Showing posts with label عرفانی. Show all posts
Showing posts with label عرفانی. Show all posts

Sunday, October 12, 2008

شعر: از عشق ترم کردی

از عشق ، ترم کردی
ديوانه به خود بودم، ديوانه ترم کردی
سرمستی و شورت را، در جان و تنم کردی
اکنون من و تو با هم، بنشسته به پیش هم
در وادی بیش و کم، از خود خبرم کردی
با چشم و نگاه خود، من مايه هستی را، بر بام تو ميديدم
با رايحه عشقت، از بام خودت رانديم، در بند تنم کردی
گويند که تو جانی، من خاک و خراباتی
من مامن دل گشتم، در آن تو گذر کردی
اکنون تو درون من، گه با من و گه در من
بنگر که نظرها را، چون درنگهم کردی
زين است که از اين پس، بر بام و در هر کس
از ابر تو ميبارم، کز عشق ترم کردی
می ۲۰۰۴

‌شعر: تجربه نیستی


شعر ذیل تجربه رویارویی چند دقیقه ایی با مرگ است که در سال ۹۷ دست داد و روند تفکرم را برای همیشه تغییر داد



در
سراشيبی عمر
نخ نارنجی نور
بر سراپای وجودم
خلائی بافته بود
برق انديشه به پهنای وجود
دست در گردن هر خاطره ئی
چرخشی يافته بود
در سکوتی رنگين
بی نشان از غم و درد سنگين
مغز ميخواست که از خاطره ها باز شود
جان در انديشه که از بند تن آزاد شود
دست ها مشت شده در سينه
سرعتی بی رقم و پيشينه
شعر ناب سهرابگشت همدستانم :
« به سراغ من اگر می آ ييد پشت هيچستانم »
غزل حافظ دوران سر زد:
« عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد »
آه / بايد که از اين مرحله آزاد شوم
رمز اين آزادی ؟
" الف " و " ميم "و "ی " و " دال " که همراز شود
مشت سنگ است که بايد به دمی باز شود
" الف " و " ميم " و " ی " و " دال " به شد لفظ
" اميد "
"عشق " تا نام "اميد " آمد از راه رسيد
دست با کوشش بسيار به پهلو لغزيد
جان بلافاصله بر تن خنديد
چشم ها باز شد و چهره خورشيد بديد
آفتاب و رخ مهرش به نظر بوسيدم
باد را بار دگر در تن گلها ديدم
سست و بی حال دو چشمم بستم
با خودم از سر جان يکسره پيمان بستم :
تا دگر بار که با خلوت نارنجی نورباز ديدار کنم
لذت " زندگی " ، اين هديه پر ارزش جان را برتن
در سراپای وجود همه فرياد کنم
با قلم ، با شعر ، يا با آهنگ
بانگ بردارم و بی پرده بگويم :که ای شمای دلتنگ !
صبح با خنده خورشيد چو گل باز شويد !
و بتابيد به تاريکی شب چون شبرنگ !
گره از سبزی سبز رخ خود باز کنيد !
و بخنديد به دشت و چمن و سايه و سنگ !
زندگی نيست به جز بوسه ئی از معبد عشق
توشه راه گران ، هيچ نباشد جز عشق
زندگی نيست بجز لحظه باهم بودن
لذت از تازه گل هستی ودر سايه جان آسودن
می ۹۷عمر دوباره

Friday, October 10, 2008

مقاله: راز آفرینش

گرچه برخی از فلاسفه معتقدند که خلقت انسان، بمنظور کشف "راز خلقت" انجام گرفته است ولی اگر بدقت بنگریم در خواهیم یافت که انسان – از زمان پیدایش تا امروز- در نتیجه سفری طولانی و گاه پر پیچ و خم، نه تنها موفق به کشف بخش عظیمی از راز آفرینش شده است بلکه توانسته است در ادامه این مسیر، خود را نیز بعنوان "راز بزرگ آفرینش" مطرح سازد.
بایستی برای توضیح بهتر مطلب، انسان را در ادوار مختلف تاریخ به گونه ئی تقسیم بندی نمائیم تا نگرش وی را در هر یک از این ادوار با هم مرور کنیم:
1- انسان اولیه: پس از آنکه موفق به حل مشکلات اولیه خویش گشت و دنیای تفکر را آغاز نمود، بنظر می رسد که نگاهی به "کلیت جهان" داشته است. او بیش از هر چیزانرژی فکری خود را به کار برده است تا جهان را و خلقت را – آنهم در کلیت آن – مورد مطالعه قرار دهد. برای انسان اولیه، گردش روز و شب، وقوع طوفان وباران و زلزله و آتشفشان و مساله مرگ از اعجاب انگیز ترین پدیده های حیات به شمار می رفته اند. ولی از آنجا که دانش اولیه وی، قادر به حل این پیچیدگی نبوده است، به ناچار با آفریدن اساطیر و خرافات سعی نموده است که حداقل خود را از این تفکر برهاند. انسان اولیه با بوجود آوردن فرشته ها و خدایان گوناگون، آنان را مسئول و گرداننده پدیده های متفاوت حیات دانسته است. او خشم خدای طوفان را که قادر بوده است تمام داشته های زمینی وی را در چشم بهمزدنی نابودکند به گناهی مربوط میدانسته است که از وی سرزده است. انسان اولیه با انجام قربانی های بی شمار و مراسم رقص و پایکوبی و دعاهای گوناگون سعی نموده است که خشم خدای طوفان را کاهش بخشیده و آن را در نهایت به مهر خدای آفتاب تبدیل نماید. بنظر می رسد که اینگونه نگرش توانسته است که قرنها، انسان اولیه را در آرامشی نسبی قرار دهد. نگاهی به سنگ نوشته های گوناگون و آثار تاریخی متعدد دلیلی بر این نوع نگرش و آرامش می باشد.
2- انسان دیروز: وارث این آرامش گشت ولی در این آرامش سکنی نگزید. وی با بهره گیری از نیروی خرد و با پیدایش آثار اولیه علم و دانش، سفر انسان اولیه را ادامه داد با این تفاوت که بجای نگرش به "کلیت آفرینش" به شناسائی "جزئیات خلقت" روی آورد. بهمین دلیل است که امروزه ما با دست آوردهای عظیم و ارزشمندی در جهان روبرو هستیم. انسان دیروز با اتکاء به قدرت تفکر و خلاقیت خویش، عناصر متفاوت طبیعت از فلز و شبه فلز و غیر فلز را یکی پس از دیگری شناسائی و نامگذاری نمود. میکرب ها، ویروس ها، باکتری ها و طرق مختلف مبارزه با آنان را کشف کرد. راز گردش اقمار را با کشف نیروی جاذبه تعریف نمود. با پیشبرد تکنولوژی، پرواز را ممکن ساخت. با تعمق در ساختمان عناصر طبیعت به نیروی عظیم اتم آشنا گشت. با بدست آوردن حکمت عقلی راز برابری انسانها را مطرح ساخت و بالاخره با مدون ساختن حکومت قانون شکل و ساختار جامعه متمدن را به ارمغان آورد و تمدن انسانی را به حدی غیر قابل تصور ارتقاء داد تا جائی که انسان امروز می تواند با فشار یک دکمه جهان خود را نیز نابود سازد ولی در همین احوال با یک حرکت جمعی قدرت تبدیل جهان را به بهشتی برین دارا باشد. بعبارت دیگر انسان دیروز با بهره گیری از خرد و دانش خویش جزئیات آفرینش را مورد بررسی قرار داد و ادامه سفر را به نسل بعد از خود واگذار نمود.
3- انسان امروز: با بهره گیری از دانش انسان دیروز به آگاهی عظیمی دست یافت و وارد مسیر تازه ئی از این سفر شگفت انگیز گشته است. سفری که اگر بطور کامل به انجام برسد میتواند شکل و شمایل حیات را دگرگون سازد. انسان امروز، در ادامه سفر انسان دیروز، که از" کل به جزء" در حرکت بود، در حال حرکتی در جهت معکوس از جزء به کل می باشد. انسان امروز می کوشد که مساله میلیونها سال قبل (شگفتی در کلیت جهان) را دوباره به روی میز مطالعه قرار دهد و این بار با نگاهی علمی و انسانی به شناسائی راز آفرینش بنشیند. در این راستا، طبیعی بنظر می رسد که اسطوره ها یکی پس از دیگری از سطح جامعه راهی کتابهای تاریخ گردند و در موزه های انسان شناسی جای گیرند. خرافات یکسره به دور ریخته شوند و فرشتگان و خدایان و رسولان هر یک به جای واقعی خویش بنشینند.
برای انسان امروز، گردش روز و شب و وقوع پدیده های متفاوت طبیعی دیگر نه به گونه یک راز یا معما بلکه به عنوان یک فعل و انفعال علمی قابل تعریف است و بهمین دلیل میتوان ادعا کرد که انسان، در سفری به درازای تاریخ انسانی، بالاخره قادر شده است که کاشف راز خلقت شود و نظر آندسته از فلاسفه که آفرینش وی را برای کشف راز خلقت میدانستند تامین نماید. ما نیز میتوانیم این سفر را با همین سرانجام به پایان برسانیم ولی متاسفانه مساله بهمین ساد گی تمام نمی شود و در همین جا است که انسان با راز بزرگ تری در آفرینش روبرو می شود و این راز چیزی بجز "خود انسان" نیست. برای بیان بهتر بایستی این سئوال بزرگ و مهم را در ذهن خود مطرح سازیم که اگر انسان با اتکاء به علم و دانش می تواند راز هستی را تعریف نماید پس باید قادر باشد که اسطوره ها، خرافه ها،خدایان و بت های گوناگون را نیز با نگاهی علمی از سر راه خود بردارد و بر اساس حکمت عقلی دست به ساختار جهانی بزند که بر اساس عدالت اجتماعی و احترام انسانی استوار باشد. در اینصورت زندگی انسان امروزی در قرن بیست و یکم می بایست بر اصول اخلاق انسانی و تساوی حقوق مدنی باشد. آیا چنین است؟ اگر چنین است پس صدای تکه تکه شدن انسانها در گوشه و کنار جهان بدست انسانهای دیگر چیست؟ این تنفری که انسانها را بخاطر داشتن عقیده و مرام و مذهب متفاوت به جان یکدیگر می اندازد از کجا ناشی می شود؟ آیا می توان بیان داشت که انسان به علم و دانش متکی گشت تا جهان بیرون از خود را شناسائی نماید ولی از بکار بردن این دانش برای شناسائی جهان درون خویش عاجز مانده است؟ آیا منطقی است که بگوئیم سرانجام سفری که انسان از قرنها قبل شروع کرده است در نهایت نه به بیرون از وجود انسان بلکه به درون انسان راه خواهد یافت؟ نگاهی گذرا به کوهی از آثار ادبی و هنری در سراسر جهان دقیقا خبر از این درون پیچیده انسانی میدهند که بسیاری از متفکرین را به سوئی سوق داده است که انسان را بزرگترین راز خلقت بدانند.
باید باور کنیم که درون انسان انباشته از معجونی اعتقادات است که هر یک به دلیلی روانی – عاطفی در وی جای گرفته اند. برای برخی از این اعتقادات حتی دلیل و مدرکی هم ندارد. شاید لازم است در این حال و هوای بهاری، طبق سنت قدیمی ایرانی، به خانه تکانی قبل از نوروز بپردازیم و این بار با شهامت – شجاعت و آگاهی درون خود را گردگیری کنیم. اضافه ها و دست پاگیرها و به درد نخورها را دور بیندازیم. به پایه های یک تفکر سالم انسانی در درون خود قدرت بخشیم و صدای تازه خود را در صدای انسانهای دیگر درآمیزیم. جهان ما خوشبختانه خالی از این صداها نیست فقط شاید جای صدای ما در میان آنها خالی است. جای خالی خود را با حضور خود پر کنیم تا معنای خجسته بودن بهاران را به درستی دریابیم.

انسان، از زمان پیدایش تا امروز- در نتیجه سفری طولانی و گاه پر پیچ و خم، نه تنها موفق به کشف بخش عظیمی از راز افرینش شده است بلکه توانسته است در ادامه این مسیر، خود را نیز بعنوان "راز بزرگ آفرینش" مطرح سازد

انسان امروز، در ادامه سفر انسان دیروز که از "کل به جزء" در حرکت بود، در حال حرکتی در جهت معکوس از جزء به کل می باشد

انسان اولیه با بوجود آوردن فرشته ها و خدایان گوناگون، آنان را مسئول و گرداننده پدیده های متفاوت حیات دانسته است

راز بزرگ آفرینش چیزی بجز "خود انسان" نیست

سرانجام سفری که انسان از قرنها قبل شروع کرده است در نهایت نه به بیرون از وجود انسان بلکه به درون انسان راه پیدا خواهد کرد
این تنفری که انسانها را بخاطر داشتن عقیده و مرام و مذهب متفاوت به جان یکدیگر می اندازد از کجا ناشی می شود؟

مقاله: مولوی چگونه ماندگار شد؟

بارها با خود اندیشیده ایم تا شاید دلیل یا دلایل ماندگاری بعضی از آدمیان را در حافظه فردی و جمعی دریابیم. هر بار دلیل را "محبت
و انگیزه را عشق دانسته ایم. میوه نهال عشق را محبت میدانند که قادر است فراسوی مکان و زمان قرار گیرد و در نهایت، جاودانگی و بی مرگی را حاصل شود. اگر امروز پس از گذر هشتصد سال گروه کثیری از مردمان در اقصی نقاط دنیا به گرامیداشت تولد شخصی می نشینند، این خود بزرگترین دلیل دست یابی شخص به ریشه و اصل جاودانگی یعنی عشق است. آنچه که این بزرگداشت را با دیگر مراسم مشابه متمایز میسازد از یک طرف اختیار کامل افراد در شرکت در چنین امری است و از طرف دیگر فقدان انتظار هرگونه اجر و پاداشی دنیوی و یا اخروی. به عبارتی این حمد و ثنا برآمده از جان آدمی است چه که اندیشه آن نیز در جان آدمیان نشسته است و از دل برآمده را بر دل نشستن امری است واضح.
شاید بهمین دلیل است که امروز در جهان شاهد برگزاری جشن ها و سمینارهای گوناگونی در رابطه با هشتصدمین سالگرد تولد شخصی می باشیم که شور عشق را بعنوان هدیه هستی در جان جهان دمیده است و توانسته است خود را در زمره مقدس ترین افراد در جهان خاکی قرار دهد. مولانا با عشق به جاودانگی رسیده است و پیام او پس از سالیان دراز بعنوان اصلی فنا ناپذیر از سینه به سینه و نسل به نسل انتقال یافته است. بدون شک او، اولین انسانی نبوده است که از چنین شوری دم زده است و آخرین نیز نخواهد بود. پس راز موفقیت او در دستیابی به چنین مقام ارجمندی را باید در چه دانست؟
درباره عشق میتوان نوشت، گفت، اثر بوجود آورد و چه بسا که نوشته اند و گفته اند و آثار گرانبهائی در کلیه زمینه ها از خود بجا گذارده اند. بخشی از این آثار نیز به گونه ئی ماندگار گشته اند. راز را باید در اصل در خود کلمه و احساس عشق دانست. آنچه مولانا را بالاخص جاودانه میسازد نه تنها پیام عاشقانه اوست بلکه نحوه زیست وی میباشد که در اولین قدم شخص وی را بر آن وا میدارد تا مجموعه دانسته ها و محفوظات خود را چنان در ارج و قرب این کلام دگرگون نماید که در اوج زندگی شریعت گونه خویش آزادی و پرواز خود را در "یک دست جام باده و یک دست زلف یاز" تلقی کند و منتهای آرزویش را "رقصی چنین میانه میدان" بداند. بعبارتی مولانا همان کرد که گفت و همان وانمود کرد که گشت. اگر آثار بسیار دیگری در این زمینه نتوانستند با اثر وی برابری نمایند شاید این بود و این هست که گو یندگان کلام بین آنچه که گفتند و آنچه که به انجام رساندند این درجه تبلور و پاکیزه گی را از خود بیادگار نگذاشتند. کلام بصورت خالص از جان سوخته بر نیامد تا در رگ و پوست بنشیند. عشق بود ولی بدنبال تعریف و تفسیر عشق نبود. عشقی بود که در پی "رنگی بود" که "عشق نبود و عاقبت ننگی" از کار درآمد. آشنائی با نحوه زیست مولانا و تفکر در مورد نقطه آغاز و اوج وی بخوبی نمودار تاثیری جان فزا در زندگی شخصی وی بود و آن پدیده ئی است که امروز کار عشق را که روزی "آسان می نمود" با "مشکل های " بسیار روبرو ساخته است. عشق در کلام مولانا نمونه بارز دست یابی به اوج دلداده گی و احساس آزادی کامل در منتهای اسارت است اسارتی که هر لحظه اش با وجد و سرور می گذرد و در نهایت "یکی شدن" است با جهان و جهاندار و ارتقاء است به مرحله بی مرگی و جاودانگی و وصل است و بازگشت است به "اصلی" که از آن بوسیله تنش تن دور مانده بوده است.
این مرحله بالا و متعالی تبلور و تفکر است که ندای عشق را در جهان انسانی به پژواکی جاودانه وا داشت تا آدمیان هرگاه در اوج استیصال و درماندگی این ندا را در کارگاه خلوت خویش با گوش جان بشنوند و از آن کسب نیرو نمایند و به ادامه را قدم بگذراند و موفق شوند که جدائی از نیستان هستی را که نفیری جانسوز داشته است به وصالی عشاقانه مبدل سازند.
اگر ما آدمیان امروز بتوانیم درس خلوص را بعنوان اولین درس این مکتب فراگیریم و خالصانه به غور و تفحص در دریای بی کران عشق بپردازیم بدون شک موفق خواهیم شد در روند روزمره زندگی خویش به تغییری بنیادین دست بازیم و در شور عشق میوه محبت را بین همنوعان خود تقسیم نمائیم. ولی اگر در پی "رنگی" به سراغش رویم نه تنها در افکار خود بلکه در افکار گم گشدگان بسیاری تاثیری به ناسزا بجای گذاشته ایم. اگر تفکر در گفتار وی و تعالیم وی همچنان ما را بر آن وادارد که وی را متعلق به یک گروه خاص از مردم و محدود به نقطه خاص جغرافیائی و بینش خاص محدود به جمعیتی خاص بدانیم باید کلاس تفکر خود را از ابتد ا آغاز کنیم که در درک واقعی پیام وی عاجز مانده ایم. امروز، متفکران بسیاری سعی در محدود کردن چنین عظمتی به آب و خاک مشخص و بینش معین می نمایند و سعی بر آن دارند که در کنار چنین ابهتی به سرزمین و بینش خاصی بها دهند. آیا حیف نیست که والاترین و پاک ترین پیام زندگی را تا این درجه از خود و دیگران دریغ داریم؟
مولانا با ارتقاء از تفکرات خاکی خود را به جهان جاودانه متعالی رساند و زنگ پدیده ئی حیاتی را در حیات انسان جاری ساخت که سرچشمه آثار بسیاری در زمینه نوشته های ادبی جاودانه در دنیا گشته است. آثاری که "هرمان هس" را بر آن میدارد که ، سیذارتای خود را در آخرین درس زندگی به شنیدن صدای "هوم" در جهان بکشاند و "مارکز" را بر آن دارد که بعنوان وصیت خود بنویسید" من تنها در زمانی می توانم انسانی را از بالا نگاه کنم که دستم را برای بلند کردن وی دراز کرده باشم."
پیام عشق مولانا پیام یگانگی است و وحدتی با جهان هستی. پیامی که در آن نه رنگ و جنسیت و مقام دخیل است نه مذهب و آئین خاص. پیام مولانا را پس از هشتصد سال همان باید دانست که او انجام داد. پاره کردن بندها برای آزادی در اسارت دریای عشق نه در بندی دیگر که حیف مولانا است. کسی که از اوج شریعت با شهامت بسیار فریاد بر می آورد که: شش جهت است این جهان – قبله در او یکی مجوی/ پیامش پایدار باد