Showing posts with label شخصی‌. Show all posts
Showing posts with label شخصی‌. Show all posts

Sunday, October 12, 2008

‌شعر: تجربه نیستی


شعر ذیل تجربه رویارویی چند دقیقه ایی با مرگ است که در سال ۹۷ دست داد و روند تفکرم را برای همیشه تغییر داد



در
سراشيبی عمر
نخ نارنجی نور
بر سراپای وجودم
خلائی بافته بود
برق انديشه به پهنای وجود
دست در گردن هر خاطره ئی
چرخشی يافته بود
در سکوتی رنگين
بی نشان از غم و درد سنگين
مغز ميخواست که از خاطره ها باز شود
جان در انديشه که از بند تن آزاد شود
دست ها مشت شده در سينه
سرعتی بی رقم و پيشينه
شعر ناب سهرابگشت همدستانم :
« به سراغ من اگر می آ ييد پشت هيچستانم »
غزل حافظ دوران سر زد:
« عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد »
آه / بايد که از اين مرحله آزاد شوم
رمز اين آزادی ؟
" الف " و " ميم "و "ی " و " دال " که همراز شود
مشت سنگ است که بايد به دمی باز شود
" الف " و " ميم " و " ی " و " دال " به شد لفظ
" اميد "
"عشق " تا نام "اميد " آمد از راه رسيد
دست با کوشش بسيار به پهلو لغزيد
جان بلافاصله بر تن خنديد
چشم ها باز شد و چهره خورشيد بديد
آفتاب و رخ مهرش به نظر بوسيدم
باد را بار دگر در تن گلها ديدم
سست و بی حال دو چشمم بستم
با خودم از سر جان يکسره پيمان بستم :
تا دگر بار که با خلوت نارنجی نورباز ديدار کنم
لذت " زندگی " ، اين هديه پر ارزش جان را برتن
در سراپای وجود همه فرياد کنم
با قلم ، با شعر ، يا با آهنگ
بانگ بردارم و بی پرده بگويم :که ای شمای دلتنگ !
صبح با خنده خورشيد چو گل باز شويد !
و بتابيد به تاريکی شب چون شبرنگ !
گره از سبزی سبز رخ خود باز کنيد !
و بخنديد به دشت و چمن و سايه و سنگ !
زندگی نيست به جز بوسه ئی از معبد عشق
توشه راه گران ، هيچ نباشد جز عشق
زندگی نيست بجز لحظه باهم بودن
لذت از تازه گل هستی ودر سايه جان آسودن
می ۹۷عمر دوباره

Friday, October 10, 2008

مقاله: دیوار همسایه

عجیب است گاهی که خاطرات زمان بچگی که بایستی سالیان قبل در مخفی گه ضمیر مانده و مرده باشند، چگونه پس از گذر زمانی طولانی، در رابطه با یکی از عمیق ترین و حساس ترین مقوله های امروزی ذهن، سر از بستر بیرون می آورند و به یک باره با معنائی بس گسترده تر از آنچه بودند خود را مطرح می سازند.
پنج یا شش ساله بودم. محله ما که زمین اش بوسیله یکی از اعیان تقسیم بندی شده و بفروش رفته بود، قطعه زمینی مانده بود نساخته که شهرداری آن روز برایش پروانه ساختمان صادرنمی کرد. دلیلش هم این بود که با ساخته شدن این زمین، کوچه بن بست می شد. صاحبان این قطعه زمین، که مثل بقیه افراد محل، از روستائیان کارگر شهری شده بودند و بدنبال درست کردن سقفی بالای سر خانواده و بچه ها برایشان بن بست شدن کوچه مطرح نبود. حتما هر چه را که داشتند و نداشتند داده بودند دست آقا یا خانم اعیان صاحب زمین و حالا منتظر خانه دار شدن در شهر تهران بودند. از آنجا که کشمکش آنان با شهرداری به جائی نرسید تصمیم گرفتند به ساختن خانه بدون پروانه ساختمان. با ورود فامیل های بنا و اوساکار در یک چشم بهمزدن دیوارهای خانه را بالا بردند که ماموران شهرداری سر رسیدند و دیوارها را خراب کردند. به یاد دارم که تا مدتهای مدید، آنان شب ها دیوار را بالا میبردند و فردای آن شب ماموران تخریب شهرداری آنرا خراب می کردند. صحنه های گریه و زاری زنها و بچه ها، روی دست و پای ماموران شهرداری افتادن، التماس و استدعا کردن آنان همه همسایه ها را به همدردی کشانده بود و من کودک پنج و شش ساله مات و مبهوت از این تلاش پی گیر در گوشه ئی از کوچه ایستاده بودم و به این صحنه می نگریستم. داستان دلخراش ساختن شبانه و تخریب روزانه ذهن پیر و جوان محله ما را به خود مشغول کرده بود. بدقت نمی دانم چه مدتی از این ماجرا گذشت که بالاخره شهرداری کوتاه آمد و این خانواده روستائی همسایه مهربان محله ما شدند و بعبارتی جنس شهرستانی بودن محله ما تکمیل و جور شد.
امشب، نشسته ام با شمای دوست در زیر نور مهتاب زیبای شهر سن دیگو و فکر می کنم پس از گذر سالیان بسیار به آن تلاش پی گیر همسایه مهربان شهرستانی ام و به خود می گویم:
از ابتدای خلقت انسان، ساختن یک بنای انسانی که در آن نیکی ، همدلی، احترام، تحمل، تساوی، عدالت و مهربانی مصالح و ملات آن باشند در سرلوحه اخلاقی جامعه انسانی بوده است. تعداد معدودی از خود گذشتند و با تلاش شبانه روزی خود دیوارهای این ساختمان را بالا بردند. فردا، تعداد دیگری آمدند و آن ساخته ها را با حرص و کینه و ولع ویران کردند. پس فردا با ورود عده معدود دیگری دیوارهای مخروب شده تعمیر شدند و باز گروه تیم مخرب آمدند و آنرا به شکل اول باز گرداندند. این بازی تلخ، قرنها است که تکرار سرسام آور خود را می گذرانند و هنوز هر دو نیرو در کار خود مشغولند. با این تفاوت که گروه سازنده همچنان به نیروی عشق معتقدند و از دیگران نیز میخواهند فقط به اتکای این نیرو در کنار به پایان رساندن این ساختمان مساعدت نمایند ولی گروه مخرب در گذر قرون با بکارگیری تکنیکهای برتر، مدیریت بهتر پشتوانه مادی بیشتر از فقر فکری مردمان سوء استفاده می کنند تا این بنا روی پایانی بخود نبیند. این تلاش خستگی ناپذیر است. وظیفه انسانی ماست که به این بنا بیندیشیم و در طول سالهای کوتاه زندگی خود با همت، عشق، اعتقاد بتوانیم آجری به این بنا بیفزائیم و مسیری بوجود آوریم که مثل همسایه مهربان شهرستانی ما بنای ساختمان را به پایان برسانیم و اعتقاد داشته باشیم که:
در ته دشت مکانی است که از دلشدگان است هنوز
در و دیوار خیالی اش پر از صورت جان است هنوز
آسمان اش همه آبی و گل اش با بلبل
تا بهنگام سحر رقص کنان است هنوز
جویبارش زمی و دلبر و ساقی در جوش
گذرش بی غم و لب خنده کنان است هنوز این بنا را با بی تفاوتی نمی توان ساخت ولی میتوان به تخریب آن کمک کرد راز موفقیت در ساختمان چنین بنائی فاصله گرفتن چند لحظه در روز از مسیر تند و شلوغ و درهم سرعتی است که میرود تا انسان را از درون تهی سازد. کمی کمتر خواستن، اندیشیدن، خواندن، معنائی بهتر از این برای حیات خویش یافتن، آگاه شدن و آنرا به فرزندان خویش آموختن وظائف ساده ئی نیست و با حرف نمی توان به آن رسید. باید به این ساختمان اعتقاد پیدا کرد و کوششی بحد یک آجر بود والا مسلما فرزندان ما در دوره ئی بمراتب اسفبارتر زندگی خواهند کرد. تا نظر شما چه باشد؟

مقاله: ‌ای داد بی‌ داد

جمعه شب است. هزارو یک مشغله دارم. بعضی از آنها بسیار جدی اند که باید فکر عاجلی برایشان کرد. زیاد حوصله ندارم. بدنبال راهی میگردم که چند دقیقه ئی به هیچ چیز نیندیشم. تلویزیون بهانه خوبی است چون اکثریت قریب به اتفاق برنامه ها را بدون خرج کردن هیچ اندیشه ئی میتوان تماشا کرد. آن را روشن می کنم. دارند دختر شایسته برای آمریکا انتخاب می کنند. از این بهتر نمی شود. برنامه ئی است که بدون هیچ انرژی فکری میتوان آن را دنبال کرد. پنجاه و یک زیبا روی جوان از ایالت های مخلتف کشور برای کسب مقام شایسته ترین به مبارزه ئی سخت مشغولند. برای کسب این عنوان باید مشقات زیادی را تحمل کنند مثلا راه رفتن با کفش های پاشنه بلند، جولان دادن با لباس های بلند شب و انجام حرکات رقص آلود با پوشیدن لباس های شنا. همه این مشقات را باید در برابر چشم سه هزار نفر تماشاچی سالن زیبای
Kodak Theatre
چند قاضی بسیار سخت گیر و میلیونها تماشاچی صفحه های تلویزیون اجرا کنند. آدم دلش کباب می شود. با خود فکر میکنم به دختران جوان زیبائی که الان دارند یا با سطل از چاه ها آب می کشند یا در طویله ها شیر میدوشند یا در نقاط بسیار محروم جهان به درمان زخمها و دردهای انسانهای دیگر مشغولند یا سرگرم پرستاری از مادر و پدر فرسوده خود و سرپرستی از خواهران و برادران ریز و درشت خویشند یا در کتابخانه ها و خانه ها در راه اعتلاء انسانی خویش به مطالعه مشغولند.
بگذریم، قرار بود برنامه را تماشا کنم و به هیچ چیز نیندیشم. شباهت یکی از این زیبا رویان با یکی از عزیزانم در شهر سن دیگو مرا به ادامه تماشا ترغیب می کند و ناخواسته مرا نیز به سرنوشت وی علاقمند میسازد.
بالاخره 10 نفر و سپس 5 نفر انتخاب میشوند و 46 نفر به جمع شکست خوردگان در این مسابقه حیاتی (!) می پیوندند. حالا باید از این 5 نفر سئوالاتی بشود تا به یک نفر از آنان این تاج پیروزی تعلق گیرد. خوشبخانه فرد مورد علاقه من نیز در بین این 5 نفر است و من هم دارم بالا و پائین می پرم و آرزو می کنم که وی این تاج را برای ما به ارمغان بیاورد. سئوالات یک به یک مطرح میشوند و هر کاندید به یک سئوال پاسخ می گوید. از فرد مورد علاقه من مهمترین و مشکل ترین سئوال مطرح میشود. سئوال اینست: اگر تمام قدرت های جهان را در اختیار داشته باشید چه چیزی را در جهان انسانی ممنوع اعلام می کنید؟ فکرم با این سئوال به پرواز در می آید. به مسائل معضل بشری می اندیشم. لیستی از آنان را مرور می کنم. آلودگی محیط زیست، بالا رفتن درجه حرارت جو، استفاده از سلاحهای اتمی، گرسنگی و فقر، بهداشت جهانی، عدالت اجتماعی، قتل عام های انسانی و ... به راستی سئوال مهمی است که هر کدام از تیترهای فوق را میتواند بعنوان جواب مطرح سازد. دلم شروع میکند به شور زدن، بقیه سئوالات خیلی شخصی بودند. یک مرتبه سئوالی با این عظمت مطرح میشود و آنهم از فرد مورد علاقه من، جواب وی کدامیک از مسائل مهم روز است. وی لبخندی می زند و جواب میدهد که اگر تمام قدرت های جهان را در اختیار داشتم استفاده از تلفن های دستی را در حال رانندگی ممنوع می ساختم.
خشکم می زند، صدای هورا و دست زدنهای مردم میخکوبم می کند. آیا جهان انسانی برای رسیدن به بهروزی و خوشبختی راه زیادی را باید بپیماید؟ دیگر علاقه ئی به دیدن ادامه برنامه در خود نمی بینم. تلویزیون را خاموش می کنم. کنار پنجره می روم. به نور مهتاب خیره میشوم. به یاد فروغ فرخزاد می افتم که می گوید:
به ایوان میروم
دستم را به پوست شیشه ئی شب می کشم
دیگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
دگیر کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
و یا در جای دیگر که میگوید:
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
برمیگردم. چند لحظه در سکوت می نشینم. فکر این سئوال و جواب آرامم نمی گذارد. به خود می اندیشم. به جهان انسانی که امروز کوچک تر و فشرده تر شده است و به انسانهائی که با قلب های مهربان می توانند به سادگی اسیر شوند و محدود به جهانی فانتزی و غیر واقعی. حتما در نقطه دیگری در دنیا روز دارد آرام از راه میرسد. دختر خانم زیبای روستائی شیرها را دوشیده است و آنها را در ظرف های مخصوص برای ارسال به شهر آماده کرده است. دختر دیگری با مهر و محبت دارد روی زخمهای مریضی ناشناس مرهم میگذارد. زنی به سوزش ضربه های شلاقی که چند ساعت قبل خورده است می اندیشد. دختر خانمی سر از کتاب بر میدارد و به مهتاب که از شیشه کتابخانه نمایان است نگاه میکند و به فردای روشنی که وی بعنوان یک مادر به جهان ارزانی خواهد داشت می اندیشد. مردی در ایستگاه اتوبوس منتظر است تا بسته نانی را که مزد امروز کار و کوشش اش هست زودتر به خانه برساند. مرد دیگری در پمپ بنزین مات شده است به قیمت گزافی که دارد برای پرکردن ماشین اش می پردازد. گروه کوچکی از غصه خطر آب شدن یخ های قطب خوابشان نمی برد. زنی در زیر نور مهتاب بهاری، نگران فردای فرزندان خویش است. پدری با مشقت بسیار فرزندانش را از سیمهای خاردار یک مرز عبور میدهد تا نان روزمره خود را در مرز و بوم دیگری فراهم آورند و ......
آه که چقدر مشغله دارم. بعضی از آنان بسیار جدی اند و باید برایشان فکر عاجلی بنمایم. در سکوت شب میخکوب شده ام. دارم تمام انرژیم را متمرکز می کنم که به مشغله های خود برگردم که صدای دست زدن ها و هیاهوی عظیم سالن
Kodak
را در ذهن می شنوم که سالن را به نقطه انفجار نزدیک کرده اند. دختر خانم جوان زیبائی اشک شوق می ریزد و تاج ملکه زیبائی را با افتخار بر سر می نهد و مرا و تمام نشستگان زیر نور مهتاب را با این سئوال تنها می گذارد که:
اگر صاحب تمام قدرت های جهان بودید چه چیزی را روی کره زمین ممنوع اعلام می کردید؟

مقاله: آب در هاون

در همسایگی خانه ما، مردی زندگی می کند که دچار یک بیماری لاعلاج است. من سالهاست که شاهد روزانه بیماری وی می باشم و غصه میخورم که کاری از دستم بر نمی آید که برای رفع مشکل وی انجام دهم. اکنون پس از گذر سالها، بیماری او، هم مرا به خنده می اندازد و هم به فکر. امشب در زیر نور مهتاب میخواهم با نقل این داستان یا شما را به خنده بیندازم یا به فکر. شاید هم هر دو. بیماری وی در زبان فارسی "وسواس" نام دارد. او تحمل دیدن برگ خشک در حیاط جلو خانه را ندارد. هر روز قبل از رفتن به سرکار و هر عصر بمحض ورود به خانه یک بادبزن بزرگ برقی دست می گیرد و تمام برگهای خشک را از حیاط خود می راند. سالهای قبل، این عمل را حدود ساعت 11 شب انجام میداد و همه را از آرامش شبانه محروم می ساخت. این عمل مرا مجبور نمود که به وی گوشزد بنمایم و چون همسایه محجوب و خوبی بود و هست، پیشنهاد بنده را هم به خوشی پذیرفت و ساعت عمل را به حدود غروب تغییر داد. شما ممکن است فکر کنید که چه عیبی دارد، آدم تمیزی است و علاقمند به نظافت و پاگیزگی. بنده هم جواب خواهم داد که این کار میتواست هیچ عیبی نداشته باشد و خیلی هم علامت نظافت و پاکیزه گی باشد. منتهی یک اشکال بزرگ در این کار هست که این عمل را از مرز پاکیزه گی به دنیای بیماری عبور می دهد. مشکل در این است که ایشان برگهای خشک را فقط از حیاط خانه خود می راند و در خیابان تنها می گذارد.
مسلم است که با وزش کوچک ترین باد یا عبور یک ماشین از خیابان، دوباره برگها سر جای اول خود بر میگردند. بهمین دلیل وی باید عصرها هم همین کار را انجام دهد. اگر وی برگها را جمع می کرد حداقل تا یک هفته خیالش راحت می شد. اینست که میشود آن را بیماری لاعلاج شمرد. آنچه مرا به خنده می اندازد دیدن برگهای خشک است که هر روزه از حیاط ایشان به خیابان و از خیابان به حیاط ایشان نقل مکان می کنند. آنچه مرا به فکر می اندازد اینست که آیا ما هم به نوعی همین عمل را در سطح جامعه فرهنگی خود انجام میدهیم یا خیر؟ آیا برای خودمان حیاط کوچکی نساخته ایم که آنرا با وسواس نگهداری و محافظت می نمائیم و نام انجمن و گروه و هیئت و کانون و دفتر و بنیاد و موسسه را بر آن اطلاق می کنیم و با وقف کوشش های شبانه روزی خود فقط برگهای خشک را از حیاط خود بطرف حیاط دیگران می رانیم. گروهی معضل بزرگ جامعه را در نداشتن مرکزی برای ایرانیان می دانند، گروهی دیگر با مشکل باز نگه داشتن یک خانه کوچک در روزهای یکشنبه روبرو هستند. جمعی تنها راه حل مسائل دنیا را با نوشتن و پیچیدن نسخه
"خاک بر سر این و به به از آن"
میدانند و هیئتی هم راه نجات را در اشاعه لایه های لطیف هنرمی پندارند. آیا ارتباطی بین این ها لازم است؟ یا هر کس باید به تنهائی به فکر راندن برگهای خشک از جلوی خانه خود باشد؟
ما که درگیر با مسائل فرهنگی جامعه هستیم، آیا کوشش فراوان بکار می بریم تا برگهای خشک را از خیابان جمع کنیم یا فقط به فکر حیاط خانه خود هستیم؟ آیا فرهنگ شخصی خود را با فرهنگ جامعه اشتباه نگرفته ایم. به عناصر مهم تشکیل دهنده فرهنگ جامعه آشنا هستیم و به آنها احترام میگذاریم؟ آیا گاه به گاه از مردم نظر خواهی می نمائیم؟ به نظرات جمع احترام میگذاریم؟ یا خود را شخصا ولی فقیه شهر می دانیم؟ مصاحبه ئی میخواندم که با نویسنده ارجمند ایران آقای محمود دولت آبادی صورت گرفته بود. هر چند که موضوع کلی مصاحبه جائی در مجله پیک ندارد ولی مطالب بیان شده در مصاحبه را میتوان بعنوان نقل قول آورد و مورد تفکر قرار داد. ایشان معتقدند که همه روشنفکران و دلسوزان جامعه باید یک جائی، دست کم در یک قهوه خانه ئی کنار هم بنیشنند و با یکدیگر تبادل نظر و اندیشه نمایند. این عمل بطور یقین در خارج از کشور عملی خواهد بود. ایشان به نوعی منظورشان اینست که فقط در صورت تماس، حمایت و تبادل نظر است که گروههای مختلف فرهنگی شهر مجبور نخواهند بود که هر یک به تنهائی بادبزن برقی را بدست بگیرند و حیاط خود را تمیز نمایند. باید برای رسیدن به چنین هدفی بقول آقای دولت ابادی
"به جای کیش شخصیت، کیش مجموعه ئی که آن شخصیت را بوجود آورده است صاحب ابتکار عمل شود".
در غیر اینصورت
"احساس دلمرده گی میان اهل نظر بروز می کند و در جامعه ئی که اهل نظرش دلمرده شوند انتظار شکوفائی به صفر می رسد".
کم کم من دارم معتقد می شوم که زندگی ما در خارج از کشور علاوه بر تمام ناملایمات و مشکلاتی که بهمراه داشته است، موقعیت بسیار مناسبی برای تفکر و اندیشه بوده است. تفکر در مورد مسائلی که جامعه ایران اجازه آن را به این ساده گی نمی داده است. زندگی در خارج از کشور، دست یابی به کلیه کتب و مدارک متفاوت تاریخی، اجتماعی و سیاسی را بسیار سهل و آسان نموده است. شاید ما فرصت استفاده از این موقعیت را به خود نداده ایم.
تجربه نشان داده است که جمع قلیلی از ایرانیان حاضرند با اعطای وقت، انرژی و حتی سرمایه خود به روند تجمع در حول و حوش مسائل انسانی کمک نمایند.بقول یکی از عزیزانم که چه درست میگفت:
" در این شهر پنجاه یا شصت نفری هستند که در همه فعالیت ها شرکت می کنند. شعر و موسیقی را دوست دارند، در سمینارها و جلسات سخنرانی همین گروه همیشه در صحنه حاضرند، فیلم ها و نمایش ها و کنسرت ها را حمایت می کنند، برای حمایت از این جمعیت ها از بار کشیدن و خرید بلیط و ابراز نظر مضایقه ندارند."
ارگانهای فرهنگی اگر در مسیر درست خود حرکت نمایند بایستی برای اینکه این گروه 60- 50 نفری به جمع بزرگتر و صدای قوی تر و هویت دیدنی تر و اثر بیشتر در جامعه خارج از کشور تبدیل شوند به فکر چاره باشند. اگر تا امروز پس از گذر تقریبا سی سال هنوز این همگونی و اتحاد و همکاری انجام نشده است باید مساله "فرهنگ" را به زیر ذره بین قوی تری گذاشت و حتی راه بران جامعه فرهنگی را با دقت بیشتری مورد مطالعه قرار داد. اشکال بطور قطع یا در هدف است یا در وسیله. اگر در "هدف" اشکال داریم که باید پیدا کنیم که این اشکال در وجود شخص ما است یا جامعه ما تعریف متفاوتی از "هدف" دارد و ما تعریف متفاوت تری از آن را دنبال می کنیم؟ آیا هدف جامعه نگهداری از ارزش های فرهنگی است یا حل شدن در فرهنگ جدیدی که به "فرهنگ انسانی" میتواند خطاب شود، فرهنگی که بسیار فراتر از فرهنگ ایرانی است؟ و اگر در هدف مشابه ایم و در وسیله اشکال داریم که کار بسیار سهل تر خواهد بود. کمی دقت نظر می خواهد و تغییرات جزئی که وسیله را تغییر دهیم. گاه در بحث ها می شنویم که یهودیان برای نگهداری از ارزش های خود این چنین کردند و اعراب آن چنان نمودند، اروپائیان به این ترتیب پیشرفت کردند و آمریکائیان به آن ترتیب گوی سبقت را ربودند. آقای دولت آبادی در این رابطه جمله زیبائی دارد که می گوید:
"به شما توصیه می کنم که خودمان را با آنها مقایسه نکینم. ما فقط با خودمان قابل مقایسه هستیم و روشنفکری خودمان را باید بشناسیم. روشنفکری ما از دل روحانیت بیرون آمده است، همانطور که روشنفکری اروپا هم از دل روحانیت بیرون آمده، منتهی با یک تقدم سیصد ساله"
و در پایان نتیجه می گیرد که
"روشنفکران را باید به واقع بینی دعوت کرد. ما بدنبال آرمان شهر نیستیم، دوره دوره ی برنده شدن در عرصه دمکراسی شد و هست".
امیدوارم که خلوت زیر نور مهتاب ما را از یک طرف به خود و از طرف دیگر به یکدیگر نزدیک تر نماید. این بحث را در مثالهای گوناگون میتوان ادامه داد. حتما هم گوینده آن من نباید باشم، شما هم اگر در این زمینه مطلبی دارید بفرسیتد. این صفحه، صفحه خلوص نیت است و حرفهای خالصانه. باید بتوانیم حداقل سهم خود را از آزادی در یک صفحه تجربه کنیم. ما همیشه می توانیم مثل همسایه محجوب ما فقط حیاط خانه خود را تمیز کنیم و یک بار هم نپرسیم که مسئول تمیز کردن خیابان کیست؟ دوستی داشتم که در سالهای دانشکده در مسابقه داستان نویسی شرکت کرده بود و مقام اول را نیز بدست آورده بود. عنوان دردناک داستان وی را هیچگاه فراموش نمی کنم "کوهها با هم اند و تنهایند، همچو ما با همان تنهایان". در این آخر شب، اجازه بدهید جمله ئی را بنویسم و شب بخیر بگویم. بنظر من، ایده باز کردن محیط بحث و تبادل نظر در امور فرهنگی ایده بدی نیست. این "باز شدن فضا" را باید ترغیب کرد بشرط آنکه به شکستن شیشه های دوستی و آتش زدن روابط و پائین کشیدن کرکره ها نیانجامد که عاقبت خوبی نخواهد داشت
.

مقاله: آتش با دود

آتش با دود


در اولین ساعات بعد از ظهر یکشنبه بود که بوی دود را جدی گرفتیم و چهره غم زده و دود آلود خورشید را باور کردیم. به آرامی چهره خشن طبیعت را که تا روز گذشته صلح آمیز می نمود مشاهده نمودیم و همچو پرنده ئی که خلوتگاه قفس اش را در مواقع خطر بی صبرانه می جوید، در خلوت خانه هایمان چمباتمه زدیم و به صفحه تلویزیونها چشم دوختیم.
خبر، بسیار جدی بود. طبیعت چشم ها را برهم نهاده بود و بی هیچگونه تبعیضی بالهای سوزان خود را بر سر کوه ها و دشت ها، پناهگاهها و لانه های حیوانات و آشیانه ها و خانه های انسانها به پرواز درآورده بود. در چنین حرکتی همه، یکسان بودند، چه صغیر و چه کبیر، چه متمول و چه فقیر، چه جوان و چه پیر. نفس آتش گین طبیعت با خود عدالتی را آورده بود که ما آدمیان گرچه در آمال و آرزوهای خود آنرا شعارگونه بازگو می کنیم ولی در آنجام آن قرنها است که به حسرت نشسته ایم. عدالتی سهمگین که بر کلیه ابناء طبیعت به یکسان جاری شده بود.
تلویزیونها، برنامه های عادی خود را قطع نمودند و بدون وقفه خبر زخم های تازه ئی را که زبان آتشین طبیعت به لانه ها و کاشانه ها میزد بازگو می کردند. تلفن ها به صدا در آمدند و صدای نگران دوستان و آشنایان بارش محبتی را در گوش ما نشاندند. بارشی پر بار و آرام بخش که نغمه های مهر و محبت را در جان ما روان می ساختند. همه نگران یکدیگر شده بودیم. آنان که خانه هایشان در محلهای امن تری قرار داشت خانه و آشیانه خود را با محبت بیکدیگر ارزانی میداشتند. شهر یک پارچه محبت شده بود و هرکس صادقانه آغوش اش را برای پذیرائی از دوستان و فامیل و آشنایان عرضه میداشت.
غروب یکشنبه فرا رسید و ماسعی نمودیم که با بسته نگه داشتن پنجره های خانه خود خشم طبیعت را طفره برویم و با داشتن گوشه چشمی به اخبار جاری، موقعیت مکانی و زمانی خود را ارزیابی نمائیم. ادامه تلفن های محبت آمیز دوستان را به فال نیک می گرفتیم و از آن برای درون نیمه آشفته خویش ارامشی دست و پا می کردیم.
نیمه های شب بود که از فریاد هولناک طبیعت که مجنون وار در گوش خیابانها و کوچه ها و محله ها می نشست از خواب خوش پریدیم و از ترس گرفتار شدن در پنجه خشم طبیعت در خود فرو رفتیم. باد هولناکی می وزید و انسان قرن بیست و یکم را با همه درایت، هوش و تکنولوژی خود مغلوب کرده بود. وزش باد امکان استفاده از هیچ وسیله ئی را برای مقابله با آتش برای انسان نگذاشته بود. همگان متحیر شده بودیم و چاره ئی جز صبر نداشتیم.
دوشنبه صبح فرا رسید و چشم از خواب سبک خود باز نمودیم. قبل از هر چیز تلویزیونها را روشن نمودیم و دریافتیم که خشم طبیعت همچنان دست به ویران سازی شهر برداشته است. خبر را دیگر نمی توانستیم که جدی نگیریم. دستور تخلیه منازل صادر شده بود و محله به محله مجبور به ترک خانه و آشیانه شدیم. در تحیر و سرگردانی، اضطراب و نگرانی با این سئوال دست به گریبان شده بودیم که در چنین برهه ئی از زندگی، تمام داشته های مالی و زمینی خود را بر اساس تقدم رقم بزیم و تصمیم بگیریم که چه را بگذاریم و چه را با خود همراه ببریم. با کمی تفکر و دست پاچگی بر این اندیشه شدیم که از میان داشته هایمان فقط عزیزانمان،سلامتی مان و اوراق هویت مان برداشتنی است و آنچه غیراز اینهاست همه گذاشتنی است و گذشتنی. بناچار اوراق هویت خویش را در جیب ها گذاشتیم وبرای سلامتی خود و عزیزانمان محله و خانه خود را ترک نمودیم و بدون هیچ وقفه ئی به سیل جمعیت نگران همسایه ها پیوستیم. در بیرون، صورتها همه رنگ باخته و نگاه ها متفکر شده بودند. همگان با نظم و ترتیب حیرت آوری در ماشین ها نشسته بودند و از تنها مسیر ممکن شهرشان را تخلیه می کردند. روایت این نظم و آرامش بخصوص برای ما که از فرهنگی متفاوت آمده ایم بسیار اعجاب انگیز بود. عده ئی آنرا در نتیجه پرورش در فرهنگی برتر میدانستند، عده ئی دلیل اصلی را در داشن بیمه های هنگفت می دانستند و بعضی آنرا دلیل اعتماد بیش از حدی که مردم این سرزمین به دولت خود دارند بر میشمردند. اعتماد به دولت تجربه ئی است که ما تازه گی با آن آشنا میشویم و چه حیف که نه در سرزمین آبا و اجدادیمان. نظم فوق العاده بود، کسی از دیگری سبقت نمی گرفت، کسی در شانه جاده ها رانندگی نمی کرد. بوق نمی زد. فکر نجات تنها خود و خانواده نبود. هدف، رسیدن به شاهراه اصلی در کمال آرامش شده بود. با عجله خود را به خانه دوست خود رساندیم و زندگی مهاجرت در مهاجرت خود را آغاز نمودیم. در این فکر بودیم که واقعا در دنیای انسانی فقط می توان روی محبت و دوستی سرمایه گذاری کرد و بس. چه جالب بود که در همه جا صحبت از مهر و محبت بود و گله ها و گله مندیها به ناگهان فراموش شده بودند. چه دنیای کوتاه و خوشی شده بود. تازیانه طبیعت بالاخره انسانها را به راه آورده بود و رام کرده بود.
در حالیکه جمعیعت شهر در استادیوم بزرگ شهر جمع شده بودند، ما ایرانیان به یمن دوستی ها و رفاقت های چندین و چند ساله خود در خانه های دوستان دیگر، دم را غنیمت می شمردیم. سیل کمک مردم به جمعیت استادیوم آغاز شد تا جائی که در لابلای اخبار سوختن و آتش گرفتن مکررا تلویزیونها از شهروندان درخواست می کردند که از آوردن کمک های خود به استادیوم شهر خودداری کنند. حجم کمک های شهر وندان بسیار افزون تر از حد نیاز و مصرف شده بود! روح انسانی زنده و در حرکت بود و قهر طبیعت را با بارش مهر خود خنثی می نمود.
مدارس، اداره ها و موسسات، فروشگاهها و مغازه ها مجبور به تعطیل شده بودند. آنچه بود دود بود و سیاهی و خانه هائی که یکی پس از دیگری می سوخت و خاکستر می شد. شهر را سکوت مرگباری گرفته بود و در لباس سیاه دود غرق نموده بود. همگان در مقابل نیروی لایزال طبیعت به گونه ئی سر تعظیم فرود آورده بودیم.
سه روز با نگرانی گذشت. مستی طبیعت کم کم از اوج خود فرو نشست، عربده طبیعت خاموش شد، باد از حرکت ایستاد، تکنولوژی به کمک انسانها شتافت و مهار آتش آغاز شد. روز چهارم بود که طبیعت کاملا آرام گرفت، جهت باد عوض شد و در عرض ساعتی سیاهی ها و دودها ناپدید گشت و چهره شاد و بشاش آسمان دوباره پدیدار گردید، آتش خاموش و پاگیزه گی آغاز شد. محله ها یکی پس از دیگری به روی ساکنان خود باز شدند و آنان را که هنوز خانه ئی داشتند دوباره در خود جای دادند. سیل کمک های دولتی و شرکت های بیمه روان گشت و بی خانمانها را تسلی بخشید. زندگی کم کم چهره عادی خود را به نمایش گذاشت و آدمیان به روزگار عادی خود بازگشتند. چند روزی گذشت، صورتها بحالت قبلی خود در آمدند، رانندگی ها سریع شد، سبقت از یکدیگر آغاز گردید و صدای تک و توک بوق زبان نارضایتی ها را وانمود کرد گله ها و گلایه ها دوباره روی میزهای خاطرهرا پوشاند. آیا به همین زودی مهر و محبت چند روز گذشته فراموش شد؟ آیا باید منتظر خشم و قهر دیگری بود تا روح مهربانی را در جان یکدیگر بدمیم؟ آیا فقط باید در آتش خشم طبیعت مهربان بود؟ نمی توان از این وقایع درس گرفت و مهربانی و محبت را همیشه با خود داشت؟ به دیگران هدیه کرد؟ و از صفای آن زندگی خود و دیگران را رونق بخشید؟ ایا به این نکته نرسیده ایم که زندگی هدیه ئی است که هر لحظه می تواند از ما گرفته شود؟ چرا نمی توان همیشه مهربان بود؟ دوست داشت، ساده بود. بقول سپهری "چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت"

در اولین ساعات بعد از ظهر یکشنبه بود که بوی دود را جدی گرفتیم و چهره غم زده و دود آلود خورشید را باور کردیم. به آرامی چهره خشن طبیعت را که تا روز گذشته صلح آمیز می نمود مشاهده نمودیم و همچو پرنده ئی که خلوتگاه قفس اش را در مواقع خطر بی صبرانه می جوید، در خلوت خانه هایمان چمباتمه زدیم و به صفحه تلویزیونها چشم دوختیم.
خبر، بسیار جدی بود. طبیعت چشم ها را برهم نهاده بود و بی هیچگونه تبعیضی بالهای سوزان خود را بر سر کوه ها و دشت ها، پناهگاهها و لانه های حیوانات و آشیانه ها و خانه های انسانها به پرواز درآورده بود. در چنین حرکتی همه، یکسان بودند، چه صغیر و چه کبیر، چه متمول و چه فقیر، چه جوان و چه پیر. نفس آتش گین طبیعت با خود عدالتی را آورده بود که ما آدمیان گرچه در آمال و آرزوهای خود آنرا شعارگونه بازگو می کنیم ولی در آنجام آن قرنها است که به حسرت نشسته ایم. عدالتی سهمگین که بر کلیه ابناء طبیعت به یکسان جاری شده بود.
تلویزیونها، برنامه های عادی خود را قطع نمودند و بدون وقفه خبر زخم های تازه ئی را که زبان آتشین طبیعت به لانه ها و کاشانه ها میزد بازگو می کردند. تلفن ها به صدا در آمدند و صدای نگران دوستان و آشنایان بارش محبتی را در گوش ما نشاندند. بارشی پر بار و آرام بخش که نغمه های مهر و محبت را در جان ما روان می ساختند. همه نگران یکدیگر شده بودیم. آنان که خانه هایشان در محلهای امن تری قرار داشت خانه و آشیانه خود را با محبت بیکدیگر ارزانی میداشتند. شهر یک پارچه محبت شده بود و هرکس صادقانه آغوش اش را برای پذیرائی از دوستان و فامیل و آشنایان عرضه میداشت.
غروب یکشنبه فرا رسید و ماسعی نمودیم که با بسته نگه داشتن پنجره های خانه خود خشم طبیعت را طفره برویم و با داشتن گوشه چشمی به اخبار جاری، موقعیت مکانی و زمانی خود را ارزیابی نمائیم. ادامه تلفن های محبت آمیز دوستان را به فال نیک می گرفتیم و از آن برای درون نیمه آشفته خویش ارامشی دست و پا می کردیم.
نیمه های شب بود که از فریاد هولناک طبیعت که مجنون وار در گوش خیابانها و کوچه ها و محله ها می نشست از خواب خوش پریدیم و از ترس گرفتار شدن در پنجه خشم طبیعت در خود فرو رفتیم. باد هولناکی می وزید و انسان قرن بیست و یکم را با همه درایت، هوش و تکنولوژی خود مغلوب کرده بود. وزش باد امکان استفاده از هیچ وسیله ئی را برای مقابله با آتش برای انسان نگذاشته بود. همگان متحیر شده بودیم و چاره ئی جز صبر نداشتیم.
دوشنبه صبح فرا رسید و چشم از خواب سبک خود باز نمودیم. قبل از هر چیز تلویزیونها را روشن نمودیم و دریافتیم که خشم طبیعت همچنان دست به ویران سازی شهر برداشته است. خبر را دیگر نمی توانستیم که جدی نگیریم. دستور تخلیه منازل صادر شده بود و محله به محله مجبور به ترک خانه و آشیانه شدیم. در تحیر و سرگردانی، اضطراب و نگرانی با این سئوال دست به گریبان شده بودیم که در چنین برهه ئی از زندگی، تمام داشته های مالی و زمینی خود را بر اساس تقدم رقم بزیم و تصمیم بگیریم که چه را بگذاریم و چه را با خود همراه ببریم. با کمی تفکر و دست پاچگی بر این اندیشه شدیم که از میان داشته هایمان فقط عزیزانمان،سلامتی مان و اوراق هویت مان برداشتنی است و آنچه غیراز اینهاست همه گذاشتنی است و گذشتنی. بناچار اوراق هویت خویش را در جیب ها گذاشتیم وبرای سلامتی خود و عزیزانمان محله و خانه خود را ترک نمودیم و بدون هیچ وقفه ئی به سیل جمعیت نگران همسایه ها پیوستیم. در بیرون، صورتها همه رنگ باخته و نگاه ها متفکر شده بودند. همگان با نظم و ترتیب حیرت آوری در ماشین ها نشسته بودند و از تنها مسیر ممکن شهرشان را تخلیه می کردند. روایت این نظم و آرامش بخصوص برای ما که از فرهنگی متفاوت آمده ایم بسیار اعجاب انگیز بود. عده ئی آنرا در نتیجه پرورش در فرهنگی برتر میدانستند، عده ئی دلیل اصلی را در داشن بیمه های هنگفت می دانستند و بعضی آنرا دلیل اعتماد بیش از حدی که مردم این سرزمین به دولت خود دارند بر میشمردند. اعتماد به دولت تجربه ئی است که ما تازه گی با آن آشنا میشویم و چه حیف که نه در سرزمین آبا و اجدادیمان. نظم فوق العاده بود، کسی از دیگری سبقت نمی گرفت، کسی در شانه جاده ها رانندگی نمی کرد. بوق نمی زد. فکر نجات تنها خود و خانواده نبود. هدف، رسیدن به شاهراه اصلی در کمال آرامش شده بود. با عجله خود را به خانه دوست خود رساندیم و زندگی مهاجرت در مهاجرت خود را آغاز نمودیم. در این فکر بودیم که واقعا در دنیای انسانی فقط می توان روی محبت و دوستی سرمایه گذاری کرد و بس. چه جالب بود که در همه جا صحبت از مهر و محبت بود و گله ها و گله مندیها به ناگهان فراموش شده بودند. چه دنیای کوتاه و خوشی شده بود. تازیانه طبیعت بالاخره انسانها را به راه آورده بود و رام کرده بود.
در حالیکه جمعیعت شهر در استادیوم بزرگ شهر جمع شده بودند، ما ایرانیان به یمن دوستی ها و رفاقت های چندین و چند ساله خود در خانه های دوستان دیگر، دم را غنیمت می شمردیم. سیل کمک مردم به جمعیت استادیوم آغاز شد تا جائی که در لابلای اخبار سوختن و آتش گرفتن مکررا تلویزیونها از شهروندان درخواست می کردند که از آوردن کمک های خود به استادیوم شهر خودداری کنند. حجم کمک های شهر وندان بسیار افزون تر از حد نیاز و مصرف شده بود! روح انسانی زنده و در حرکت بود و قهر طبیعت را با بارش مهر خود خنثی می نمود.
مدارس، اداره ها و موسسات، فروشگاهها و مغازه ها مجبور به تعطیل شده بودند. آنچه بود دود بود و سیاهی و خانه هائی که یکی پس از دیگری می سوخت و خاکستر می شد. شهر را سکوت مرگباری گرفته بود و در لباس سیاه دود غرق نموده بود. همگان در مقابل نیروی لایزال طبیعت به گونه ئی سر تعظیم فرود آورده بودیم.
سه روز با نگرانی گذشت. مستی طبیعت کم کم از اوج خود فرو نشست، عربده طبیعت خاموش شد، باد از حرکت ایستاد، تکنولوژی به کمک انسانها شتافت و مهار آتش آغاز شد. روز چهارم بود که طبیعت کاملا آرام گرفت، جهت باد عوض شد و در عرض ساعتی سیاهی ها و دودها ناپدید گشت و چهره شاد و بشاش آسمان دوباره پدیدار گردید، آتش خاموش و پاگیزه گی آغاز شد. محله ها یکی پس از دیگری به روی ساکنان خود باز شدند و آنان را که هنوز خانه ئی داشتند دوباره در خود جای دادند. سیل کمک های دولتی و شرکت های بیمه روان گشت و بی خانمانها را تسلی بخشید. زندگی کم کم چهره عادی خود را به نمایش گذاشت و آدمیان به روزگار عادی خود بازگشتند. چند روزی گذشت، صورتها بحالت قبلی خود در آمدند، رانندگی ها سریع شد، سبقت از یکدیگر آغاز گردید و صدای تک و توک بوق زبان نارضایتی ها را وانمود کرد گله ها و گلایه ها دوباره روی میزهای خاطرهرا پوشاند. آیا به همین زودی مهر و محبت چند روز گذشته فراموش شد؟ آیا باید منتظر خشم و قهر دیگری بود تا روح مهربانی را در جان یکدیگر بدمیم؟ آیا فقط باید در آتش خشم طبیعت مهربان بود؟ نمی توان از این وقایع درس گرفت و مهربانی و محبت را همیشه با خود داشت؟ به دیگران هدیه کرد؟ و از صفای آن زندگی خود و دیگران را رونق بخشید؟ ایا به این نکته نرسیده ایم که زندگی هدیه ئی است که هر لحظه می تواند از ما گرفته شود؟ چرا نمی توان همیشه مهربان بود؟ دوست داشت، ساده بود. بقول سپهری "چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت
"

مقاله: در میان دو فصل

در میان دو فصل

زمستانها را هیچگاه دوست نداشتم. بخصوص غروب های غمزده شان را. غروب زمستان که می رسید، بار غمی را روی شانه هایم احساس میکردم. دلم به شدت میگرفت. آنوقت ها نوجوان بودم و هنوز به قول سپهری "لحن آب و زمین را" خوب نمی فهمیدم. هوا در غروب زمستانی گزنده و آزار دهنده بود. آسمان دل پری داشت و چهره اش بسیار برافروخته می شد. باد، شلاق سوزانش را بر گرده عریان درختان میکوفت و شاخه های خواب آلود را به اجبار به تعظیم وادار میکرد. آنها به گناه برهنگی چاره ای جز تحسین اقتدار باد را نداشتند.

در غروب زمستانی، شهر چه آسان در سکوت غمگین خود فرو میرفت! همسایه ها چه زود در اطاقهای کم نور خانه هاشان چمباتمه می زدند و کوچه ها را به دست باد سوزان و رویای سردرگم پسرک جوان همسایه می سپردند!

سکوت، زودتر از هر جای دیگری به خانه ما قدم میگذارد.
مادر، جا نماز نخ دوزی شده اش را پهن می کرد، چادرسفید خال خالی اش را به سر می انداخت و به جرم گناهان مرتکب نشده اش به نماز می ایستاد و ساعت ها استغفار می طلبید. خواهرها، رختخوابهای انبوه خانه را از لای چادر شب ها بیرون می کشیدند و آنها را برای گرم شدن از اولین ساعات غروب پهن می کردند. سپس، با تکه پارچه های وامانده از خیاطی شان لای درزهای بی شمار پنجره ها و درها را می گرفتند تا سرمای مزاحم راهی برای ورود به اطاقها را نداشته باشد.
پدر، بسیار زحمتکش بود و تا دیروقت کار می کرد.
من، در خانه بیحوصله و تنها می شدم.
از سر اجبار، با پوشیدن پوتین های سنگین ام، به کوچه می زدم تا تنهائی ام را در غروب کوچه های خلوت و غمناک محله مان، با تیپا زدن به تکه سنگ کوچکی آغاز کنم.
سنگ، همدم من میشد، از من دریپ می خورد و گاهگاهی با اصابت به تیرک چراغ، شادی گل زدن را به من ارمغان میداشت. رفت و آمد به ندرت انجام می گرفت و بیشتر مختص مردانی میشد که با پاکت ها و دستمال های گره خورده و بسته شده از کار روز بر میگشتند. آنها با عجله راه میرفتند تا خود را به درون اطاقهای گرم خانه ها برسانند و سوز سرما را در کوچه ها تنها بگذارند.
مظاهر تمدن و تکنولوژی هنوز به ما نرسیده بودند. برق به اندازه کافی وجود نداشت. تیرهای چراغ برق تک و توک روشن میشدند. نور ضعیف آنها گاه و بیگاه میدان بزرگ و خاکی ما را خال کوبی می کرد.

من، در سکوت، به آرامی راه میافتادم و خود را به دنبال جواب سئوالاتی که هنوز در ذهنم واضح نشده بودند میفرستادم:
زندگی کجا رفته است؟
چرا همه چیز یخ زده است؟
دلگیری من از چه ناشی میشود؟
آینده، کی آغاز می شود؟
نکند که بی خبر بیاید و بگذرد؟
با این افکار چندین بار طول میدان بزرگ خاکی مان را می پیمودم.
به غرب می نگریستم و به سحر و جادوی تیرهای بلند و سر به فلک کشیده بی سیم نجف آباد با آن چراغ های قرمزشان خیره می ماندم.
نگاهم را به شرق برمیگرداندم و سوسوی ضعیف چراغهای تهران پارس را با کنجکاوی بسیاری مینگریستم. آیا در کوچه های مردم تهران پارس هم، که از ما نو و نوارتر بودند، غروب ها غمگین است؟
در شمال هیبت قله های سر به فلک کشیده البرز با تن پوش یکپارچه سفیدشان را می دیدم که چون الماس در سیاهی آسمان می درخشیدند. این قله های بلند دیوار محافظت مایند یا حصار جدائی ما؟
گاه نیز خود را به چهار راه بزرگ پشت میدان خاکی مان میرساندم و یک سره به طرف نور چراغ زنبوری کشیده میشدم و با ولع، شیرینی لبوی گرم را در دهان یخ بسته ام مزمزه می کردم. زمانی هم سوز سرما به یکباره آرام می گرفت و ریزش دانه های برف با آن اشکال جادوئی شان آغاز میشد. دیگر جائی برای در کوچه ماندن و پرسه زدن باقی نمی ماند. به ناچار به خانه میرفتم و با دل تنگیم در زیر رختخواب های گرم شده گم می شدم. به فردا فکر میکردم و حجم برف هائی را که باید از بام خانه مان بروبم.
فردا، چه زود می رسید و فرداهای دیگر نیز و هر یک با خود غروب غم انگیز مخصوص خود را می آورد.
زمستان فصل غم زده ئی بود! ولی بی انتها نبود.
در پرسه زدن های بعدی کم کم احساس می کردم که سرما، دیگر آن سوز همیشگی را ندارد. آسمان دیگر یک پارچه سفید نیست. ابرهای بازیگوش ماه زیبای آسمان را به بازی می گیرند و دست به سر می کنند.
سکوت غریب کوچه ها را موسیقی چکیدن قطرات آب از سر ناودانها به طرز زیبائی در هم می ریزد. برف، جای خود را به باران می سپارد و شستشوی شاخه های عریان آغاز می شود.
آرام آرام، پرده های کلفت پنجره ها به کنار می روند و پلک پنجره ها خیس و عرق کرده باز می شوند.
حتما باید خبر خوشی در راه باشد که زندگی دارد به آرامی تلاش خود را به سمت و سوی امید و حرکت می کشاند
از آن پس، رنگ کوچه ها در غروب سیاه و غمزده نبود – رفت و آمد بیشتر به چشم میخورد. مردان همسایه با دست های پرتری به خانه می آمدند. راه رفتن ها تند و با عجله نبود. فرصت دیدار و سلام و احوالپرسی با صدای خوش ناودان ها گره میخورد که با اشک شوق خویش جوی ها را برای رسیدن میهمان تازه شستشو میدادند و پاکیزه میکردند. بی اختیار چشمم به سوی شاخه ها میرفت تا چشمان خواب آلوده و نیمه بازشان را بنگرم و مژدگانی رسیدن طراوتی را که در راه است بگیرم.
روزها نیز جان بیشتری میگرفتند، طبیعت شستن و رفتن را آغاز میکرد و من را با بچه های محل به بیابان های اطراف میکشاند تا لذت جمع آوری بوته و چیدن پونه را تجربه کنیم.
از دهان پر چشمه ها
از نعره رودها
از سرود جوی ها
از بازی باد با شقایق ها
از پچ پچ پرندگان
از بازی ابرها و خنده خورشید، می فهمیدم که خبر را حقیقتی است و لطافت در راه است. به یکباره خنده فراموش شده برلبانم نقش می بست و شوق سراپای وجودم را فرامیگرفت. بخصوص وقتی که خانه تکانی آغاز میشد و فرصتی میداد تا دخترهای زیبای همسایه، به بهانه پاک کردن پنجره ها و تکاندن گلیم ها سری به کوچه ها بزنند و با پیراهن های گل و منگولی شان، پوست زیبا و دست نخورده شان و خنده های خوش فراموش نشدنیشان رنگ شادی را در کوچه ها بپاشند.
یکباره نوای شاد حاجی فیروز از پیچ کوچه به گوش میرسید و کوچه ها رنگ بهار می گرفت. مغازه دارها با قرار دادن ماهی های قرمز کوچک در تنگ های آب پشت ویترین هایشان مهر عید را می زدند و بوی خوش سمنو همراه با فریاد "آی بنفشه، آی بنفشه" به آمدن بهار رسمیت می بخشیدند. سبزه های روئیده از کاه گل های بام خانه ها و جرز دیوارها نیز شادی خود را از آمادن بهار بیان می داشتند. شادی در همه جا چون دل من آشیان می گرفت و زندگی با طراوت از سرگرفته می شد. تجربه سالهای نوجوانی بود که من بهار را عاشق شدم و همیشه در این عشق و پیوند پایدار ماندم. امروز که آینده آن نوجوانی دیرگاهی است که فرا رسیده است همچنان در حول و حوش فهم "لحن آب و زمین" گشت می زنم و از خود می پرسم که چگونه میشود لطافت و تازه گی بهار را از زمین آموخت و در درون خود به ودیعه گذاشت تا غروب های سرد زمستان گاه و بیگاه خاطره را با آن رنگ حیات زد؟
چگونه میتوان همراه و هم نوا با باد بهاری، نسیم اندیشه را به باغچه ذهن میهمان کرد تا شاخه های تفکر را با شکوفه های دانش و آگاهی به بهاری جاودان میهمان نمود؟
بهارتان خجسته باد







Thursday, October 9, 2008

بیوگرافی

بیوگرافی
یک آدم معمولی هستم. تحصیلاتم در رشته کشاورزی است و کارم طرح و اجرای پروژ‌های باغبانی.
تمام روز سر و کارم یا با گیاه و گل است و یا با سنگ و سیمان که صد البته هیچ کدام هم ربطی به نوشتن ندارند.
عشق به موسیقی و ادبیات را از کودکی در خود حس میکردم. بهترین کلاس‌های مدرسه برایم کلاس‌های ادبیات و انشای بود.
در آغاز سال چهارم دبیرستان، که باید رشته انتخاب میکردم، بین انتخاب رشته طبیعی و ادبیات فارسی‌ سر در گم مانده بودم. از مادرم(یادش بخیر) که زن مذهبی و معتقدی بود خواستم برایم استخاره کند.ادبیات متاسفانه"بد" آمد و طبیعی"خوب". اول کمی دلخور شدم که چرا اصلا چنین کاری کردم و خودم را تو درد سر انداختم ولی چاره یی جز گوش کردن به حرف مادرم که خیلی‌ هم دوستش داشتم و دارم نداشتم. اینست که رشته طبیعی را بر گزیدم.
اندیشیدن را بسیار می‌‌پسندم و از آنجا که با ایجاد رابطه فکری با انسانهای دیگر بسیار خوشنود میشوم، دوست دارم حاصل اندیشه‌هایم را بنویسم. آنها را گاهی‌ در مجله فرهنگی شهرمان به چاپ میرسانم یا بصورت"ترانه" با دوستان اهل موسیقی اجرا می‌کنم.
سالها اندیشیدن به من آموخته است که تا فهمیدن "لحن آب و زمین" هنوز خیلی‌ فاصله دارم. از طرف یکی‌ دوتا از دوستان اهل دل که نوشته‌هایم را میخوانند تشویق شدم که"وب لاگ" درست کنم تا شما هم بتوانید آنها را بخوانید و احتمالا نظری بدهید.
امیدوارم حرف‌هایم قابل مطرح شدن باشند
.