بهتر است این کار را کنار بگذارم تا مدتی که آب ها از آسیاب بیفتد و دوباره شروع کنم.
برای آندسته که فکر می کنند چرا این سئوال را "بی ربط" دانسته ام باید عرض کنم که بنده سه دلیل محکم دارم:
دلیل اول اینست که یک انسان عاقل برای اینکه شخصی را که حرفه ئی دارد به دوستی معرفی کند باید قبلا خود از میزان تخصص و نوع رفتار مادی و غیر مادی وی آگاه باشد. مثلا اگر شما دنبال یک نجار خوب می گردید. حتی اگر فقط برای گرفتن "قیمت" هم باشد، باید بنده تجربه دست اول از کار این نجار داشته باشم. اگر ندارم، چطور میتوانم وی را به شما معرفی کنم. در مورد "مرده شور" هم همین طور است. بنده چگونه میتوانم قبل از مردن بفهمم که طرف "چند مرده حلاج است". فرق مهم اش هم اینست که میشود از نجار ایرانی قیمت گرفت – طرح گرفت- ایده گرفت ولی کار را داد به یک نجار مکزیکی. ولی از مرده شور ایرانی که نمی شود "قیمت گرفت" و بعد رفت دنبال مرده شور مکزیکی.
دلیل دوم: آدمی میتواند چند بار ازدواج کند – طلاق بگیرد – جشن تولد راه بیندازد ولی فقط یک بار میتواند بمیرد. بهمین دلیل باید سنگ تمام بگذارد و بهترین سرویس را برای خود تدارک ببیند. نمی توان هر مرده شوری را به کسی معرفی کرد. این کار بسیار خطرناک و بی ربطی است. آدم باید بسیار پرتوقع باشد که چنین درخواستی را بنماید. بنده نمی توانم صرفا بخاطر شنیدن حرف اطرافیان شخص متوفی صلاحیت کار یک "مرده شور" را تصدیق نمایم. با خود طرف هم که نمی شود صحبت کرد.
دلیل سوم: طبق آمارهای متفاوت که در منابع مختلف آمریکا چاپ و انتشار یافته است، ایرانیان از بالاترین درجات تحصیلی در بین مهاجرین آمریکا برخوردار هستند بنده فکر نمی کنم یک ایرانی مرده شور از بالاترین درجات تحصیلی برخوردار باشد که توانسته باشد به آمریکا مهاجرت نماید. در ثانی مرده شور ایرانی، مگر عقل از سرش پریده که آن بازار داغ و گرم ایران را رها کند و بیاید آمریکا و منتظر بماند که ماهی یا سالی یک خانواده بدنبال مرده شور ایرانی بگردد. اینجا از بیکاری دق خواهد کرد و اگر خدای نکرده این اتفاق بیفتد، کسی هم نیست که او را بشوید. از همه اینها گذشته حالا چرا باید مرده شور "ایرانی" باشد؟ مگر قرار است با شخص متوفی در مورد مسائل سیاسی صحبت و بحث در بگیرد؟
این مسائل باعث شد که از خیر نوشتین در مجله پیک بگذرم. مدتی هم بدون نوشتن گذشت. هیچ وقت هم ندیدم که کسی در مجله، سراغ بنده را گرفته باشد. آدم گاه نمی داند "سکوت" واقعا علامت راضی بودن است یا علامت نخواندن! یا نشنیدن!. آن زمانی هم که می نوشتم هیچوقت کسی چیزی نگفت که مثلا خوب بود یا اینکه بد بود، هیچ نامه ئی هم به سردبیر نیامد که یا این مزخرفات را از توی پیک بردارید یا اینکه حقوق این بیچاره غصه خور را دو برابر کنید. مدتی بدون رابطه نوشتن گذشت، راستش خودم دلم تنگ شده بود، گفتم دوباره بنویسم، در ضمن وقتی به دلیل ننوشتن خود فکر می کردم دیدم راستش را بخواهید این مساله نبودن مرده شور ایرانی در آمریکا، ایده بدی هم برای آندسته از ایرانیان که بدنبال ایده شغلی می گردند نیست. میتوان حتی وب سایت هم برایش درست کرد با آدرس مثلا شور واشور دات کام یا شبیه به این ها.

Friday, October 10, 2008

مقاله: راز آفرینش

گرچه برخی از فلاسفه معتقدند که خلقت انسان، بمنظور کشف "راز خلقت" انجام گرفته است ولی اگر بدقت بنگریم در خواهیم یافت که انسان – از زمان پیدایش تا امروز- در نتیجه سفری طولانی و گاه پر پیچ و خم، نه تنها موفق به کشف بخش عظیمی از راز آفرینش شده است بلکه توانسته است در ادامه این مسیر، خود را نیز بعنوان "راز بزرگ آفرینش" مطرح سازد.
بایستی برای توضیح بهتر مطلب، انسان را در ادوار مختلف تاریخ به گونه ئی تقسیم بندی نمائیم تا نگرش وی را در هر یک از این ادوار با هم مرور کنیم:
1- انسان اولیه: پس از آنکه موفق به حل مشکلات اولیه خویش گشت و دنیای تفکر را آغاز نمود، بنظر می رسد که نگاهی به "کلیت جهان" داشته است. او بیش از هر چیزانرژی فکری خود را به کار برده است تا جهان را و خلقت را – آنهم در کلیت آن – مورد مطالعه قرار دهد. برای انسان اولیه، گردش روز و شب، وقوع طوفان وباران و زلزله و آتشفشان و مساله مرگ از اعجاب انگیز ترین پدیده های حیات به شمار می رفته اند. ولی از آنجا که دانش اولیه وی، قادر به حل این پیچیدگی نبوده است، به ناچار با آفریدن اساطیر و خرافات سعی نموده است که حداقل خود را از این تفکر برهاند. انسان اولیه با بوجود آوردن فرشته ها و خدایان گوناگون، آنان را مسئول و گرداننده پدیده های متفاوت حیات دانسته است. او خشم خدای طوفان را که قادر بوده است تمام داشته های زمینی وی را در چشم بهمزدنی نابودکند به گناهی مربوط میدانسته است که از وی سرزده است. انسان اولیه با انجام قربانی های بی شمار و مراسم رقص و پایکوبی و دعاهای گوناگون سعی نموده است که خشم خدای طوفان را کاهش بخشیده و آن را در نهایت به مهر خدای آفتاب تبدیل نماید. بنظر می رسد که اینگونه نگرش توانسته است که قرنها، انسان اولیه را در آرامشی نسبی قرار دهد. نگاهی به سنگ نوشته های گوناگون و آثار تاریخی متعدد دلیلی بر این نوع نگرش و آرامش می باشد.
2- انسان دیروز: وارث این آرامش گشت ولی در این آرامش سکنی نگزید. وی با بهره گیری از نیروی خرد و با پیدایش آثار اولیه علم و دانش، سفر انسان اولیه را ادامه داد با این تفاوت که بجای نگرش به "کلیت آفرینش" به شناسائی "جزئیات خلقت" روی آورد. بهمین دلیل است که امروزه ما با دست آوردهای عظیم و ارزشمندی در جهان روبرو هستیم. انسان دیروز با اتکاء به قدرت تفکر و خلاقیت خویش، عناصر متفاوت طبیعت از فلز و شبه فلز و غیر فلز را یکی پس از دیگری شناسائی و نامگذاری نمود. میکرب ها، ویروس ها، باکتری ها و طرق مختلف مبارزه با آنان را کشف کرد. راز گردش اقمار را با کشف نیروی جاذبه تعریف نمود. با پیشبرد تکنولوژی، پرواز را ممکن ساخت. با تعمق در ساختمان عناصر طبیعت به نیروی عظیم اتم آشنا گشت. با بدست آوردن حکمت عقلی راز برابری انسانها را مطرح ساخت و بالاخره با مدون ساختن حکومت قانون شکل و ساختار جامعه متمدن را به ارمغان آورد و تمدن انسانی را به حدی غیر قابل تصور ارتقاء داد تا جائی که انسان امروز می تواند با فشار یک دکمه جهان خود را نیز نابود سازد ولی در همین احوال با یک حرکت جمعی قدرت تبدیل جهان را به بهشتی برین دارا باشد. بعبارت دیگر انسان دیروز با بهره گیری از خرد و دانش خویش جزئیات آفرینش را مورد بررسی قرار داد و ادامه سفر را به نسل بعد از خود واگذار نمود.
3- انسان امروز: با بهره گیری از دانش انسان دیروز به آگاهی عظیمی دست یافت و وارد مسیر تازه ئی از این سفر شگفت انگیز گشته است. سفری که اگر بطور کامل به انجام برسد میتواند شکل و شمایل حیات را دگرگون سازد. انسان امروز، در ادامه سفر انسان دیروز، که از" کل به جزء" در حرکت بود، در حال حرکتی در جهت معکوس از جزء به کل می باشد. انسان امروز می کوشد که مساله میلیونها سال قبل (شگفتی در کلیت جهان) را دوباره به روی میز مطالعه قرار دهد و این بار با نگاهی علمی و انسانی به شناسائی راز آفرینش بنشیند. در این راستا، طبیعی بنظر می رسد که اسطوره ها یکی پس از دیگری از سطح جامعه راهی کتابهای تاریخ گردند و در موزه های انسان شناسی جای گیرند. خرافات یکسره به دور ریخته شوند و فرشتگان و خدایان و رسولان هر یک به جای واقعی خویش بنشینند.
برای انسان امروز، گردش روز و شب و وقوع پدیده های متفاوت طبیعی دیگر نه به گونه یک راز یا معما بلکه به عنوان یک فعل و انفعال علمی قابل تعریف است و بهمین دلیل میتوان ادعا کرد که انسان، در سفری به درازای تاریخ انسانی، بالاخره قادر شده است که کاشف راز خلقت شود و نظر آندسته از فلاسفه که آفرینش وی را برای کشف راز خلقت میدانستند تامین نماید. ما نیز میتوانیم این سفر را با همین سرانجام به پایان برسانیم ولی متاسفانه مساله بهمین ساد گی تمام نمی شود و در همین جا است که انسان با راز بزرگ تری در آفرینش روبرو می شود و این راز چیزی بجز "خود انسان" نیست. برای بیان بهتر بایستی این سئوال بزرگ و مهم را در ذهن خود مطرح سازیم که اگر انسان با اتکاء به علم و دانش می تواند راز هستی را تعریف نماید پس باید قادر باشد که اسطوره ها، خرافه ها،خدایان و بت های گوناگون را نیز با نگاهی علمی از سر راه خود بردارد و بر اساس حکمت عقلی دست به ساختار جهانی بزند که بر اساس عدالت اجتماعی و احترام انسانی استوار باشد. در اینصورت زندگی انسان امروزی در قرن بیست و یکم می بایست بر اصول اخلاق انسانی و تساوی حقوق مدنی باشد. آیا چنین است؟ اگر چنین است پس صدای تکه تکه شدن انسانها در گوشه و کنار جهان بدست انسانهای دیگر چیست؟ این تنفری که انسانها را بخاطر داشتن عقیده و مرام و مذهب متفاوت به جان یکدیگر می اندازد از کجا ناشی می شود؟ آیا می توان بیان داشت که انسان به علم و دانش متکی گشت تا جهان بیرون از خود را شناسائی نماید ولی از بکار بردن این دانش برای شناسائی جهان درون خویش عاجز مانده است؟ آیا منطقی است که بگوئیم سرانجام سفری که انسان از قرنها قبل شروع کرده است در نهایت نه به بیرون از وجود انسان بلکه به درون انسان راه خواهد یافت؟ نگاهی گذرا به کوهی از آثار ادبی و هنری در سراسر جهان دقیقا خبر از این درون پیچیده انسانی میدهند که بسیاری از متفکرین را به سوئی سوق داده است که انسان را بزرگترین راز خلقت بدانند.
باید باور کنیم که درون انسان انباشته از معجونی اعتقادات است که هر یک به دلیلی روانی – عاطفی در وی جای گرفته اند. برای برخی از این اعتقادات حتی دلیل و مدرکی هم ندارد. شاید لازم است در این حال و هوای بهاری، طبق سنت قدیمی ایرانی، به خانه تکانی قبل از نوروز بپردازیم و این بار با شهامت – شجاعت و آگاهی درون خود را گردگیری کنیم. اضافه ها و دست پاگیرها و به درد نخورها را دور بیندازیم. به پایه های یک تفکر سالم انسانی در درون خود قدرت بخشیم و صدای تازه خود را در صدای انسانهای دیگر درآمیزیم. جهان ما خوشبختانه خالی از این صداها نیست فقط شاید جای صدای ما در میان آنها خالی است. جای خالی خود را با حضور خود پر کنیم تا معنای خجسته بودن بهاران را به درستی دریابیم.

انسان، از زمان پیدایش تا امروز- در نتیجه سفری طولانی و گاه پر پیچ و خم، نه تنها موفق به کشف بخش عظیمی از راز افرینش شده است بلکه توانسته است در ادامه این مسیر، خود را نیز بعنوان "راز بزرگ آفرینش" مطرح سازد

انسان امروز، در ادامه سفر انسان دیروز که از "کل به جزء" در حرکت بود، در حال حرکتی در جهت معکوس از جزء به کل می باشد

انسان اولیه با بوجود آوردن فرشته ها و خدایان گوناگون، آنان را مسئول و گرداننده پدیده های متفاوت حیات دانسته است

راز بزرگ آفرینش چیزی بجز "خود انسان" نیست

سرانجام سفری که انسان از قرنها قبل شروع کرده است در نهایت نه به بیرون از وجود انسان بلکه به درون انسان راه پیدا خواهد کرد
این تنفری که انسانها را بخاطر داشتن عقیده و مرام و مذهب متفاوت به جان یکدیگر می اندازد از کجا ناشی می شود؟

مقاله: دیوار همسایه

عجیب است گاهی که خاطرات زمان بچگی که بایستی سالیان قبل در مخفی گه ضمیر مانده و مرده باشند، چگونه پس از گذر زمانی طولانی، در رابطه با یکی از عمیق ترین و حساس ترین مقوله های امروزی ذهن، سر از بستر بیرون می آورند و به یک باره با معنائی بس گسترده تر از آنچه بودند خود را مطرح می سازند.
پنج یا شش ساله بودم. محله ما که زمین اش بوسیله یکی از اعیان تقسیم بندی شده و بفروش رفته بود، قطعه زمینی مانده بود نساخته که شهرداری آن روز برایش پروانه ساختمان صادرنمی کرد. دلیلش هم این بود که با ساخته شدن این زمین، کوچه بن بست می شد. صاحبان این قطعه زمین، که مثل بقیه افراد محل، از روستائیان کارگر شهری شده بودند و بدنبال درست کردن سقفی بالای سر خانواده و بچه ها برایشان بن بست شدن کوچه مطرح نبود. حتما هر چه را که داشتند و نداشتند داده بودند دست آقا یا خانم اعیان صاحب زمین و حالا منتظر خانه دار شدن در شهر تهران بودند. از آنجا که کشمکش آنان با شهرداری به جائی نرسید تصمیم گرفتند به ساختن خانه بدون پروانه ساختمان. با ورود فامیل های بنا و اوساکار در یک چشم بهمزدن دیوارهای خانه را بالا بردند که ماموران شهرداری سر رسیدند و دیوارها را خراب کردند. به یاد دارم که تا مدتهای مدید، آنان شب ها دیوار را بالا میبردند و فردای آن شب ماموران تخریب شهرداری آنرا خراب می کردند. صحنه های گریه و زاری زنها و بچه ها، روی دست و پای ماموران شهرداری افتادن، التماس و استدعا کردن آنان همه همسایه ها را به همدردی کشانده بود و من کودک پنج و شش ساله مات و مبهوت از این تلاش پی گیر در گوشه ئی از کوچه ایستاده بودم و به این صحنه می نگریستم. داستان دلخراش ساختن شبانه و تخریب روزانه ذهن پیر و جوان محله ما را به خود مشغول کرده بود. بدقت نمی دانم چه مدتی از این ماجرا گذشت که بالاخره شهرداری کوتاه آمد و این خانواده روستائی همسایه مهربان محله ما شدند و بعبارتی جنس شهرستانی بودن محله ما تکمیل و جور شد.
امشب، نشسته ام با شمای دوست در زیر نور مهتاب زیبای شهر سن دیگو و فکر می کنم پس از گذر سالیان بسیار به آن تلاش پی گیر همسایه مهربان شهرستانی ام و به خود می گویم:
از ابتدای خلقت انسان، ساختن یک بنای انسانی که در آن نیکی ، همدلی، احترام، تحمل، تساوی، عدالت و مهربانی مصالح و ملات آن باشند در سرلوحه اخلاقی جامعه انسانی بوده است. تعداد معدودی از خود گذشتند و با تلاش شبانه روزی خود دیوارهای این ساختمان را بالا بردند. فردا، تعداد دیگری آمدند و آن ساخته ها را با حرص و کینه و ولع ویران کردند. پس فردا با ورود عده معدود دیگری دیوارهای مخروب شده تعمیر شدند و باز گروه تیم مخرب آمدند و آنرا به شکل اول باز گرداندند. این بازی تلخ، قرنها است که تکرار سرسام آور خود را می گذرانند و هنوز هر دو نیرو در کار خود مشغولند. با این تفاوت که گروه سازنده همچنان به نیروی عشق معتقدند و از دیگران نیز میخواهند فقط به اتکای این نیرو در کنار به پایان رساندن این ساختمان مساعدت نمایند ولی گروه مخرب در گذر قرون با بکارگیری تکنیکهای برتر، مدیریت بهتر پشتوانه مادی بیشتر از فقر فکری مردمان سوء استفاده می کنند تا این بنا روی پایانی بخود نبیند. این تلاش خستگی ناپذیر است. وظیفه انسانی ماست که به این بنا بیندیشیم و در طول سالهای کوتاه زندگی خود با همت، عشق، اعتقاد بتوانیم آجری به این بنا بیفزائیم و مسیری بوجود آوریم که مثل همسایه مهربان شهرستانی ما بنای ساختمان را به پایان برسانیم و اعتقاد داشته باشیم که:
در ته دشت مکانی است که از دلشدگان است هنوز
در و دیوار خیالی اش پر از صورت جان است هنوز
آسمان اش همه آبی و گل اش با بلبل
تا بهنگام سحر رقص کنان است هنوز
جویبارش زمی و دلبر و ساقی در جوش
گذرش بی غم و لب خنده کنان است هنوز این بنا را با بی تفاوتی نمی توان ساخت ولی میتوان به تخریب آن کمک کرد راز موفقیت در ساختمان چنین بنائی فاصله گرفتن چند لحظه در روز از مسیر تند و شلوغ و درهم سرعتی است که میرود تا انسان را از درون تهی سازد. کمی کمتر خواستن، اندیشیدن، خواندن، معنائی بهتر از این برای حیات خویش یافتن، آگاه شدن و آنرا به فرزندان خویش آموختن وظائف ساده ئی نیست و با حرف نمی توان به آن رسید. باید به این ساختمان اعتقاد پیدا کرد و کوششی بحد یک آجر بود والا مسلما فرزندان ما در دوره ئی بمراتب اسفبارتر زندگی خواهند کرد. تا نظر شما چه باشد؟

مقاله: زمستان

زمستان است و هوا همانطور که طبیعت قولش را داده است سرد. نشسته ام در اطاق گرم خویش و گاهگاهی دزدانه از قاب پنجره به ماه می نگرم و نور مهتاب را بدون آنکه جرات لمس اش را از بیرون داشته باشم نگاه می کنم. مهم نیست که چقدر شور و شوق و امید در دلهای ما جاری است. راستش را بخواهید گاه من و شما آدمهای بزرگ نیز مثل بچه ئی که شب زودتر میخوابد تا بابا نوئل هدیه مورد علاقه اش را زودتر بیاورد و به وی تحویل دهد، خودمان را به راحتی گول می زنیم و شور و شوق و امید را به زور در روح و روان خود می نشانیم، بارور می کنیم و زنده نگه میداریم. هیچ اشکالی هم ندارد ولی گاه در یک شب مهتابی سرد زمستانی می توانیم به مسائلی بیندیشیم که همگون و هم جنس با حال و هوای طبیعت باشند. همانطور که از لطافت هوای بهاری و دیدن شور و شوق رشد در درختان و گلها و علفها به وجد می آئیم و هوای عشق در سرمان میریزد و به آن دوست دیرینه فکر می کنیم و یادش را گرامی میداریم و جایش را پهلوی خود خالی می بینیم در هوای سرد زمستانی هم می توانیم به سردی های رابطه، به بی عدالتی، به ظلم، به زنجیر بیندیشیم. در ادبیات ما نیز زمستان، زمان دلجسبی نبوده است. تلخی ها، جدائی ها، غصه ها، فشار، ظلم، بی عدالتی، سنگدلی، بی مهری، درهم ریختگی به نوعی با واژه زمستان همگون و هم وزن شده اند. در حال و هوای شعر هم که نگاه کنیم در همین فصل است که عمق و مفهوم بعضی از اشعار را نمایان تر و قابل حس تر می بینیم. گرامی شاعر ایران، مهدی اخوان ثالث گرچه شعر زمستان خود را در برسی و توضیح شرایط آن روز جامعه ایران سروده است ولی خواندنش در فصل زمستان عمق معنائی شعر را بزتر و عریان تر می نماید. جائی که می گوید:
هوا دلگیر
درها بسته
سرها در گریبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر
دلها بسته و غمگین
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
این شعر ذهن خواننده را با گذر و اشاره ئی به مختصات زمستان آماده می سازد تا تصویری هولناک و پراهمیت را مطرح نماید. امید شاعر که از قضا کلمه "امید" را هم برای تخلص شاعرانه خود انتخاب کرده است، این است که بتواند با مطرح ساختن این تصویر هولناک چاره ئی بجوید و ذهن ما را نیز برای یافتن این چاره به کار گیرد.
انسان همگون و همسان با طبیعت است. گرچه از قوانین محکم آن نیز راه گریزی ندارد ولی با تغییر حال و هوای طبیعت نیز می تواند با نگرش های گوناگون همواره به دنبال مدینه فاضله خویش باشد. به دنبال حقیقتی که در آن آرامش یابد و صلح و سلامت را به خود و انسهانهای دیگر عرضه دارد.
اکنون که شما را در حال و هوای سرما و سردی زمستان آورده ام جای دارد که ذهن شما را مشوش رها نسازم و با خود به کوچه و بازار سرد، به نقطه های تاریک، به زوایای حقیقی ولی خاموش نگاه داشته شده آدمیان ببرم و بگویم شاید وقت آن رسیده باشد که گاهی در خلوت خود زیر نور مهتاب زمستانی بنشینیم، حتی اگر گوشه اطاق گرم خود نیز باشیم، کاغد و قملی بدست بگیریم و با گدری در زوایای تاریک وجود خویش لیستی تهیه کنیم از مجموعه اعمال و رفتاری که از ما سر زده است و رنجش و بی مهری دیگران را برانگیخته است. این لیست را در دادگاه کوچکی که خد قاضی آن خواهیم بود ارائه کنیم و به این نکته بیندیشیم که: آیا مجموعه این اعمال، ما را امروز در جایگاه برتر انسانی، مردمی، فرهنگی و اجتماعی قرار داده است یا این اعمال پایه و شالوده تنگ خلقی، تنهائی، احساس عدم اعتماد، عصبانیت، کینه، عدم رضایت نهانی ما از زندگی گشته است؟
جواب این سئوال درجه 2صداقت ما را با خویش بیان خواهد داشت. آنگاه بنشینیم و خود را به چند خط شعر از سهراب سپهری میهمان کنیم که می گوید:
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آن
از زمستان گفتیم، حیف است یادآوری نکنیم که آسمان ادب فارسی دو گوهر گرانبهای خود را در زمستان از دست داد. سیاوش کسرائی و فروغ فرخزاد. مسلما مشتاقان و وفاداران ادب فارسی در شهرهای مختلف جهان به یاد این دو عزیز خواهند نشست و جلستات شعر خوانی خواهند داشت. از دوست ادیبی شنیدم که پس از بزرگداشت مولوی در سال 2007 بوسیله سازمان جهانی یونسکو زمزمه هایئی در مورد شناساندن فروغ فرخزاد به جهانیان شنیده می شود که افتخار دیگری برای ایرانیان خواهد بود. فروغ در اثر زندگی پرتلاطم خود در فرصت کوتاهی که داشت چهان پر باری از شعر را از خود بیادگار گذاشت که بخوبی نمایانگر رشد شخصیت وی میباشد. فروغ موفق شد به زودی از مرز "جنسیت" بگذرد و به مسائل انسانی بنگرد و جهانی را مورد اعتراض قرار دهد که در آن حقوق انسان مورد تجاوز قرار می گیرد. سیاوش کسرائی نیز گرچه درخاک نغریب به خواب فرو رفت با آثار جاودانه بسیار خود برای انسانها حداقل آرش را در جوانی و مهره سرخ را در سالهای سالخوردگی به یادگار گذاشت. یاد هر دو عزیز گرامی باد.
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید بهم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
" از شعر فتح باغ مجموعه تولدی دیگر"

مقاله: ‌ای داد بی‌ داد

جمعه شب است. هزارو یک مشغله دارم. بعضی از آنها بسیار جدی اند که باید فکر عاجلی برایشان کرد. زیاد حوصله ندارم. بدنبال راهی میگردم که چند دقیقه ئی به هیچ چیز نیندیشم. تلویزیون بهانه خوبی است چون اکثریت قریب به اتفاق برنامه ها را بدون خرج کردن هیچ اندیشه ئی میتوان تماشا کرد. آن را روشن می کنم. دارند دختر شایسته برای آمریکا انتخاب می کنند. از این بهتر نمی شود. برنامه ئی است که بدون هیچ انرژی فکری میتوان آن را دنبال کرد. پنجاه و یک زیبا روی جوان از ایالت های مخلتف کشور برای کسب مقام شایسته ترین به مبارزه ئی سخت مشغولند. برای کسب این عنوان باید مشقات زیادی را تحمل کنند مثلا راه رفتن با کفش های پاشنه بلند، جولان دادن با لباس های بلند شب و انجام حرکات رقص آلود با پوشیدن لباس های شنا. همه این مشقات را باید در برابر چشم سه هزار نفر تماشاچی سالن زیبای
Kodak Theatre
چند قاضی بسیار سخت گیر و میلیونها تماشاچی صفحه های تلویزیون اجرا کنند. آدم دلش کباب می شود. با خود فکر میکنم به دختران جوان زیبائی که الان دارند یا با سطل از چاه ها آب می کشند یا در طویله ها شیر میدوشند یا در نقاط بسیار محروم جهان به درمان زخمها و دردهای انسانهای دیگر مشغولند یا سرگرم پرستاری از مادر و پدر فرسوده خود و سرپرستی از خواهران و برادران ریز و درشت خویشند یا در کتابخانه ها و خانه ها در راه اعتلاء انسانی خویش به مطالعه مشغولند.
بگذریم، قرار بود برنامه را تماشا کنم و به هیچ چیز نیندیشم. شباهت یکی از این زیبا رویان با یکی از عزیزانم در شهر سن دیگو مرا به ادامه تماشا ترغیب می کند و ناخواسته مرا نیز به سرنوشت وی علاقمند میسازد.
بالاخره 10 نفر و سپس 5 نفر انتخاب میشوند و 46 نفر به جمع شکست خوردگان در این مسابقه حیاتی (!) می پیوندند. حالا باید از این 5 نفر سئوالاتی بشود تا به یک نفر از آنان این تاج پیروزی تعلق گیرد. خوشبخانه فرد مورد علاقه من نیز در بین این 5 نفر است و من هم دارم بالا و پائین می پرم و آرزو می کنم که وی این تاج را برای ما به ارمغان بیاورد. سئوالات یک به یک مطرح میشوند و هر کاندید به یک سئوال پاسخ می گوید. از فرد مورد علاقه من مهمترین و مشکل ترین سئوال مطرح میشود. سئوال اینست: اگر تمام قدرت های جهان را در اختیار داشته باشید چه چیزی را در جهان انسانی ممنوع اعلام می کنید؟ فکرم با این سئوال به پرواز در می آید. به مسائل معضل بشری می اندیشم. لیستی از آنان را مرور می کنم. آلودگی محیط زیست، بالا رفتن درجه حرارت جو، استفاده از سلاحهای اتمی، گرسنگی و فقر، بهداشت جهانی، عدالت اجتماعی، قتل عام های انسانی و ... به راستی سئوال مهمی است که هر کدام از تیترهای فوق را میتواند بعنوان جواب مطرح سازد. دلم شروع میکند به شور زدن، بقیه سئوالات خیلی شخصی بودند. یک مرتبه سئوالی با این عظمت مطرح میشود و آنهم از فرد مورد علاقه من، جواب وی کدامیک از مسائل مهم روز است. وی لبخندی می زند و جواب میدهد که اگر تمام قدرت های جهان را در اختیار داشتم استفاده از تلفن های دستی را در حال رانندگی ممنوع می ساختم.
خشکم می زند، صدای هورا و دست زدنهای مردم میخکوبم می کند. آیا جهان انسانی برای رسیدن به بهروزی و خوشبختی راه زیادی را باید بپیماید؟ دیگر علاقه ئی به دیدن ادامه برنامه در خود نمی بینم. تلویزیون را خاموش می کنم. کنار پنجره می روم. به نور مهتاب خیره میشوم. به یاد فروغ فرخزاد می افتم که می گوید:
به ایوان میروم
دستم را به پوست شیشه ئی شب می کشم
دیگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
دگیر کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
و یا در جای دیگر که میگوید:
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
برمیگردم. چند لحظه در سکوت می نشینم. فکر این سئوال و جواب آرامم نمی گذارد. به خود می اندیشم. به جهان انسانی که امروز کوچک تر و فشرده تر شده است و به انسانهائی که با قلب های مهربان می توانند به سادگی اسیر شوند و محدود به جهانی فانتزی و غیر واقعی. حتما در نقطه دیگری در دنیا روز دارد آرام از راه میرسد. دختر خانم زیبای روستائی شیرها را دوشیده است و آنها را در ظرف های مخصوص برای ارسال به شهر آماده کرده است. دختر دیگری با مهر و محبت دارد روی زخمهای مریضی ناشناس مرهم میگذارد. زنی به سوزش ضربه های شلاقی که چند ساعت قبل خورده است می اندیشد. دختر خانمی سر از کتاب بر میدارد و به مهتاب که از شیشه کتابخانه نمایان است نگاه میکند و به فردای روشنی که وی بعنوان یک مادر به جهان ارزانی خواهد داشت می اندیشد. مردی در ایستگاه اتوبوس منتظر است تا بسته نانی را که مزد امروز کار و کوشش اش هست زودتر به خانه برساند. مرد دیگری در پمپ بنزین مات شده است به قیمت گزافی که دارد برای پرکردن ماشین اش می پردازد. گروه کوچکی از غصه خطر آب شدن یخ های قطب خوابشان نمی برد. زنی در زیر نور مهتاب بهاری، نگران فردای فرزندان خویش است. پدری با مشقت بسیار فرزندانش را از سیمهای خاردار یک مرز عبور میدهد تا نان روزمره خود را در مرز و بوم دیگری فراهم آورند و ......
آه که چقدر مشغله دارم. بعضی از آنان بسیار جدی اند و باید برایشان فکر عاجلی بنمایم. در سکوت شب میخکوب شده ام. دارم تمام انرژیم را متمرکز می کنم که به مشغله های خود برگردم که صدای دست زدن ها و هیاهوی عظیم سالن
Kodak
را در ذهن می شنوم که سالن را به نقطه انفجار نزدیک کرده اند. دختر خانم جوان زیبائی اشک شوق می ریزد و تاج ملکه زیبائی را با افتخار بر سر می نهد و مرا و تمام نشستگان زیر نور مهتاب را با این سئوال تنها می گذارد که:
اگر صاحب تمام قدرت های جهان بودید چه چیزی را روی کره زمین ممنوع اعلام می کردید؟

مقاله: حرف‌های خودمانی

روزگار غريبی است . در اين عصر سرعت، گاه معضلات سياسی و اجتماعی، همراه با گذراندن روزگار از نظر اقتصادی، فرصتی برای پرداختن به مسائل عميق و بنيادين به انسان نميدهند . بدون اينکه خود بخواهيم روزها و هفته ها را سپری ميکنيم و نا گاه به خود می آئيم که سالهاست بدون جهت عدم آرامشی را در وجود خود ساکن کرده ايم که در کشف دليل آن حيران و سرگردان ميشويم . زندگی به روال يکنواخت خود ادامه ميدهد و ما به دليل نپرداختن به خويشتن خويش، مجبوريم که داشته ها و دانسته های گذشته خود را که به اجبار محيط تربيت، روش ما گرديده اند، برای حل و فسق مسايل و مشکلات به کمک بگيريم . بديهی است که هر بار هم به نتايجی تقريبا يکسان دست می یابیم که امروز ما را ميگذرانند ولی همچنان در لحظه های تنهائی و سکوت و لحظه های نادر با خويشتن احساس عدم رضايت از خويش، با خشم و افسرده گی به سراغ ما مي آیند . اين روند يکنواخت و خسته کنده زمانی متوقف ميشود که زير نور مهتاب لطيفی بنشينيم و به اين ريشه يابی عميق و گاه دردناک همت گماريم .هوشنگ ابتهاج که غزليات خود را با تخلص سايه می سرايد غزلی زيبا دارد که با اين جملات آغاز ميشوند عشق شادی استعشق آزادی است عشق آغاز آدميزادی استو گنجينه گرانقدر ادبيات ايران پر است از اين مفهوم متعالی، به بيانات گوناگون، که همگی بر اهميت کلمه عشق اذعان داشته اند و آن را نه تنها سنگ زير بنای انسانی، بلکه مقصد حرکت و تعالی غايت انسانی به حساب آورده اند . به باور متفکرين فرهنگ انسانی، وجود عشق در نهان آدمی بازتابی جز شادی و آرامش درون ندارد . از اين گفته ميتوان چنين نتيجه گرفت که عدم آرامش نهان که با خود خشم، غم، افسرده گی و ياس را بدنبال می آورند دليل بارزی بر عدم شناخت عشق در نهان آدمی است . مسلما چنين جمله ئی را ميتوان براحتی نوشت و يا خواند ولی اذعان به آن کاری است بسيار مشکل . نميتوان به آسانی کمبود عشق را باور داشت و چه بسا که گاه سر درگمی ها و سرگشتگی ها و باور های بدون مطالعه وسطحی به راحتی نام عشق ميگيرند و ما را به گمراهه ميکشند تا جا یی که خود نيز باورمان ميشود که مجموعه اعمال ما زائيده عشق است و تنها ياس ما از آنجا ناشی ميشود که ديگران را يارای درک ما نيست .در اينجا ميتوان اين پرسش را مطرح نمود که متهم ساختن ديگران به عدم درک ما و باور عظمت ما آيا يک مکانيزم دفاعی نيست که برای فرار از قبول وجود عدم آرامش و عدم شناخت عشق ناشی شده است؟ فلاسفه ئی که واژه گرآنقدر "جهان بينی" را در فرهنگ انسانی مطرح ساخته اند معتقدند که جهان بينی دريچه ئی است که انسان از آن دريچه به جهان بيرون از خود مينگرد . اين دريچه را مجموعه باورها دانسته ها و گرفته های انسان شکل و فرم مي بخشند و از اين دريچه است که انسان اعمال خود وديگران را مورد ارزيابی قرار ميدهد . از تماس تلفنی با يک دوست گرفته تا نوع رابطه با يک حرکت اجتماعی و يا سياسی از انتخاب نوع غذا تا عکس العمل در مورد هنر.از آنجا که تمام انسانها در مورد هر مسئله ی ميتوانند نظری داشته باشند، نمی توان باور داشت که انسانی در روی کره زمين زندگی کند و به نوعی صاحب فرمی از جهان بينی نباشد . ما هر روز و هرساعت اين جهان بينی را با خود به کوچه وبازار ميبريم و بر اساس آن اعمالی را مفيد و اعمال ديگری را مضر تشخيص ميدهيم . فلسفه ئی را قبول ميکنيم و از قبول فلسفه ديگری امتناع ميورزيم . گروه و طرز فکری را حمايت ميکنيم و از حمايت گروه يا طرز فکر ديگری روی برميگردانيم . از اعمال خود دلشاد يا متاثر ميشويم . مشکل در اين است که داشتن جهان بينی به خودی خود معضلات را حل نکرده است و نخواهد کرد . مشکل عميق تر از اينهاست.

مشکل، در کم رنگی و يا پر رنگ بودن يک جهان بينی نيست، بلکه مشکل، رابطه ئی است که بين اجزائ تشکيل



دهنده يک جهان بينی برقرار است . از آنجائیکه ما هر يک از اجزائ تشکيل دهنده اين جهان بينی را به دليلی و تحت شرائطی در درون خود جای داده ايم و گاه فاصله زمانی بسياری بين يک جزئ با جزئ ديگر تشکيل دهنده جهان بينی ما وجود دارد . اين اجزا، يا حاصل محيط تربيت ما بوده اند که بوسيله مشاهده رفتار انسانهای گرامی و غیر گرامی زندگی ما، در درون ما جای گرفته اند ويا خود، در اثر مطالعه و تحقيق، به آنها رسيده ايم . آنچه که بنظر ميرسد اينست که اگر بين اجزائ تشکیل دهنده اين جهان بينی، همگونی، تعادل و سازگاری برقرار باشد، انسان به گونه ائی به عشق و در نتيجه به سلامت و آرامش روانی رسيده است . در اين صورت، کليه رفتار و گفتار آدمی چه در خفا و چه آشکارا، از توازن و تعادل همگونی برخوردار است . در صورت وجود نا همگونی و عدم تعادل بين اجزائ مختلف تشکيل دهنده جهان بينی، از انسان اعمال و رفتار متضاد و عکس العمل های بسيار عجيب و غير مترقبه و واکنش های ناهمگون سر خواهد زد . اين عدم توازن وتعادل را که متخصصين روان انسانی "روان پريشی" ميگويند، ميتواند انسانی را به تعريف و تمجيد از عظمت يک فلسفه وادارد ولی اعمال روزمره وی خلاف گفتار وی باشد . يا فلسفه ئی را در کليت آن مردود بشمارد ولی بخش هائی از آن را در درون خود پنهان نگاه دارد که در مرحله ئی از زندگی بصورت عملی غير مترقبه بروز نمايد . سياستی را مورد تقبيه قرار دهد ولی در پيشبرد آن سياست از يارا و توان خود استفاده کند . انجام عملی را مردود بشمارد ولی در خفا خود به آن عمل مبادرت ورزد.در يک جهان بينی ناهمگون و در يک روان پريشان به سختی ميتوان جائی برای عشق يافت و عدم عشق در درون انسانی، نتيجه ئی جز افسرده گی و دلمرده گی به همراه ندارد. شايد زمان آن رسيده است که در خلوت زير نور مهتاب، با شهامت، به اجزائ تشکيل دهنده جهان بينی خود باز گرديم و جزئی را که با ديگر اجزائ، همگون و همجنس نيست باز شناسی کنيم و اگر وجود اين اجزا، از قدمتی برخوردارند که در تصحيح و تعمير آنها به کمک متخصص روان انسانی نيازمنديم از گرفتن اين کمک دريغ نورزيم که کوشش برای رسيدن به آرامش وشناخت نهائی عشق را به خود مديونيم . مسلما در نتيجه اين کوشش، نه تنها خود به آرامش روان دست می يابيم بلکهانسانهای پيرامون خويش را نيز به اين ميوه خوش طعم و شيرين ميهمان ميکنيم که واقعا:

عشق شادی است عشق آزادی است عشق آغاز آدميزادی است

مقاله: آب در هاون

در همسایگی خانه ما، مردی زندگی می کند که دچار یک بیماری لاعلاج است. من سالهاست که شاهد روزانه بیماری وی می باشم و غصه میخورم که کاری از دستم بر نمی آید که برای رفع مشکل وی انجام دهم. اکنون پس از گذر سالها، بیماری او، هم مرا به خنده می اندازد و هم به فکر. امشب در زیر نور مهتاب میخواهم با نقل این داستان یا شما را به خنده بیندازم یا به فکر. شاید هم هر دو. بیماری وی در زبان فارسی "وسواس" نام دارد. او تحمل دیدن برگ خشک در حیاط جلو خانه را ندارد. هر روز قبل از رفتن به سرکار و هر عصر بمحض ورود به خانه یک بادبزن بزرگ برقی دست می گیرد و تمام برگهای خشک را از حیاط خود می راند. سالهای قبل، این عمل را حدود ساعت 11 شب انجام میداد و همه را از آرامش شبانه محروم می ساخت. این عمل مرا مجبور نمود که به وی گوشزد بنمایم و چون همسایه محجوب و خوبی بود و هست، پیشنهاد بنده را هم به خوشی پذیرفت و ساعت عمل را به حدود غروب تغییر داد. شما ممکن است فکر کنید که چه عیبی دارد، آدم تمیزی است و علاقمند به نظافت و پاگیزگی. بنده هم جواب خواهم داد که این کار میتواست هیچ عیبی نداشته باشد و خیلی هم علامت نظافت و پاکیزه گی باشد. منتهی یک اشکال بزرگ در این کار هست که این عمل را از مرز پاکیزه گی به دنیای بیماری عبور می دهد. مشکل در این است که ایشان برگهای خشک را فقط از حیاط خانه خود می راند و در خیابان تنها می گذارد.
مسلم است که با وزش کوچک ترین باد یا عبور یک ماشین از خیابان، دوباره برگها سر جای اول خود بر میگردند. بهمین دلیل وی باید عصرها هم همین کار را انجام دهد. اگر وی برگها را جمع می کرد حداقل تا یک هفته خیالش راحت می شد. اینست که میشود آن را بیماری لاعلاج شمرد. آنچه مرا به خنده می اندازد دیدن برگهای خشک است که هر روزه از حیاط ایشان به خیابان و از خیابان به حیاط ایشان نقل مکان می کنند. آنچه مرا به فکر می اندازد اینست که آیا ما هم به نوعی همین عمل را در سطح جامعه فرهنگی خود انجام میدهیم یا خیر؟ آیا برای خودمان حیاط کوچکی نساخته ایم که آنرا با وسواس نگهداری و محافظت می نمائیم و نام انجمن و گروه و هیئت و کانون و دفتر و بنیاد و موسسه را بر آن اطلاق می کنیم و با وقف کوشش های شبانه روزی خود فقط برگهای خشک را از حیاط خود بطرف حیاط دیگران می رانیم. گروهی معضل بزرگ جامعه را در نداشتن مرکزی برای ایرانیان می دانند، گروهی دیگر با مشکل باز نگه داشتن یک خانه کوچک در روزهای یکشنبه روبرو هستند. جمعی تنها راه حل مسائل دنیا را با نوشتن و پیچیدن نسخه
"خاک بر سر این و به به از آن"
میدانند و هیئتی هم راه نجات را در اشاعه لایه های لطیف هنرمی پندارند. آیا ارتباطی بین این ها لازم است؟ یا هر کس باید به تنهائی به فکر راندن برگهای خشک از جلوی خانه خود باشد؟
ما که درگیر با مسائل فرهنگی جامعه هستیم، آیا کوشش فراوان بکار می بریم تا برگهای خشک را از خیابان جمع کنیم یا فقط به فکر حیاط خانه خود هستیم؟ آیا فرهنگ شخصی خود را با فرهنگ جامعه اشتباه نگرفته ایم. به عناصر مهم تشکیل دهنده فرهنگ جامعه آشنا هستیم و به آنها احترام میگذاریم؟ آیا گاه به گاه از مردم نظر خواهی می نمائیم؟ به نظرات جمع احترام میگذاریم؟ یا خود را شخصا ولی فقیه شهر می دانیم؟ مصاحبه ئی میخواندم که با نویسنده ارجمند ایران آقای محمود دولت آبادی صورت گرفته بود. هر چند که موضوع کلی مصاحبه جائی در مجله پیک ندارد ولی مطالب بیان شده در مصاحبه را میتوان بعنوان نقل قول آورد و مورد تفکر قرار داد. ایشان معتقدند که همه روشنفکران و دلسوزان جامعه باید یک جائی، دست کم در یک قهوه خانه ئی کنار هم بنیشنند و با یکدیگر تبادل نظر و اندیشه نمایند. این عمل بطور یقین در خارج از کشور عملی خواهد بود. ایشان به نوعی منظورشان اینست که فقط در صورت تماس، حمایت و تبادل نظر است که گروههای مختلف فرهنگی شهر مجبور نخواهند بود که هر یک به تنهائی بادبزن برقی را بدست بگیرند و حیاط خود را تمیز نمایند. باید برای رسیدن به چنین هدفی بقول آقای دولت ابادی
"به جای کیش شخصیت، کیش مجموعه ئی که آن شخصیت را بوجود آورده است صاحب ابتکار عمل شود".
در غیر اینصورت
"احساس دلمرده گی میان اهل نظر بروز می کند و در جامعه ئی که اهل نظرش دلمرده شوند انتظار شکوفائی به صفر می رسد".
کم کم من دارم معتقد می شوم که زندگی ما در خارج از کشور علاوه بر تمام ناملایمات و مشکلاتی که بهمراه داشته است، موقعیت بسیار مناسبی برای تفکر و اندیشه بوده است. تفکر در مورد مسائلی که جامعه ایران اجازه آن را به این ساده گی نمی داده است. زندگی در خارج از کشور، دست یابی به کلیه کتب و مدارک متفاوت تاریخی، اجتماعی و سیاسی را بسیار سهل و آسان نموده است. شاید ما فرصت استفاده از این موقعیت را به خود نداده ایم.
تجربه نشان داده است که جمع قلیلی از ایرانیان حاضرند با اعطای وقت، انرژی و حتی سرمایه خود به روند تجمع در حول و حوش مسائل انسانی کمک نمایند.بقول یکی از عزیزانم که چه درست میگفت:
" در این شهر پنجاه یا شصت نفری هستند که در همه فعالیت ها شرکت می کنند. شعر و موسیقی را دوست دارند، در سمینارها و جلسات سخنرانی همین گروه همیشه در صحنه حاضرند، فیلم ها و نمایش ها و کنسرت ها را حمایت می کنند، برای حمایت از این جمعیت ها از بار کشیدن و خرید بلیط و ابراز نظر مضایقه ندارند."
ارگانهای فرهنگی اگر در مسیر درست خود حرکت نمایند بایستی برای اینکه این گروه 60- 50 نفری به جمع بزرگتر و صدای قوی تر و هویت دیدنی تر و اثر بیشتر در جامعه خارج از کشور تبدیل شوند به فکر چاره باشند. اگر تا امروز پس از گذر تقریبا سی سال هنوز این همگونی و اتحاد و همکاری انجام نشده است باید مساله "فرهنگ" را به زیر ذره بین قوی تری گذاشت و حتی راه بران جامعه فرهنگی را با دقت بیشتری مورد مطالعه قرار داد. اشکال بطور قطع یا در هدف است یا در وسیله. اگر در "هدف" اشکال داریم که باید پیدا کنیم که این اشکال در وجود شخص ما است یا جامعه ما تعریف متفاوتی از "هدف" دارد و ما تعریف متفاوت تری از آن را دنبال می کنیم؟ آیا هدف جامعه نگهداری از ارزش های فرهنگی است یا حل شدن در فرهنگ جدیدی که به "فرهنگ انسانی" میتواند خطاب شود، فرهنگی که بسیار فراتر از فرهنگ ایرانی است؟ و اگر در هدف مشابه ایم و در وسیله اشکال داریم که کار بسیار سهل تر خواهد بود. کمی دقت نظر می خواهد و تغییرات جزئی که وسیله را تغییر دهیم. گاه در بحث ها می شنویم که یهودیان برای نگهداری از ارزش های خود این چنین کردند و اعراب آن چنان نمودند، اروپائیان به این ترتیب پیشرفت کردند و آمریکائیان به آن ترتیب گوی سبقت را ربودند. آقای دولت آبادی در این رابطه جمله زیبائی دارد که می گوید:
"به شما توصیه می کنم که خودمان را با آنها مقایسه نکینم. ما فقط با خودمان قابل مقایسه هستیم و روشنفکری خودمان را باید بشناسیم. روشنفکری ما از دل روحانیت بیرون آمده است، همانطور که روشنفکری اروپا هم از دل روحانیت بیرون آمده، منتهی با یک تقدم سیصد ساله"
و در پایان نتیجه می گیرد که
"روشنفکران را باید به واقع بینی دعوت کرد. ما بدنبال آرمان شهر نیستیم، دوره دوره ی برنده شدن در عرصه دمکراسی شد و هست".
امیدوارم که خلوت زیر نور مهتاب ما را از یک طرف به خود و از طرف دیگر به یکدیگر نزدیک تر نماید. این بحث را در مثالهای گوناگون میتوان ادامه داد. حتما هم گوینده آن من نباید باشم، شما هم اگر در این زمینه مطلبی دارید بفرسیتد. این صفحه، صفحه خلوص نیت است و حرفهای خالصانه. باید بتوانیم حداقل سهم خود را از آزادی در یک صفحه تجربه کنیم. ما همیشه می توانیم مثل همسایه محجوب ما فقط حیاط خانه خود را تمیز کنیم و یک بار هم نپرسیم که مسئول تمیز کردن خیابان کیست؟ دوستی داشتم که در سالهای دانشکده در مسابقه داستان نویسی شرکت کرده بود و مقام اول را نیز بدست آورده بود. عنوان دردناک داستان وی را هیچگاه فراموش نمی کنم "کوهها با هم اند و تنهایند، همچو ما با همان تنهایان". در این آخر شب، اجازه بدهید جمله ئی را بنویسم و شب بخیر بگویم. بنظر من، ایده باز کردن محیط بحث و تبادل نظر در امور فرهنگی ایده بدی نیست. این "باز شدن فضا" را باید ترغیب کرد بشرط آنکه به شکستن شیشه های دوستی و آتش زدن روابط و پائین کشیدن کرکره ها نیانجامد که عاقبت خوبی نخواهد داشت
.

مقاله: مولوی چگونه ماندگار شد؟

بارها با خود اندیشیده ایم تا شاید دلیل یا دلایل ماندگاری بعضی از آدمیان را در حافظه فردی و جمعی دریابیم. هر بار دلیل را "محبت
و انگیزه را عشق دانسته ایم. میوه نهال عشق را محبت میدانند که قادر است فراسوی مکان و زمان قرار گیرد و در نهایت، جاودانگی و بی مرگی را حاصل شود. اگر امروز پس از گذر هشتصد سال گروه کثیری از مردمان در اقصی نقاط دنیا به گرامیداشت تولد شخصی می نشینند، این خود بزرگترین دلیل دست یابی شخص به ریشه و اصل جاودانگی یعنی عشق است. آنچه که این بزرگداشت را با دیگر مراسم مشابه متمایز میسازد از یک طرف اختیار کامل افراد در شرکت در چنین امری است و از طرف دیگر فقدان انتظار هرگونه اجر و پاداشی دنیوی و یا اخروی. به عبارتی این حمد و ثنا برآمده از جان آدمی است چه که اندیشه آن نیز در جان آدمیان نشسته است و از دل برآمده را بر دل نشستن امری است واضح.
شاید بهمین دلیل است که امروز در جهان شاهد برگزاری جشن ها و سمینارهای گوناگونی در رابطه با هشتصدمین سالگرد تولد شخصی می باشیم که شور عشق را بعنوان هدیه هستی در جان جهان دمیده است و توانسته است خود را در زمره مقدس ترین افراد در جهان خاکی قرار دهد. مولانا با عشق به جاودانگی رسیده است و پیام او پس از سالیان دراز بعنوان اصلی فنا ناپذیر از سینه به سینه و نسل به نسل انتقال یافته است. بدون شک او، اولین انسانی نبوده است که از چنین شوری دم زده است و آخرین نیز نخواهد بود. پس راز موفقیت او در دستیابی به چنین مقام ارجمندی را باید در چه دانست؟
درباره عشق میتوان نوشت، گفت، اثر بوجود آورد و چه بسا که نوشته اند و گفته اند و آثار گرانبهائی در کلیه زمینه ها از خود بجا گذارده اند. بخشی از این آثار نیز به گونه ئی ماندگار گشته اند. راز را باید در اصل در خود کلمه و احساس عشق دانست. آنچه مولانا را بالاخص جاودانه میسازد نه تنها پیام عاشقانه اوست بلکه نحوه زیست وی میباشد که در اولین قدم شخص وی را بر آن وا میدارد تا مجموعه دانسته ها و محفوظات خود را چنان در ارج و قرب این کلام دگرگون نماید که در اوج زندگی شریعت گونه خویش آزادی و پرواز خود را در "یک دست جام باده و یک دست زلف یاز" تلقی کند و منتهای آرزویش را "رقصی چنین میانه میدان" بداند. بعبارتی مولانا همان کرد که گفت و همان وانمود کرد که گشت. اگر آثار بسیار دیگری در این زمینه نتوانستند با اثر وی برابری نمایند شاید این بود و این هست که گو یندگان کلام بین آنچه که گفتند و آنچه که به انجام رساندند این درجه تبلور و پاکیزه گی را از خود بیادگار نگذاشتند. کلام بصورت خالص از جان سوخته بر نیامد تا در رگ و پوست بنشیند. عشق بود ولی بدنبال تعریف و تفسیر عشق نبود. عشقی بود که در پی "رنگی بود" که "عشق نبود و عاقبت ننگی" از کار درآمد. آشنائی با نحوه زیست مولانا و تفکر در مورد نقطه آغاز و اوج وی بخوبی نمودار تاثیری جان فزا در زندگی شخصی وی بود و آن پدیده ئی است که امروز کار عشق را که روزی "آسان می نمود" با "مشکل های " بسیار روبرو ساخته است. عشق در کلام مولانا نمونه بارز دست یابی به اوج دلداده گی و احساس آزادی کامل در منتهای اسارت است اسارتی که هر لحظه اش با وجد و سرور می گذرد و در نهایت "یکی شدن" است با جهان و جهاندار و ارتقاء است به مرحله بی مرگی و جاودانگی و وصل است و بازگشت است به "اصلی" که از آن بوسیله تنش تن دور مانده بوده است.
این مرحله بالا و متعالی تبلور و تفکر است که ندای عشق را در جهان انسانی به پژواکی جاودانه وا داشت تا آدمیان هرگاه در اوج استیصال و درماندگی این ندا را در کارگاه خلوت خویش با گوش جان بشنوند و از آن کسب نیرو نمایند و به ادامه را قدم بگذراند و موفق شوند که جدائی از نیستان هستی را که نفیری جانسوز داشته است به وصالی عشاقانه مبدل سازند.
اگر ما آدمیان امروز بتوانیم درس خلوص را بعنوان اولین درس این مکتب فراگیریم و خالصانه به غور و تفحص در دریای بی کران عشق بپردازیم بدون شک موفق خواهیم شد در روند روزمره زندگی خویش به تغییری بنیادین دست بازیم و در شور عشق میوه محبت را بین همنوعان خود تقسیم نمائیم. ولی اگر در پی "رنگی" به سراغش رویم نه تنها در افکار خود بلکه در افکار گم گشدگان بسیاری تاثیری به ناسزا بجای گذاشته ایم. اگر تفکر در گفتار وی و تعالیم وی همچنان ما را بر آن وادارد که وی را متعلق به یک گروه خاص از مردم و محدود به نقطه خاص جغرافیائی و بینش خاص محدود به جمعیتی خاص بدانیم باید کلاس تفکر خود را از ابتد ا آغاز کنیم که در درک واقعی پیام وی عاجز مانده ایم. امروز، متفکران بسیاری سعی در محدود کردن چنین عظمتی به آب و خاک مشخص و بینش معین می نمایند و سعی بر آن دارند که در کنار چنین ابهتی به سرزمین و بینش خاصی بها دهند. آیا حیف نیست که والاترین و پاک ترین پیام زندگی را تا این درجه از خود و دیگران دریغ داریم؟
مولانا با ارتقاء از تفکرات خاکی خود را به جهان جاودانه متعالی رساند و زنگ پدیده ئی حیاتی را در حیات انسان جاری ساخت که سرچشمه آثار بسیاری در زمینه نوشته های ادبی جاودانه در دنیا گشته است. آثاری که "هرمان هس" را بر آن میدارد که ، سیذارتای خود را در آخرین درس زندگی به شنیدن صدای "هوم" در جهان بکشاند و "مارکز" را بر آن دارد که بعنوان وصیت خود بنویسید" من تنها در زمانی می توانم انسانی را از بالا نگاه کنم که دستم را برای بلند کردن وی دراز کرده باشم."
پیام عشق مولانا پیام یگانگی است و وحدتی با جهان هستی. پیامی که در آن نه رنگ و جنسیت و مقام دخیل است نه مذهب و آئین خاص. پیام مولانا را پس از هشتصد سال همان باید دانست که او انجام داد. پاره کردن بندها برای آزادی در اسارت دریای عشق نه در بندی دیگر که حیف مولانا است. کسی که از اوج شریعت با شهامت بسیار فریاد بر می آورد که: شش جهت است این جهان – قبله در او یکی مجوی/ پیامش پایدار باد

مقاله: آتش با دود

آتش با دود


در اولین ساعات بعد از ظهر یکشنبه بود که بوی دود را جدی گرفتیم و چهره غم زده و دود آلود خورشید را باور کردیم. به آرامی چهره خشن طبیعت را که تا روز گذشته صلح آمیز می نمود مشاهده نمودیم و همچو پرنده ئی که خلوتگاه قفس اش را در مواقع خطر بی صبرانه می جوید، در خلوت خانه هایمان چمباتمه زدیم و به صفحه تلویزیونها چشم دوختیم.
خبر، بسیار جدی بود. طبیعت چشم ها را برهم نهاده بود و بی هیچگونه تبعیضی بالهای سوزان خود را بر سر کوه ها و دشت ها، پناهگاهها و لانه های حیوانات و آشیانه ها و خانه های انسانها به پرواز درآورده بود. در چنین حرکتی همه، یکسان بودند، چه صغیر و چه کبیر، چه متمول و چه فقیر، چه جوان و چه پیر. نفس آتش گین طبیعت با خود عدالتی را آورده بود که ما آدمیان گرچه در آمال و آرزوهای خود آنرا شعارگونه بازگو می کنیم ولی در آنجام آن قرنها است که به حسرت نشسته ایم. عدالتی سهمگین که بر کلیه ابناء طبیعت به یکسان جاری شده بود.
تلویزیونها، برنامه های عادی خود را قطع نمودند و بدون وقفه خبر زخم های تازه ئی را که زبان آتشین طبیعت به لانه ها و کاشانه ها میزد بازگو می کردند. تلفن ها به صدا در آمدند و صدای نگران دوستان و آشنایان بارش محبتی را در گوش ما نشاندند. بارشی پر بار و آرام بخش که نغمه های مهر و محبت را در جان ما روان می ساختند. همه نگران یکدیگر شده بودیم. آنان که خانه هایشان در محلهای امن تری قرار داشت خانه و آشیانه خود را با محبت بیکدیگر ارزانی میداشتند. شهر یک پارچه محبت شده بود و هرکس صادقانه آغوش اش را برای پذیرائی از دوستان و فامیل و آشنایان عرضه میداشت.
غروب یکشنبه فرا رسید و ماسعی نمودیم که با بسته نگه داشتن پنجره های خانه خود خشم طبیعت را طفره برویم و با داشتن گوشه چشمی به اخبار جاری، موقعیت مکانی و زمانی خود را ارزیابی نمائیم. ادامه تلفن های محبت آمیز دوستان را به فال نیک می گرفتیم و از آن برای درون نیمه آشفته خویش ارامشی دست و پا می کردیم.
نیمه های شب بود که از فریاد هولناک طبیعت که مجنون وار در گوش خیابانها و کوچه ها و محله ها می نشست از خواب خوش پریدیم و از ترس گرفتار شدن در پنجه خشم طبیعت در خود فرو رفتیم. باد هولناکی می وزید و انسان قرن بیست و یکم را با همه درایت، هوش و تکنولوژی خود مغلوب کرده بود. وزش باد امکان استفاده از هیچ وسیله ئی را برای مقابله با آتش برای انسان نگذاشته بود. همگان متحیر شده بودیم و چاره ئی جز صبر نداشتیم.
دوشنبه صبح فرا رسید و چشم از خواب سبک خود باز نمودیم. قبل از هر چیز تلویزیونها را روشن نمودیم و دریافتیم که خشم طبیعت همچنان دست به ویران سازی شهر برداشته است. خبر را دیگر نمی توانستیم که جدی نگیریم. دستور تخلیه منازل صادر شده بود و محله به محله مجبور به ترک خانه و آشیانه شدیم. در تحیر و سرگردانی، اضطراب و نگرانی با این سئوال دست به گریبان شده بودیم که در چنین برهه ئی از زندگی، تمام داشته های مالی و زمینی خود را بر اساس تقدم رقم بزیم و تصمیم بگیریم که چه را بگذاریم و چه را با خود همراه ببریم. با کمی تفکر و دست پاچگی بر این اندیشه شدیم که از میان داشته هایمان فقط عزیزانمان،سلامتی مان و اوراق هویت مان برداشتنی است و آنچه غیراز اینهاست همه گذاشتنی است و گذشتنی. بناچار اوراق هویت خویش را در جیب ها گذاشتیم وبرای سلامتی خود و عزیزانمان محله و خانه خود را ترک نمودیم و بدون هیچ وقفه ئی به سیل جمعیت نگران همسایه ها پیوستیم. در بیرون، صورتها همه رنگ باخته و نگاه ها متفکر شده بودند. همگان با نظم و ترتیب حیرت آوری در ماشین ها نشسته بودند و از تنها مسیر ممکن شهرشان را تخلیه می کردند. روایت این نظم و آرامش بخصوص برای ما که از فرهنگی متفاوت آمده ایم بسیار اعجاب انگیز بود. عده ئی آنرا در نتیجه پرورش در فرهنگی برتر میدانستند، عده ئی دلیل اصلی را در داشن بیمه های هنگفت می دانستند و بعضی آنرا دلیل اعتماد بیش از حدی که مردم این سرزمین به دولت خود دارند بر میشمردند. اعتماد به دولت تجربه ئی است که ما تازه گی با آن آشنا میشویم و چه حیف که نه در سرزمین آبا و اجدادیمان. نظم فوق العاده بود، کسی از دیگری سبقت نمی گرفت، کسی در شانه جاده ها رانندگی نمی کرد. بوق نمی زد. فکر نجات تنها خود و خانواده نبود. هدف، رسیدن به شاهراه اصلی در کمال آرامش شده بود. با عجله خود را به خانه دوست خود رساندیم و زندگی مهاجرت در مهاجرت خود را آغاز نمودیم. در این فکر بودیم که واقعا در دنیای انسانی فقط می توان روی محبت و دوستی سرمایه گذاری کرد و بس. چه جالب بود که در همه جا صحبت از مهر و محبت بود و گله ها و گله مندیها به ناگهان فراموش شده بودند. چه دنیای کوتاه و خوشی شده بود. تازیانه طبیعت بالاخره انسانها را به راه آورده بود و رام کرده بود.
در حالیکه جمعیعت شهر در استادیوم بزرگ شهر جمع شده بودند، ما ایرانیان به یمن دوستی ها و رفاقت های چندین و چند ساله خود در خانه های دوستان دیگر، دم را غنیمت می شمردیم. سیل کمک مردم به جمعیت استادیوم آغاز شد تا جائی که در لابلای اخبار سوختن و آتش گرفتن مکررا تلویزیونها از شهروندان درخواست می کردند که از آوردن کمک های خود به استادیوم شهر خودداری کنند. حجم کمک های شهر وندان بسیار افزون تر از حد نیاز و مصرف شده بود! روح انسانی زنده و در حرکت بود و قهر طبیعت را با بارش مهر خود خنثی می نمود.
مدارس، اداره ها و موسسات، فروشگاهها و مغازه ها مجبور به تعطیل شده بودند. آنچه بود دود بود و سیاهی و خانه هائی که یکی پس از دیگری می سوخت و خاکستر می شد. شهر را سکوت مرگباری گرفته بود و در لباس سیاه دود غرق نموده بود. همگان در مقابل نیروی لایزال طبیعت به گونه ئی سر تعظیم فرود آورده بودیم.
سه روز با نگرانی گذشت. مستی طبیعت کم کم از اوج خود فرو نشست، عربده طبیعت خاموش شد، باد از حرکت ایستاد، تکنولوژی به کمک انسانها شتافت و مهار آتش آغاز شد. روز چهارم بود که طبیعت کاملا آرام گرفت، جهت باد عوض شد و در عرض ساعتی سیاهی ها و دودها ناپدید گشت و چهره شاد و بشاش آسمان دوباره پدیدار گردید، آتش خاموش و پاگیزه گی آغاز شد. محله ها یکی پس از دیگری به روی ساکنان خود باز شدند و آنان را که هنوز خانه ئی داشتند دوباره در خود جای دادند. سیل کمک های دولتی و شرکت های بیمه روان گشت و بی خانمانها را تسلی بخشید. زندگی کم کم چهره عادی خود را به نمایش گذاشت و آدمیان به روزگار عادی خود بازگشتند. چند روزی گذشت، صورتها بحالت قبلی خود در آمدند، رانندگی ها سریع شد، سبقت از یکدیگر آغاز گردید و صدای تک و توک بوق زبان نارضایتی ها را وانمود کرد گله ها و گلایه ها دوباره روی میزهای خاطرهرا پوشاند. آیا به همین زودی مهر و محبت چند روز گذشته فراموش شد؟ آیا باید منتظر خشم و قهر دیگری بود تا روح مهربانی را در جان یکدیگر بدمیم؟ آیا فقط باید در آتش خشم طبیعت مهربان بود؟ نمی توان از این وقایع درس گرفت و مهربانی و محبت را همیشه با خود داشت؟ به دیگران هدیه کرد؟ و از صفای آن زندگی خود و دیگران را رونق بخشید؟ ایا به این نکته نرسیده ایم که زندگی هدیه ئی است که هر لحظه می تواند از ما گرفته شود؟ چرا نمی توان همیشه مهربان بود؟ دوست داشت، ساده بود. بقول سپهری "چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت"

در اولین ساعات بعد از ظهر یکشنبه بود که بوی دود را جدی گرفتیم و چهره غم زده و دود آلود خورشید را باور کردیم. به آرامی چهره خشن طبیعت را که تا روز گذشته صلح آمیز می نمود مشاهده نمودیم و همچو پرنده ئی که خلوتگاه قفس اش را در مواقع خطر بی صبرانه می جوید، در خلوت خانه هایمان چمباتمه زدیم و به صفحه تلویزیونها چشم دوختیم.
خبر، بسیار جدی بود. طبیعت چشم ها را برهم نهاده بود و بی هیچگونه تبعیضی بالهای سوزان خود را بر سر کوه ها و دشت ها، پناهگاهها و لانه های حیوانات و آشیانه ها و خانه های انسانها به پرواز درآورده بود. در چنین حرکتی همه، یکسان بودند، چه صغیر و چه کبیر، چه متمول و چه فقیر، چه جوان و چه پیر. نفس آتش گین طبیعت با خود عدالتی را آورده بود که ما آدمیان گرچه در آمال و آرزوهای خود آنرا شعارگونه بازگو می کنیم ولی در آنجام آن قرنها است که به حسرت نشسته ایم. عدالتی سهمگین که بر کلیه ابناء طبیعت به یکسان جاری شده بود.
تلویزیونها، برنامه های عادی خود را قطع نمودند و بدون وقفه خبر زخم های تازه ئی را که زبان آتشین طبیعت به لانه ها و کاشانه ها میزد بازگو می کردند. تلفن ها به صدا در آمدند و صدای نگران دوستان و آشنایان بارش محبتی را در گوش ما نشاندند. بارشی پر بار و آرام بخش که نغمه های مهر و محبت را در جان ما روان می ساختند. همه نگران یکدیگر شده بودیم. آنان که خانه هایشان در محلهای امن تری قرار داشت خانه و آشیانه خود را با محبت بیکدیگر ارزانی میداشتند. شهر یک پارچه محبت شده بود و هرکس صادقانه آغوش اش را برای پذیرائی از دوستان و فامیل و آشنایان عرضه میداشت.
غروب یکشنبه فرا رسید و ماسعی نمودیم که با بسته نگه داشتن پنجره های خانه خود خشم طبیعت را طفره برویم و با داشتن گوشه چشمی به اخبار جاری، موقعیت مکانی و زمانی خود را ارزیابی نمائیم. ادامه تلفن های محبت آمیز دوستان را به فال نیک می گرفتیم و از آن برای درون نیمه آشفته خویش ارامشی دست و پا می کردیم.
نیمه های شب بود که از فریاد هولناک طبیعت که مجنون وار در گوش خیابانها و کوچه ها و محله ها می نشست از خواب خوش پریدیم و از ترس گرفتار شدن در پنجه خشم طبیعت در خود فرو رفتیم. باد هولناکی می وزید و انسان قرن بیست و یکم را با همه درایت، هوش و تکنولوژی خود مغلوب کرده بود. وزش باد امکان استفاده از هیچ وسیله ئی را برای مقابله با آتش برای انسان نگذاشته بود. همگان متحیر شده بودیم و چاره ئی جز صبر نداشتیم.
دوشنبه صبح فرا رسید و چشم از خواب سبک خود باز نمودیم. قبل از هر چیز تلویزیونها را روشن نمودیم و دریافتیم که خشم طبیعت همچنان دست به ویران سازی شهر برداشته است. خبر را دیگر نمی توانستیم که جدی نگیریم. دستور تخلیه منازل صادر شده بود و محله به محله مجبور به ترک خانه و آشیانه شدیم. در تحیر و سرگردانی، اضطراب و نگرانی با این سئوال دست به گریبان شده بودیم که در چنین برهه ئی از زندگی، تمام داشته های مالی و زمینی خود را بر اساس تقدم رقم بزیم و تصمیم بگیریم که چه را بگذاریم و چه را با خود همراه ببریم. با کمی تفکر و دست پاچگی بر این اندیشه شدیم که از میان داشته هایمان فقط عزیزانمان،سلامتی مان و اوراق هویت مان برداشتنی است و آنچه غیراز اینهاست همه گذاشتنی است و گذشتنی. بناچار اوراق هویت خویش را در جیب ها گذاشتیم وبرای سلامتی خود و عزیزانمان محله و خانه خود را ترک نمودیم و بدون هیچ وقفه ئی به سیل جمعیت نگران همسایه ها پیوستیم. در بیرون، صورتها همه رنگ باخته و نگاه ها متفکر شده بودند. همگان با نظم و ترتیب حیرت آوری در ماشین ها نشسته بودند و از تنها مسیر ممکن شهرشان را تخلیه می کردند. روایت این نظم و آرامش بخصوص برای ما که از فرهنگی متفاوت آمده ایم بسیار اعجاب انگیز بود. عده ئی آنرا در نتیجه پرورش در فرهنگی برتر میدانستند، عده ئی دلیل اصلی را در داشن بیمه های هنگفت می دانستند و بعضی آنرا دلیل اعتماد بیش از حدی که مردم این سرزمین به دولت خود دارند بر میشمردند. اعتماد به دولت تجربه ئی است که ما تازه گی با آن آشنا میشویم و چه حیف که نه در سرزمین آبا و اجدادیمان. نظم فوق العاده بود، کسی از دیگری سبقت نمی گرفت، کسی در شانه جاده ها رانندگی نمی کرد. بوق نمی زد. فکر نجات تنها خود و خانواده نبود. هدف، رسیدن به شاهراه اصلی در کمال آرامش شده بود. با عجله خود را به خانه دوست خود رساندیم و زندگی مهاجرت در مهاجرت خود را آغاز نمودیم. در این فکر بودیم که واقعا در دنیای انسانی فقط می توان روی محبت و دوستی سرمایه گذاری کرد و بس. چه جالب بود که در همه جا صحبت از مهر و محبت بود و گله ها و گله مندیها به ناگهان فراموش شده بودند. چه دنیای کوتاه و خوشی شده بود. تازیانه طبیعت بالاخره انسانها را به راه آورده بود و رام کرده بود.
در حالیکه جمعیعت شهر در استادیوم بزرگ شهر جمع شده بودند، ما ایرانیان به یمن دوستی ها و رفاقت های چندین و چند ساله خود در خانه های دوستان دیگر، دم را غنیمت می شمردیم. سیل کمک مردم به جمعیت استادیوم آغاز شد تا جائی که در لابلای اخبار سوختن و آتش گرفتن مکررا تلویزیونها از شهروندان درخواست می کردند که از آوردن کمک های خود به استادیوم شهر خودداری کنند. حجم کمک های شهر وندان بسیار افزون تر از حد نیاز و مصرف شده بود! روح انسانی زنده و در حرکت بود و قهر طبیعت را با بارش مهر خود خنثی می نمود.
مدارس، اداره ها و موسسات، فروشگاهها و مغازه ها مجبور به تعطیل شده بودند. آنچه بود دود بود و سیاهی و خانه هائی که یکی پس از دیگری می سوخت و خاکستر می شد. شهر را سکوت مرگباری گرفته بود و در لباس سیاه دود غرق نموده بود. همگان در مقابل نیروی لایزال طبیعت به گونه ئی سر تعظیم فرود آورده بودیم.
سه روز با نگرانی گذشت. مستی طبیعت کم کم از اوج خود فرو نشست، عربده طبیعت خاموش شد، باد از حرکت ایستاد، تکنولوژی به کمک انسانها شتافت و مهار آتش آغاز شد. روز چهارم بود که طبیعت کاملا آرام گرفت، جهت باد عوض شد و در عرض ساعتی سیاهی ها و دودها ناپدید گشت و چهره شاد و بشاش آسمان دوباره پدیدار گردید، آتش خاموش و پاگیزه گی آغاز شد. محله ها یکی پس از دیگری به روی ساکنان خود باز شدند و آنان را که هنوز خانه ئی داشتند دوباره در خود جای دادند. سیل کمک های دولتی و شرکت های بیمه روان گشت و بی خانمانها را تسلی بخشید. زندگی کم کم چهره عادی خود را به نمایش گذاشت و آدمیان به روزگار عادی خود بازگشتند. چند روزی گذشت، صورتها بحالت قبلی خود در آمدند، رانندگی ها سریع شد، سبقت از یکدیگر آغاز گردید و صدای تک و توک بوق زبان نارضایتی ها را وانمود کرد گله ها و گلایه ها دوباره روی میزهای خاطرهرا پوشاند. آیا به همین زودی مهر و محبت چند روز گذشته فراموش شد؟ آیا باید منتظر خشم و قهر دیگری بود تا روح مهربانی را در جان یکدیگر بدمیم؟ آیا فقط باید در آتش خشم طبیعت مهربان بود؟ نمی توان از این وقایع درس گرفت و مهربانی و محبت را همیشه با خود داشت؟ به دیگران هدیه کرد؟ و از صفای آن زندگی خود و دیگران را رونق بخشید؟ ایا به این نکته نرسیده ایم که زندگی هدیه ئی است که هر لحظه می تواند از ما گرفته شود؟ چرا نمی توان همیشه مهربان بود؟ دوست داشت، ساده بود. بقول سپهری "چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت
"

مقاله: انسان ، اشرف مخلوقات؟

انسان، اشرف مخلوقات؟
از زمانی که چشم باز نموده و توان درک آن را پیدا کرده ایم که جزیی از جهان انسانی می باشیم، شنیده ایم که انسان به خود عنوان
"اشرف مخلوقات" را اعطا نموده است.
از آنجا که زیبایی این عنوان، رخوت و مستی سرشاری را در ما پدیدار می نماید، به آن لبیک گفته ایم و نه تنها در تفکر، بلکه در کلام خویش نیز این عنوان را جای داده ایم. امشب میخواهم با همدلی و صداقت از خود بپرسیم که: آیا ما به راستی اشرف مخلوقاتیم؟ و چرا؟
با نگرشی حتی سطحی به جانداران کره زمین، اعم از گیاهان و یا جانوران میتوان دریافت که اگر انسان عنوان "اشرف مخلوقات" را به خود اختصاص داده است از آن روست که خود را با سلاح تکلم، تفکر، خلاقیت و در نهایت دستیابی به خرد و ابراز اندیشه خویش در مقوله "هنر" از دیگر جانداران کره زمین متمایز میسازد. میتوان این جمله را به این گونه تعبیر نمود که انسان تصور می نماید که علاوه بر قدرت های نهفته در طبیعت دیگر جاندران، به سلاح های فوق الذکر نیز مزین است. دقیقا همین تزیین به سلاح های گوناگون است که وی را یک سر و گردن از دیگر جانداران بالاتر و برتر نگه میدارد و طبعا لایق عنوان "اشرف مخلوقات".
در تجزیه و تحلیل این تصور، بیایید به خود منصفانه حق دهیم که نگاهی دوباره و جستجوگر به روابط طبیعی حاکم بر دنیای گیاهان و جانوران بیندازیم که ببینیم آیا میتوانیم سراغ پدیده یی برتر، عظیم تر و متکامل تر را در نهاد انسانی بگیریم تا در نتیجه وی را شایسته عنوان مورد نظرش بیابیم؟
بگذارید با هم سری به دنیای گیاهان بزنیم:
گیاهان همانند انسانها دارای ظواهر، فرم ها و ترکیبات گوناگونند. آنان در جامعه گیاهی خود، دوش به دوش هم زندگی مینمایند و هیچ گیاهی شاخه هایش را از سر غیظ و غرض به سوی گل زیبای گیاه مجاورش نمی کشاند تا دیگران را از امکان و فرصت دیدار زیبایی گلها محروم سازد.
گیاهان به نسبت موجودیت هرمونی به نام "اکسین" رد وجودشان به رشد ادامه می دهند و هیچگاه گیاه کنار خویش را که احتمالا از هورمون کمتری برخوردار است و در نتیجه رشد کمتری می نماید، مورد استهزای و تمسخر قرار نمی دهند. آنان هرگزت حسرت گیاه دیگری را که از قامت برتری برخوردار است نمی خورند. رشد گیاهان تابع قانون طبیعت در غلظت "اکسین" است و شرایطی که این غلظت را کنترل می نماید و بس.
در دنیای نیرو دهنده خاک که تغذیه گیاهان را میسر میسازد نیز نظم و قانون خاص طبیعی حکمفرما میباشد. اگر گیاهی برای رشد نهایی خویش به ده واحد ازت محتاج است و گیاه مجاورش این احتیاج را در پنج واحد ازت ممکن می سازد، در صورت وفور حتی هزاران واحد ازت در خاک، گیاه اول فقط ده واحد ازت را بر اساس قانون طبیعی "اسمز" جذب می نماید و گیاه دوم بر اساس همان قاعده به جذب فقط پنج واحد ازت بسنده می نماید.
حرس و آز برای جذب تمام ازت های موجود خاک در گیاه دیده نمی شود. اگر کیاهی بیش از حد خویش به جذب ازت بپردازد، قانون دیگری از طبیعت، گیاه را مجبور به دفع ازت مازاد می نماید تا رشد گیاه را با "مسمومیت ازتی" متوقف ننماید. باید توجه داشت که در شرایط محدودیت میزان ازت در خاک است که گیاه اول در صورت داشتن ریشه های بیشتر و قوی تر، بدون توجه به نیاز گیاه دوم، ازت مورد نیاز خود را جذب می نماید هر چند اگر این عمل گیاه دوم را نابود نماید. به عبارت دیگر، در صورت کمبود ازت در خاک است که گیاه قوی، باعث از بین رفتن گیاه ضعیف می شود بدون آنکه خود بخواهد. تغذیه گیاهان از خاک نیز تابع دو قانون علمی و طبیعی است. یکی میزان جذب را و دیگری میزان دفع را کنترل می نمایند. برایند و نتیجه این دو قانون است که بر اعمال ریشه های گیاهان نظارت و رشد گیاه را کنترل می نمایند.
این نظم و قوانین طبیعت است که گونه گونی دنیای گیاهان را به ارمغان می آورد و آنان را دوش به دوش یکدیگر در مسالمت و همزیستی به دور از حرص، آز، کینه، تقلب، نفرت، حسادت، تمسخر، بدگویی به لذت رشد میهمان می نماید تا آنچه را که در نهاد طبیعت خویش دارند، چه در عطر دل انگیز گلهایشان، چه رنگ های اعجاب آور برگ هایشان و چه مزه های بهشتی میوه هایشان به طبیعت ارزانی دارند.
دنیای حیوانات نیز مستثنی از قوانین و نظم طبیعت نیستند.
در صورت فراوانی علوفه، هر گاو فقط به اندازه محدود خویش ارتزاق می نماید و هیچگاه مزاحم گاو دیگر نمیشود. از گاو بغل دستی به صاحبش بدگویی نمیکند. به وی تهمت نمیزند و هیچگاه چوب لای چرخ های گاو دیگر نمیگذارد.
هیچ حیوانی همنوع خویش را نمی درد، تکه تکه نمیکند و گرسنگی و احتیاج به تغذیه را بهانه از بین بردن حیوان هم نوع خود نمیداند. با احترام به نظم و قوانین حاکم بر طبیعت زندگی میکند و در نتیجه ما را با گونه گونی دنیای خود روبرو میسازد تا گاوها و گوسفندها و خوک ها و مرغ ها و ماهی ها با پای خویش به سلاخ خانه انسان بروند. اسب ها و الاغ ها تا آخرین دم حیات خود، انسان را در کشیدن بارهایش یاری دهند و سگ ها و گربه ها و پرندگان مونس زندگی انسان گردند.
حال به دنیای انسان بنگریم و لختی در این مقوله تفکر کنیم اگر چه انسان بدون شک جزیی از این هستی قانون مند است، ولی ایا انسان به اندازه دیگر جانداران قوانین هستی را محترم می شمارد؟
آیا انسان با دارا بودن قدرت های تفکر، تخیل و خلاقیت قادر است حاصلی والاتر از دیگر جانداران به جان هستی ارزانی نماید؟
ادبیات عرفانی جهان انسانی بر این نکته تاکید کرده اند که انسان به وسیله استفاده از قدرت های تفکر، تجسم و خلاقیت خویش است که میتواند قادر به درک پدیده یی به بزرگی جهان هستی به نام "عشق" باشد. عشقی که در نهاد و مرکز هستی جای گرفته است. انسان در جامه هنری خویش است که با آمیزش قدرت های خود به دریافت و سپس به گویش عشق در قالب آثار گوناگون هنری می پردازد. و تنها از این روست که انسان می تواند به خود لوحه "اشرف مخلوقات" را اعطا نماید. صد البته که این مرتبت خاص بزرگان است و بس و ما هم با حلوا حلوا گفتن نمیتوانیم دهان خود را شیرین نماییم. زیرا که واقعیات جهان انسان امروز کمتر چنین معنایی را القای مینماید.
فروغ فرخ زاد به انسانی مینگرد که با رخوت شهوت ناکی ناظر مراسم اعدام می گردد تا شاهد بیرون پریدن چشم های انسان اعدام شده باشد و همین انسان در ساعتی دیگر در میدانی دیگر ایستاده است و "خیره مانده است به ریزش مداوم فواره های آب". فروغ این چنین نتیجه میگیرد که شاید هنوز هم در درون همان انسان "یک چیز نیم زنده مغشوش بر جای مانده" است که کوشش می نماید تا "ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها"
برای درک بهتر، کافی است که ازت موجود در یک خاک حاصلخیز را به شهرت، ثروت، و قدرت تشبیه نماییم و به جای گیاهان متنوع و گونه گون، انسان ها را جایگزین نماییم. آیا حرص و آز انسانی اجازه میدهد که حاصلی والاتر از آنچه جامعه گیاهی به طبیعت ارمغان میدارد، ارزانی کنیم؟
آیا مشاهده دردها و الام انسان ها در قالب انواع افسردگی ها، سرخوردگی ها، تنهایی ها که ناشی از حرص و آز و زخم زبانها و حسادت ها و تهمت ها و کینه ها و حسرت های انسان است نمی تواند دلیل بارزی بر این نکته باشد که انسان ها با عدم استفاده از قدرت های خویش از درک معنای عشق عاجز مانده اند و به نقض قوانین طبیعت روی گمارده اند. نتیجه چیزی نیست مگر ایجاد یک جامعه دردناک برای خود و دیگر انسان ها. آیا چاره دیگری هم مانده است؟
قدرت های افزون انسان از گیاهان و جانوران در صورتی میتوانند انسان را به مرتبت "اشرف مخلوقات" سوق دهند که انسان به عنوان جزئی از طبیعت با تکیه بر قدرت درک و فهم معنای لایزال "عشق"، نه تنها بر قوانین حاکم بر طبیعت به دیده احترام بنگرد، بلکه در مواردی که این قوانین میتوانند گیاهی را از لذت جذب واحدهای ازت محروم نمایند، با کمتر خواستن خویش و با نگاه عاشقانه به انسان های دیگر، امکان رشد همنوع خویش را نیز میسر سازد.
انسان برای نجات نوع خویش، شاید فقط یک راه دیگر را باید تجربه نماید و آن اینست که با استفاده از قدرت تفکر و تخیل و خلاقیت خویش عاشقانه دست در دست عشق بگذارد و به طبیعت بیاموزد که بسی برتر و والاتر می اندیشد. هنر خردمندانه و عاشقانه را در کوچه سار زمان فریاد کند و با نیروی "مهر" از سر نا رسایی ها بپرد. نباید شک کرد که رقص و پایکوبی نهایی انسان در حجله گاه خوشبختی خویش، رقصی است عاشقانه که دست در دستان است و دوش بر دوش ها و چشم در چشمان. بدین گونه است که شاید بتوانیم آن حماسه زیبا را بیافرینیم و انسان را به راستی در خور لوحه "اشرف مخلوقات" سازیم. تا آن زمان برسد، بیائید با هم غرق در رویای این پندار بمانیم:

همچنان که تیر آرش با نثار جان
رفت و رفت و رفت تا کند این مشگل ایرانیان آسان
کاش رقص شعله روشن
بسوزاند مرزها را بین تو، بین من
آن زمان از هر کران این جهان این خاک پهناور
طنین باور این نغمه پابرجاست ,اری آری زندگی زیباست
.

مقاله: در میان دو فصل

در میان دو فصل

زمستانها را هیچگاه دوست نداشتم. بخصوص غروب های غمزده شان را. غروب زمستان که می رسید، بار غمی را روی شانه هایم احساس میکردم. دلم به شدت میگرفت. آنوقت ها نوجوان بودم و هنوز به قول سپهری "لحن آب و زمین را" خوب نمی فهمیدم. هوا در غروب زمستانی گزنده و آزار دهنده بود. آسمان دل پری داشت و چهره اش بسیار برافروخته می شد. باد، شلاق سوزانش را بر گرده عریان درختان میکوفت و شاخه های خواب آلود را به اجبار به تعظیم وادار میکرد. آنها به گناه برهنگی چاره ای جز تحسین اقتدار باد را نداشتند.

در غروب زمستانی، شهر چه آسان در سکوت غمگین خود فرو میرفت! همسایه ها چه زود در اطاقهای کم نور خانه هاشان چمباتمه می زدند و کوچه ها را به دست باد سوزان و رویای سردرگم پسرک جوان همسایه می سپردند!

سکوت، زودتر از هر جای دیگری به خانه ما قدم میگذارد.
مادر، جا نماز نخ دوزی شده اش را پهن می کرد، چادرسفید خال خالی اش را به سر می انداخت و به جرم گناهان مرتکب نشده اش به نماز می ایستاد و ساعت ها استغفار می طلبید. خواهرها، رختخوابهای انبوه خانه را از لای چادر شب ها بیرون می کشیدند و آنها را برای گرم شدن از اولین ساعات غروب پهن می کردند. سپس، با تکه پارچه های وامانده از خیاطی شان لای درزهای بی شمار پنجره ها و درها را می گرفتند تا سرمای مزاحم راهی برای ورود به اطاقها را نداشته باشد.
پدر، بسیار زحمتکش بود و تا دیروقت کار می کرد.
من، در خانه بیحوصله و تنها می شدم.
از سر اجبار، با پوشیدن پوتین های سنگین ام، به کوچه می زدم تا تنهائی ام را در غروب کوچه های خلوت و غمناک محله مان، با تیپا زدن به تکه سنگ کوچکی آغاز کنم.
سنگ، همدم من میشد، از من دریپ می خورد و گاهگاهی با اصابت به تیرک چراغ، شادی گل زدن را به من ارمغان میداشت. رفت و آمد به ندرت انجام می گرفت و بیشتر مختص مردانی میشد که با پاکت ها و دستمال های گره خورده و بسته شده از کار روز بر میگشتند. آنها با عجله راه میرفتند تا خود را به درون اطاقهای گرم خانه ها برسانند و سوز سرما را در کوچه ها تنها بگذارند.
مظاهر تمدن و تکنولوژی هنوز به ما نرسیده بودند. برق به اندازه کافی وجود نداشت. تیرهای چراغ برق تک و توک روشن میشدند. نور ضعیف آنها گاه و بیگاه میدان بزرگ و خاکی ما را خال کوبی می کرد.

من، در سکوت، به آرامی راه میافتادم و خود را به دنبال جواب سئوالاتی که هنوز در ذهنم واضح نشده بودند میفرستادم:
زندگی کجا رفته است؟
چرا همه چیز یخ زده است؟
دلگیری من از چه ناشی میشود؟
آینده، کی آغاز می شود؟
نکند که بی خبر بیاید و بگذرد؟
با این افکار چندین بار طول میدان بزرگ خاکی مان را می پیمودم.
به غرب می نگریستم و به سحر و جادوی تیرهای بلند و سر به فلک کشیده بی سیم نجف آباد با آن چراغ های قرمزشان خیره می ماندم.
نگاهم را به شرق برمیگرداندم و سوسوی ضعیف چراغهای تهران پارس را با کنجکاوی بسیاری مینگریستم. آیا در کوچه های مردم تهران پارس هم، که از ما نو و نوارتر بودند، غروب ها غمگین است؟
در شمال هیبت قله های سر به فلک کشیده البرز با تن پوش یکپارچه سفیدشان را می دیدم که چون الماس در سیاهی آسمان می درخشیدند. این قله های بلند دیوار محافظت مایند یا حصار جدائی ما؟
گاه نیز خود را به چهار راه بزرگ پشت میدان خاکی مان میرساندم و یک سره به طرف نور چراغ زنبوری کشیده میشدم و با ولع، شیرینی لبوی گرم را در دهان یخ بسته ام مزمزه می کردم. زمانی هم سوز سرما به یکباره آرام می گرفت و ریزش دانه های برف با آن اشکال جادوئی شان آغاز میشد. دیگر جائی برای در کوچه ماندن و پرسه زدن باقی نمی ماند. به ناچار به خانه میرفتم و با دل تنگیم در زیر رختخواب های گرم شده گم می شدم. به فردا فکر میکردم و حجم برف هائی را که باید از بام خانه مان بروبم.
فردا، چه زود می رسید و فرداهای دیگر نیز و هر یک با خود غروب غم انگیز مخصوص خود را می آورد.
زمستان فصل غم زده ئی بود! ولی بی انتها نبود.
در پرسه زدن های بعدی کم کم احساس می کردم که سرما، دیگر آن سوز همیشگی را ندارد. آسمان دیگر یک پارچه سفید نیست. ابرهای بازیگوش ماه زیبای آسمان را به بازی می گیرند و دست به سر می کنند.
سکوت غریب کوچه ها را موسیقی چکیدن قطرات آب از سر ناودانها به طرز زیبائی در هم می ریزد. برف، جای خود را به باران می سپارد و شستشوی شاخه های عریان آغاز می شود.
آرام آرام، پرده های کلفت پنجره ها به کنار می روند و پلک پنجره ها خیس و عرق کرده باز می شوند.
حتما باید خبر خوشی در راه باشد که زندگی دارد به آرامی تلاش خود را به سمت و سوی امید و حرکت می کشاند
از آن پس، رنگ کوچه ها در غروب سیاه و غمزده نبود – رفت و آمد بیشتر به چشم میخورد. مردان همسایه با دست های پرتری به خانه می آمدند. راه رفتن ها تند و با عجله نبود. فرصت دیدار و سلام و احوالپرسی با صدای خوش ناودان ها گره میخورد که با اشک شوق خویش جوی ها را برای رسیدن میهمان تازه شستشو میدادند و پاکیزه میکردند. بی اختیار چشمم به سوی شاخه ها میرفت تا چشمان خواب آلوده و نیمه بازشان را بنگرم و مژدگانی رسیدن طراوتی را که در راه است بگیرم.
روزها نیز جان بیشتری میگرفتند، طبیعت شستن و رفتن را آغاز میکرد و من را با بچه های محل به بیابان های اطراف میکشاند تا لذت جمع آوری بوته و چیدن پونه را تجربه کنیم.
از دهان پر چشمه ها
از نعره رودها
از سرود جوی ها
از بازی باد با شقایق ها
از پچ پچ پرندگان
از بازی ابرها و خنده خورشید، می فهمیدم که خبر را حقیقتی است و لطافت در راه است. به یکباره خنده فراموش شده برلبانم نقش می بست و شوق سراپای وجودم را فرامیگرفت. بخصوص وقتی که خانه تکانی آغاز میشد و فرصتی میداد تا دخترهای زیبای همسایه، به بهانه پاک کردن پنجره ها و تکاندن گلیم ها سری به کوچه ها بزنند و با پیراهن های گل و منگولی شان، پوست زیبا و دست نخورده شان و خنده های خوش فراموش نشدنیشان رنگ شادی را در کوچه ها بپاشند.
یکباره نوای شاد حاجی فیروز از پیچ کوچه به گوش میرسید و کوچه ها رنگ بهار می گرفت. مغازه دارها با قرار دادن ماهی های قرمز کوچک در تنگ های آب پشت ویترین هایشان مهر عید را می زدند و بوی خوش سمنو همراه با فریاد "آی بنفشه، آی بنفشه" به آمدن بهار رسمیت می بخشیدند. سبزه های روئیده از کاه گل های بام خانه ها و جرز دیوارها نیز شادی خود را از آمادن بهار بیان می داشتند. شادی در همه جا چون دل من آشیان می گرفت و زندگی با طراوت از سرگرفته می شد. تجربه سالهای نوجوانی بود که من بهار را عاشق شدم و همیشه در این عشق و پیوند پایدار ماندم. امروز که آینده آن نوجوانی دیرگاهی است که فرا رسیده است همچنان در حول و حوش فهم "لحن آب و زمین" گشت می زنم و از خود می پرسم که چگونه میشود لطافت و تازه گی بهار را از زمین آموخت و در درون خود به ودیعه گذاشت تا غروب های سرد زمستان گاه و بیگاه خاطره را با آن رنگ حیات زد؟
چگونه میتوان همراه و هم نوا با باد بهاری، نسیم اندیشه را به باغچه ذهن میهمان کرد تا شاخه های تفکر را با شکوفه های دانش و آگاهی به بهاری جاودان میهمان نمود؟
بهارتان خجسته باد